پست‌های بیشتر ...

سریال حکایت ما قسمت 95

باریش به مادرش اخطار می دهد که ثروت دوباره وارد فعالیت های مافیایی شده و کارهای خلاف می کند. او از مادرش می پرسد اگر چیزی از شرکت و کارهای پدرش به نام اوست بگوید، زیرا در صورت بروز مشکل پای او هم گیر خواهد شد. اما مادرش چنین چیزی را در ظاهر انکار می کند.
فکری برای پیدا کردن شکران، از بچه ها کمک می خواهد. فیکو و کیراز صبح به جای مدرسه همراه فکری به دنبال مادرشان می‌گردند اما چیزی دستگیرشان نمی شود.
جمیل که از مسئول بهزیستی چیزی دستگیرش نمی شود، مستقیم پیش رئیس می رود و ماجرای ازدواج صوری و رابطه داشتنش با فرد دیگری را لو می‌دهد. این کار از طریق نوچه های عمر برای گیر افتادن فیلیز صورت گرفته است.
باریش پرونده های شرکت پدرش را به کسی می سپارد تا تخلفات آن را کنترل کند. او گزارش می کند که در پرونده ها موارد مشکوک بسیاری هست.
عمر نسبت به گیر انداختن فیلیز به خاطر علاقه ای که به او پیدا کرده، دو دل و نگران است. او می خواهد کمترین آسیب به فیلیز و بچه ها برسد و او تصمیم می گیرد با گذاشتن کمی مواد در خانه فیلیز، او را به دردسر بیندازد.
عمر به همراه زینب به خواسته او به پارک می رود‌. زینب در پارک زمین خورده و سرش زخمی می شود. او زینب را به دکتر می برد. در آنجا خودش نیز آزمایش ژنتیک برای مشخص شدن رابطه خودش و زینب می دهد. وقتی جواب آزمایش را می گیرد، متوجه می شود که زینب دختر اوست. وقتی این مسأله را می فهمد، به خاطر بودن زینب در خانه فیلیز، سریع از نوچه هایش می خواهد که برای عملیات لو دادن فیلیز دست نگه دارند.
تولای مدتی است که دچار حالت تهوع می شود. باریش حدس می زند که او باردار باشد، اما تولای و توفان که می دانند بچه دار نمی شوند، چنین چیزی را رد می کنند. صبح، تولای تست می دهد و متوجه می شود که باردار است. او شوکه شده و بسیار خوشحال می شود.
از طرف بهزیستی، به خانه فیلیز می آیند تا وضعیت او را بررسی کنند. فیلیز در مورد ازدواج صوری و رابطه داشتن با باریش توضیح می دهد. باریش نیز به آنجا می آید. همگی در مورد خوبی های فیلیز و زحماتش برای بچه ها و خانه حرف می زنند و هیچکدام راضی به رفتن به پرورشگاه نیستند. قرار می شود که بازرس گزارش خود را ارجاع بدهد.
باریش با گزارش تخلفات پیش پدرش می رود و از او می خواهد که دیگر درست از سر خودش و فیلیز بردارد وگرنه او را به زندان خواهد انداخت. ثروت عصبی شده و نسبت به زندان انداختن فیلیز بیشتر مصر می شود. او با عمر تماس می گیرد، اما عمر، به بهانه اینکه الماس ها دست مادر فیلیز است، از او می خواهد که فعلا بیخیال این کار شوند. آن دو با یکدیگر قرار ملاقات می گذارند. باریش که پشت در اتاق پدرش این مکالمه را می شنود، او را تعقیب می کند تا بالاخره داداش را ببیند. وقتی آنها سر قرار می رسند، باریش عمر را می بیند.

FaFa

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟