Loading Posts...

سریال حکایت ما قسمت 91

باریش این بار به شدت خشمگین شده و به شرکت پدرش می رود. او آنجا داد و بیداد راه می اندازد و در جمع با پدرش دعوا می کند و بیرون می آید. پدرش از نگهبانان می خواهد که دیگر او را راه ندهند.
بچه ها به کمک یکدیگر تمامی وسایل را گوشه کوچه می‌چینند. فکری به همراه مژده به سمت خانه می آید تا او بتواند مژده و رحمت را آشتی بدهد تا مژده نیز رابطه او و مادرش را درست کند. اما وقتی به خانه می روند بچه ها و وسایل خانه را وسط کوچه می‌بینند. فکری سریع شانه خالی کرده و بی اهمیت از آنجا می رود. مژده با رحمت صحبت کرده و با یکدیگر آشتی می کنند.
رحمت و باریش دنبال کار می کردند تا هرچه سریع تر پول جور کنند. عمر نیز وقتی شرایط فیلیز را می‌فهمد، تصمیم می‌گیرد یک رستوران باز کند و فیلیز را در آنجا استخدام کند تا به او کمکی کرده باشد. فیکو و عایشه و کیراز نیز با یکدیگر به پارک رفته و آب می‌فروشند تا هرکدام سهمی برای کمک داشته باشند.
تولای به رفتارهای توفان مشکوک شده است. او وقتی می خواهد برای خانه خرید کند، سمت قهوه خانه می رود ولی وقتی سراغ توفان را می گیرد، شاگردش یوسف به او می گوید که توفان نیست . تولای به توفان زنگ می زند و توفان می گوید که در قهوه خانه است. تولای از اینکه دروغ می شنود ناراحت می شود اما به روی خودش نمی آورد.
فکری برای به دست آوردن دل شیما دست به هرکاری می زند، اما نمی خواهد که شیما در مورد بی خانه شدن آنها چیزی بداند تا فکر نکند که به خاطر بی جا و مکان ماندن خودش، به او روی آورده است.
باریش، پارکبان ماشین می شود و رحمت ظرفشور یک رستوران. شب همگی به خانه تولای برمی گردند اما چون برای شام خوردن در خانه جا نیست، در کوچه میزها را درست کرده و برای شام می‌نشینند. فیلیز قصد دارد صبح دنبال خانه بگردد.
سر میز شام، مادر باریش به آنجا آمده و از او می خواهد که آن محله را ترک کرده و همراهش برود. اما باریش با مادرش بحث می کند و آن محله و خانواده را خانواده واقعی خودش می داند.

FaFa

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment