پست‌های بیشتر ...

سریال حکایت ما قسمت 74

فیلیز با عصمو و زینب به خانه تولای می روند تا در خانه تنها نباشند . کمی بعد عصمو بهانه گیری کرده و عروسکش را میخواهد. فیلیز به خانه می رود تا عروسک را برایش بیاورد که ناگهان فردی مسلح وارد شده و با تهدید از او الماس‌ها را میخواهد. فیلیز هرچه میگوید« الماس نداریم » آن فرد باور نمیکند‌ . همان لحظه جمیل از راه رسیده و با اسلحه به سمت دزد نشانه می رود. دزد فیلیز را گروگان نگه داشته و الماس میخواهد. فیلیز از دست او در رفته و جمیل و همکارش به دزد دستبند زده و از خانه بیرون می آورند اما همان لحظه دزد با شلیک گلوله ای از راه دور کشته می شود. همگی غافلگیر شده و ترسیده اند و نمی‌دانند قضیه چیست.
رحمت و حکمت در راه رفتن به مدرسه برای دیدن بازی فیکو هستند. حکمت از رحمت بابت اینکه همپای او قرار است کار کند و به او کمک کند تشکر میکند. رحمت او را تهدید میکند که این آخرین دردسری باید باشد که از او میبیند.
حکمت بخاطر اسرا انگیزه دارد و میخواهد با کار کردن شرایط را درست کرده و به اسرا برگردد. او از رحمت جدا شده تا با اسرا تماس بگیرد . اسرا دوباره او را از سر خود باز میکند و وقتی میبیند فایده ندارد میگوید «من حامله ام و دوباره با عاصم ازدواج خواهم کرد». حکمت شوکه شده و به هم میریزد. او که خیلی نا امید شده تصمیم به خودکشی میگیرد و بالای یک ساختمان نیمه کاره می‌رود.
خانواده همگی به سالن بازی رفته اند. باریش نیز آمده است. فیکو بازی عالی انجام می دهد و باعث برد تیم می شود. همگی خوشحال هستند. در راه برگشت تولای با فیلیز تماس می‌گیرد و می‌گوید «حکمت دارد خودکشی‌ میکند». آنها سریع خودشان را به محل حادثه می رسانند. فکری که در حال رد شدن است این صحنه را دیده و به محل می رود‌. او از ساختمان بالا رفته و به حکمت نزدیک شده و به او میگوید «این کار را نکن من نمیتوانم در یک هفته دو تا از بچه هایم را از دست بدهم.» حکمت میگوید «من بچه تو نیستم و آزمایش خون داده ام.». فکری میگوید که خودش تمام این سالها می‌دانسته. او با صحبت و چرب زبانی بالاخره موفق می شود حکمت را پایین بیاورد. همه نفس راحتی می‌کشند.
فکری مستقیم به سمت خانه شیما رفته و از او تقاضای ازدواج میکند. شیما با خوشحالی و ذوق زدگی قبول میکند.
بچه ها همه با هم به خانه می روند. فیلیز باریش را به صرف چای دعوت میکند اما باریش میگوید «من به خانه شوهر تو نمی ایم»
فیلیز عصبانی شده و میگوید «تو خودت دوست دختر داری»‌. هولیا که نزدیک خانه باریش آمده بود آن دو را میبیند که بحث میکنند و حرف باریش را می شنود که میگوید «هولیا دوست دختر من نیست و برایم مهم نیست».
او ناراحت می شود و بعد از رفتن باریش، دم خانه فیلیز رفته و به او میگوید «از زندگی ساواش (باریش) دست بکش. من و او با یکدیگر خوابیده ایم.»

FaFa

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟