سریال حکایت ما قسمت 172


در دانشگاه، فیلیز پیش رحمت رفته و با ناراحتی علت نرفتن او به آمریکا را می پرسد. او ابتدا فکر میکند که رحمت بخاطر شرایط خانوادگی نمیخواهد آنها را رها کند، اما وقتی میفهمد او بخاطر دنیز نمیخواهد برود و حتی هدف ازدواج نیز ندارند، عصبی شده و با او بحث میکند. او سپس پیش دنیز رفته و از او میخواهد که آینده برادرش را خراب نکند و رابطه اش را با او تمام کرده و رحمت را برای رفتن متقاعد کند. دنیز خودش را دخالت نداده و به فیلیز میگوید خودش راه حلی پیدا کند. فیلیز با حرص به خانه برمی‌گردد.
همکار فردی که کرم می‌فروخت به انبار می آید.فیکو و کیراز جلو آمده و از او آدرس آن مرد را میخواهند. او جوابی به آنها نداده و وقتی فیکو او را تهدید به پلیس میکند، آن مرد آنها را به زور داخل انباری می برد و دست و پایشان را میبندد. او بعد از این که کارش تمام می شود، میخواهد آنها را بکشد که همان زمان جمیل و بقیه پلیس ها سر می‌رسند و آن مرد را دستگیر کرده و بچه ها را آزاد می‌کند. جمیل بچه ها را دعوا میکند. فیکو می‌گوید که بخاطر اخراج شدن از مدرسه به دنبال مجرم بودند تا شاید بخشیده شوند. آنها از جمیل می‌خواهند که در مورد اخراج از مدرسه نیز به فیلیز چیزی نگوید.
باریش، ساواش را داخل ماشین برده و سر او را چسب می زند. آنها سپس به خانه پیش فیلیز می روند. فیلیز از دیدن ساواش شوکه می شود. باریش و فیلیز به ساواش یاد میدهند که چیزی در مورد دیدن باریش به نهال نگوید. باریش قبول میکند. مروه او را به خانه می برد. نهال از اینکه سر ساواش زخمی شده و همچنین دیر به خانه آمدنشان عصبی می شود. مروه میگوید که او در پارک به زمین خورده و به درمانگاه رفته اند و بعد بخاطر خرید اسباب بازی کارشان طول کشید.
جمیل بچه ها را به خانه می برد و ماجرا را به چیچک و باریش میگوید. فیلیز در اتاق خواب است و آنها نمی‌خواهند او چیزی بفهمد تا ناراحت شود. چیچک و باریش بچه ها را سرزنش می کنند.
کمی بعد باریش با مروه تماس گرفته و مروه میگوید همه چیز عادی است و اتفاقی نیفتاده است.
شب رحمت به خانه آمده و فیلیز دوباره بخاطر رفتن او به آمریکا بحث میکند. رحمت یه او میگوید همانطور که خودش بخاطر باریش سختی های زیادی کشیده و حتی زندان رفته است، او را نیز بخاطر علاقه اش به دنیز درک کند. فیلیز نمیخواهد که رحمت این فرصت و آینده اش را از دست بدهد. رحمت میگوید که مجبور به نجات زندگی آنها نیست و به زندگی شخصی خودش فکر میکند
او سپس می رود. فیلیز از حرف رحمت ناراحت شده و به او برمیخورد.
در قهوه خانه قماربازها آمده و بازی را شروع میکنند.
در خانه نجیبه خانم، صاحب رستوران، او از صدای مردی که حرف می زند بیدار می شود و مقابل خودش پدرش را در لباس سفید مثل روح می بیند. فکری از پشت در به جای روح پدر نجیبه صحبت میکند و با عصبانیت از او میخواهد که رستوران را به فکری واگذار کند. نجیبه خانم به شدت شوکه شده و از خانه پا به فرار میگذارد. چیچک و جمیل که در محله هستند، او را میبینند و به خانه پیش باریش می برند تا او را معاینه کند. جمیل میگوید که برای سر زدن به قهوه خانه ها بخاطر گزارش قمار بازی باید برود. باریش یاد حرف جمیل برای برگزاری قمار در قهوه خانه می افتد و او نیز به بهانه خرید دارو برای نجیبه خانم بیرون آمده و سریع به قهوه خانه می رود.
ساواش که خوابیده است ، خواب بد می بیند و پدرش را صدا می زند. نهال بالای سر او رفته و بیدارش می کند و به او میگوید که پدرش دیگر نیست و او خواب دیده است. ساواش از دهانش میپرد که باریش را دیده است و مروه عمه اوست. نهال یاد رفتارهای مشکوک مروه افتاده و ناگهان متوجه می شود که تمام این مدت گول خورده است. او ساواش را می‌خواباند و به این فکر میکند که درس حسابی به باریش بدهد.
باریش به قهوه خانه رفته و به همه می‌گوید سریع آنجا را تخلیه کنند، زیرا پلیس در راه است. آنها حرف باریش را باور نمی‌کنند و مسلح می شوند. همان لحظه پلیس به قهوه خانه آمده و آنجا را محاصره میکند. باریش بین مجرمین گیر افتاده و جمیل از دیدن او شوکه می شود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز