سریال دختر سفیر قسمت 10


ناره پیش ملک می رود و به آهستگی طوری که کسی نشنود به او می گوید که نقشه ای برای فرار دارد. و از او می خواهد وسایلش را جمع کند و صبح زود هنگام طلوع افتاب منتظر او بماند. ملک که از فکر بودن با مادرش خیلی خوشحال شده او را می بوسد و قول می دهد به کسی چیزی نگوید.

از آن طرف سفیر چلبی هم به فرودگاه استانبول می رسد و مستقیم به اداره پلیس می رود و بعد از معرفی خودش به عنوان سفیر ترکیه در بلغارستان به رئیس پلیس می گوید که از دخترش شکایت دارد.

ناره به مقصد آمریکا دو بلیط هواپیما تهیه می کند و دوباره به کلبه برمی گردد و منتظر می ماند.

سنجر برای دخترش غذا می برد ولی ملک که از پدرش دلخور است لب به غذا نمی زند و از سنجر می خواهد از اتاق بیرون برود. بعد از رفتن سنجر غذاها را توی چمدانش می گذارد تا فردا هنگام فرار چیزی برای خوردن داشته باشند. سپس زهرا به اتاق ملک می آید و گوشی همراهش را دست او می دهد و می گوید: «هروقت دلت برای مادرت تنگ شد به داداش گیدیز زنگ بزن و با مادرت صحبت کن. » ملک به مادرش زنگ می زند و به او می گوید که برای فرار خودش را آماده کرده است و حتی غذا هم در چمدانش گذاشته! منکشه از پشت در حرف های ملک را می شنود و لبخند موذیانه ای می زند. بعد از ساعتی سنجر به اتاق ملک می آید تا کنار او بخوابد. ولی ملک که قصد فرار دارد به او می گوید: «برو پیش زنت بخواب! » سنجر دم در اتاق ملک می نشیند و همانجا خوابش می برد.

گیدیز به کلبه چوبی و به سراغ ناره می رود و متوجه می شود که او به مقصد آمریکا بلیط گرفته و قصد فرار با ملک را دارد. به ناره می گوید: «اگر همین حالا به خانه من نیای همه چیزو به سنجر لو میدم. » ناره که چاره ای جز تسلیم نمی بیند به همراه گیدیز به خانه آنها می رود و در اتاق مهمان تا صبح بیدار می ماند. اما نزدیکی های صبح زیر لحاف چند بالش می گذارد و اینطور نشان می دهد که خوابیده است بعد هم یواشکی سوار ماشین شده و به طرف عمارت افه اغلو می رود. ملک لباس هایش را می پوشد ولی نمی داند چطور می تواند در حالی که پدرش دم در اتاق اوست از انجا خارج شود. منکشه که خیلی دوست دارد هرچه زود از شر دختر کوچک خلاص شود ناگهان روی تخت می پرد و فریاد می زند کمک کنید! سنجر و اهالی خانه به اتاق او می دوند و او فریاد می زند: «اینجا موش داره!! » همه مشغول گشتن اتاق می شوند و ملک با اشاره منکشه از خانه خارج می شود و خودش را جلوی عمارت به مادرش می رساند. بعد از لحظاتی سنجر که از بیرون شیهه اسب را شنیده نگران شده و به سمت حیاط می دود و ناره و ملک را در حال فرار می بیند. او جلوی ناره می ایستد و می گوید: «نمی تونی دخترمو از من بگیری. » ملک دستش را می کشد و می گوید که می خواهد با مادرش بماند. سنجر رو به ناره می گوید: «تو یه ترسو هستی که همیشه زیر حرفش می زنه. » ناره در جواب می گوید: «نه در گذشته نه حالا زیر حرفم نزدم. » خالصه خودش را به آنها می رساند و می گوید: «منم هرگز زیر حرفم نمیزنم. » و جلوتر می آید تا به ملک بگوید مادرش قصد خودکشی داشته ولی ناگهان پلیس سر می رسد و سفیر چلبی پدر ناره از ماشین پیاده می شود و در حالی که گواهی سرپرستی ملک را در دست دارد به سنجر می گوید: «طبق قانون من سرپرست نوه م هستم. » و رو به ناره هم می گوید: «اگه بخوای توام میتونی با من بیایی. » و با اشاره به مامورها از آنها می خواهد ملک را سوار ماشین کنند. ملک که دوست ندارد از پدر و مادرش جدا شود جیغ می زند و از پدرش کمک می خواهد. سنجر به او قول می دهد که به زودی او را برمی گرداند. و ناره کاری جز گریه از دستش برنمی آید.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است