پست‌های بیشتر ...

سریال حکایت ما قسمت 69

بچه ها همگی در بیمارستان هستند. فیلیز در حیاط نشسته است که حکمت پیش او آمده و خبر می دهد: « بابا از اتاق عمل بیرون آمد». هر دو با عجله به سمت در اتاق عمل می روند. همه آنجا جمع شده اند و وقتی خبر موفقیت آمیز بودن عمل را می‌شنوند خوشحال می شوند.
فیلیز دنبال باریش می گردد تا از او بابت کمکش تشکر کند اما وقتی وارد اتاق می شود می بیند که باریش دختری را بغل کرده است . با ناراحتی بیرون می آید و وقتی باریش پشت سر او پیش بقیه می آید، فیلیز موقع خداحافظی خیلی سرد و رسمی با او برخورد می کند و عمدا او را ساواش خطاب می کند.
دم در بیمارستان، جمیل به فیلیز می گوید که باید انتقالی بگیرد. او انتظار دارد فیلیز هم همراه او به شهر دیگری برود اما فیلیز به او می گوید: «ما با هم آینده ای نداریم فکر دیگری راجع به این رابطه نکن». به جمیل برمی خورد و می گوید: «تو به خاطر باریش این کار را می‌کنی ولی می بینی که او هم به فکر خودش است». جمیل با ناراحتی می رود.
عاکف و یلیز در ماشین به سمت فرودگاه می روند تا بسته الماس‌ها را انتقال دهند. یلیز علاقه ای به دادن الماس ها ندارد و به عاکف می گوید: «اگر این الماس‌ها را برداریم و فرار کنیم وضعمان خوب می شود». اما عاکف قبول نمی کند و می گوید: «زنده نمی مانیم».
یلیز از عاکف می خواهد جایی پارک کند تا بتواند الماس‌ها را داخل بدن خودش جا بدهد. اما وقتی عاکف پیاده می شود، یلیز پیاده شده و با چوب به سر او می زند تا خودش فرار کند. او موفق نمی شود، عاکف او را می گیرد و با چاقو او را تهدید می کند.اما در درگیری چاقو داخل شکم خودش فرو می رود‌. یلیز سریع ماشین را برداشته و از صحنه فرار می کند و به خانه می رود.
وقتی بچه ها به خانه برمی گردند، حکمت می گوید که می خواهد شب پیش اسرا برود. فیلیز از دست او عصبانی می شود ،اما نهایتاً نمی تواند جلوی او را بگیرد.
یلیز به خانه رفته و الماس ها را داخل شکم عروسک دخترش می گذارد و از او می خواهد تحت هیچ شرایطی از عروسک جدا نشود و آن را به کسی ندهد. او از خانه بیرون می رود اما افرادی که منتظر الماس ها بودند او را گیر آورده و با خود می برند. هرچه از او اعتراف می گیرند او می گوید که الماس‌ها دست من نیست. در نهایت به قدری سر او را داخل آب فرو می برند که دیگر نفس نمی‌کشد. سپس جنازه او را بیرون رها می‌کنند. جنازه پیدا شده و به پزشک قانونی منتقل می شود.
تولای وقتی شب از پیش فیلیز به خانه می رود از حرفهای فردا می فهمد که طوفان فردا را بوسیده است. طوفان می خواهد این سو تفاهم را رفع کند اما فردا به هدف خودش رسیده و تولای قهر کرده و به خانه فیلیز می رود‌.
فیلیز صبح پیش اسرا رفته و او را تهدید می کند که هر طور شده از حکمت فاصله بگیرد. او وقتی می خواهد سر کار برود متوجه می شود که بخاطر غیبت های این مدت برای بیماری پدرش، از کار اخراج شده است.
بچه ها جمع شده اند و با هم به عیادت فکری می روند. آنجا همگی از او قول می گیرند که دیگر سراغ عرق نرود.
بعد از رفتن آنها، خبرنگاری پیش فکری می آید و بابت قضیه مافیای اعضای بدن می خواهد با او مصاحبه کند. فکری در ازای پول این کار را قبول می کند و نمی خواهد بچه ها متوجه پول گرفتن او بشوند.

FaFa

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟