سریال دختر سفیر قسمت 11


بعد از رفتن سفیر به همراه ملک پلیس از سنجر می خواهد پاسپورت ملک را به آنها بدهد. سنجر پاسپورت را از کیف ناره برمی دارد و پاره می کند و داد می زند: «اون نمیتونه دخترمو بدون اجازه من ببره! » پلیس به دست های او دستبند می زند و ناره را به بازداشتگاه می برد. در بازداشتگاه سنجر از ناره می پرسد: «چرا شناسنامه دختر من به اسم پدر توئه؟ دختر من برای اولین بار به من بابا گفت.. ولی از من دوچرخه نخواست. از من برای نجاتش کمک خواست. » و بغض راه گلویش را می گیرد. ناره به خاطر می آورد که در شهر زوریخ وقتی ملک تازه به دنیا امده بود پدرش او را در بیمارستان روانی بستری کرده بود و آکین به او گفته بود: «حالا که شناسنامه بچه را به نام پدرت گرفتیم سنجر نمی تونه اونو از تو بگیره. » ناره گفته بود: «اینا همش نقشه توئه. سنجر را از من جدا کردی و حالا میخوای دخترمو جدا کنی از من. » آکین به آرامی در گوش او گفته بود: «با این کار تو دیگه نمیتونی دخترتو رها کنی و پیش سنجر بری… » ناره از فکر گذشته بیرون می آید و داد می زند: «تو حق نداری وقتی منو با لباس عروس بیرون انداختی ازم چیزی بپرسی! » سنجر از پشت میله ها دست او را محکم می گیرد و فشار می دهد و می گوید: «هیچ وقت مسئولیت دخترم با تو نبود. وقتی داشتی با دوس پسرات خوش میگذروندی، معشوقه های پدرت دخترمو بزرگ کردن. » ناره گریه می کند و خواهش می کند عذابش ندهد. در همین حال گیدیز و یحیا وارد بازداشتگاه می شوند. گیدیز از پشت میله ها بر سر ناره فریاد می زند: «به تو گفتم فرار کردن کار بیخودیه ولی باز انجامش دادی. اینم از وضعیتت! » سنجر از آن طرف می گوید: «پس میدونستی که میخواد دخترمو بدزده و هیچ کاری نکردی؟! » گیدیز با خشم می گوید: «میخواستی چیکار کنم؟ توی خونه م زندونیش کرده بودم. » سنجر فریاد می زند: «ولی باید منو در جریان میذاشتی. » گیدیز جلو می رود و به آرامی به او می گوید: «کارای من به خودم مربوطه. من هیچ وقت از پشت به کسی خنجر نمیزنم! » بالاخره وکیل، ناره و سنجر را از بازداشت بیرون می آورد. سنجر از گیدیز می خواهد که همه هتل ها را کنترل کنند. گیدیز می گوید: «نگران نباش. دوستامون همه جارو میگردن. فرودگاه هم تحت کنترله. » یکی از آشناهای گیدیز در اداره پلیس به آنها خبر می دهد که سفیر پاسپورت جدید برای نوه اش گرفته و در حال رفتن به فرودگاه است. ناره و سنجر با عجله به سمت فرودگاه می روند اما قبل از آن که بتوانند کاری کنند هواپیمای حامل ملک پرواز می کند. ناره بلافاصله دوتا بلیط به مقصد مونته نگرو رزرو می کند. یحیا هم به خواست سنجر به عمارت می رود و مقداری پول به همراه پاسپورت سنجر را می آورد.

در عمارت افه اغلو مادر منکشه و عده ای از فامیل هایش برای جشن پاتختی به آنجا می روند. خالصه که انتظار دیدن آنها را ندارد کمی مضطرب می شود. الوان زن یحیا که فهمیده ناره و سنجر با هواپیما به دنبال ملک می روند خودش را به نادانی می زند و با صدای بلند جوری که مهمان ها بشنوند می گوید: «سنجر و ناره به دنبال ملک به خارج رفتند! » خالصه با خشم به او نگاه می کند. و عاتکه و زنان همراهش هم هاج و واج به منکشه چشم می دوزند. منکشه با دیدن این اوضاع بی حال شده و از هوش می رود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدنی‌ها

برچسپ ها

error: لطفا این مطلب را برای سایت خودتان کپی نکنید این محتوا متعلق به مشکی است