پست‌های بیشتر ...

سریال حکایت ما قسمت 71

مادر ساواش به بیمارستان آمده تا او را ببیند و بخاطر برگشتن او به پزشکی تبریک بگوید. بعد از کمی نشستن و صحبت او از ساواش میخواهد که بخاطر رفتاری که آن شب در خانه داشته از پدرش معذرت خواهی کند، چون او تمامی حسابهای بانکی مادرش را مسدود کرده است. ساواش قبول میکند که با پدرش صحبت کند. او پیش و پدرش رفته و از او میخواهد که با مادرش کاری نداشته باشد. پدرش میگوید «مادر تو قربانی است و بخاطر تو او را اذیت میکنم. » ساواش عصبانی شده و با او بحث میکند. پدرش به روی او می آورد که سیصد هزار لیری که از مادرش گرفته پول او بوده است. ساواش میگوید« آن پول را پس میدهم.» پدرش از او به عنوان ضمانت امضای سند میخواهد. ساواش غافلگیر شده اما قبول میکند و چیزی نمی‌گوید.
هنوز خبری از یلیز نشده و نگران او شده اند. زینب به خانه فیلیز آمده و آنجا میماند. همگی جمع شده اند تا از زبان زینب حرف بکشند تا بفهمند یلیز آخرین بار به او چیزی گفته است یا نه.اما زینب سکوت کرده و هیچ جوابی نمی دهد.
در اداره پلیس ، جمیل پیش رئیس خود اصرار دارد که بخاطر شرایط خانواده و همسرش انتقالی را لغو کنند اما با درخواست او موافقت نمی شود. همان موقع پرونده و خواب کالبد شکافی زنی که بی هویت است را به اتاق رییس می آورند.
حمیل از اتاق بیرون آمده و فیلیز به او زنگ می زند تا بابت گم شدن یلیز از او کمک بگیرد.
تولای به بهانه وضعیت فردا که طوفان نمی‌تواند به او خوب رسیدگی کند دوباره به خانه برمیگردد. فردا قول میدهد که دیگر دردسر درست نکند. طوفان از برگشت تولای خیلی خوشحال میشود.
ساواش به خانه هولیا رفته و بابت شب گذشته از او عذرخواهی می‌کند و از او میخواهد که اتفاقات آن شب را فراموش کند و رابطه ای بین آنها نیست. هولیا علیرغم ناراحتی قبول میکند. آن دو نشسته و با هم درد دل میکنند و ساواش ماجرای دعوا و بدهی به پدرش را تعریف میکند.
حمیل برای فیلیز خبر می آورد که خواهرش مرده و جنازه او پیدا شده است. فیلیز ناراحت شده و به خانه می رود، او نمی‌داند این قضیه را چطور به زینب و پدرش بگوید .
حکمت چون به سن قانونی نرسیده‌، کارت شناسایی رحمت را یواشکی برداشته و به فروشگاه لوازم خانگی می رود. او لوازم کامل خانه و یک حلقه را قسطی به اسم رحمت می خرد و به خانه اسرا می فرستد. شوهر سابق اسرا دم در آمده و اصرار به برگشتن دارد اما اسرا او را قبول نمیکند. شوهرش وسایل خریداری شده را می بیند و عصبانی می شود. او تا شب دم خانه قایم شده و کشیک میدهد و سر انجام حکمت را میبیند که با دسته گلی به خانه اسرا می رود. او عصبانی شده و به دنبال اسلحه‌ خود می رود.
او اسلحه پیدا نکرده و یک دبه بنزین برده و خانه را آتش می زند.
در خانه فیلیز ، رحمت نامه ی حکمت را پیدا کرده که در آن نوشته که آنجا را ترک کرده و بعد از این با اسرا زندگی میکند.
همگی جمع می شوند تا به دنبال او بروند. در راه صدای مردم را می شنوند که میگویند خانه اسرا آتش گرفته است. ساواش که در محله بود همراه آنها می رود. خانه در آتش محاصره شده و اسرا و حکمت در خانه خوابیده اند. ساواش و رحمت به سختی داخل رفته و آنها را نجات می دهند.

FaFa

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟