سریال دختر سفیر قسمت 16


سنجر کنار بستر منکشه می نشیند و به او خیره می شود. شب گذشته عشق ناره را در آن بستر دفن کرده است. به ایوان می رود و صدای گاوروک را می شنود که برای مرغ آمین شعر می گوید. به نظر گاوروک وقتی ناره خودش را از صخره پرت کرد تبدیل به مرغ آمین شد…

ناره نتوانسته بخوابد. نصفه شب از خانه گیدیز بیرون می آید و به کلبه جنگلی می رود و زیر درخت زیتون می ایستد و اسم خودش و سنجر را از روی درخت می کند. او وداع تلخی با عشق بر باد رفته اش دارد.

از آن طرف در شهر پودگوریتسا، سفیر که تمام شب را قمار کرده و دو میلیون یورو را باخته است، خسته و پریشان از کازینو خارج می شود و به خانه ویلایی اش می رود.

هنگام طلوع افتاب ناره به خانه گیدیز برمی گردد و گیدیز را جلوی در اتاق در حال چرت زدن می بیند. وقتی از او دلیل نگهبانی اش را می پرسد گیدیز می گوید: «دیشب ناراحت بودی. گفتم کاری دست خودت ندهی. » و وقتی چشمش به انگشت های زخمی ناره می افتد دست های او را پانسمان می کند و می گوید: «پس تو اینطوری با آزار دادن خودت دردهایت را فراموش میکنی. » ناره می گوید: «به من کمک کن که کار پیدا کنم. میخواهم زندگی جدیدی برای خودم و دخترم بسازم. سال ها پیش برای این عشق عزاداری کردم و دیشب به خاک سپردمش. تمام شد… » سپس به سمت تخت خواب می رود. ملک بیدار می شود و می گوید: «پدرم امروز برای بردن من خواهد آمد. نمیدانم بروم یا نه. » ناره می گوید: «به نظر من بهتر است که تا من کار پیدا می کنم و خانه جدید میگیرم پیش او بمانی. بعد هم می آیم و تو را برمی گردانم. » ملک حرف مادرش را قبول می کند.

سنجر که تا صبح نخوابیده لباس می پوشد تا به خانه گیدیز رفته و ملک را برگرداند. منکشه به او می گوید: «کاش برای ملک خواهر یا برادری بیاوریم. » سنجر جواب می دهد: «من هنوز از دخترم سیر نشده ام. مبادا به فکر بچه دار شدن بیفتی. » منکشه از حرف او ناراحت می شود و می گوید: «من برگشتم چون روی حرف تو حساب کردم. تو هم سر قولت باش و عذابم نده. » سنجر که به خاطر او احساس گناه می کند به سمت خانه گیدیز به راه می افتد.

ناره و ملک دیر از خواب بیدار می شوند. ناره ملک را آماده می کند که برای دیدن خانواده پدرش به طبقه پایین بروند. گیدیز هم با انها همراه می شود. وقتی به طبقه پایین می رسند، یحیا و زهرا ملک را در آغوش می گیرند. زهرا حال ناره را می پرسد و خالصه که از ناره متنفر است جلو می آید و می گوید: «چرا نوه ام را دیر برای دست بوسی من پایین اوردی؟ » ناره عذرخواهی می کند و می گوید که دیشب نتوانسته بخوابد و دیر شده است. خالصه می گوید: «مگر تو توی حجله بودی که دیر خوابیدی؟!! » ناره که تحمل این حرف ها را ندارد بیرون از خانه می رود. در همان حال سنجر هم از راه می رسد. ملک پدرش را بغل می کند و می بوسد و می گوید: «مامانم به زودی کار پیدا خواهد کرد. » سنجر با شنیدن این حرف به ناره می گوید که باید صحبت کنند. و وقتی چشمش به انگشت های پانسمان شده ناره می افتد نگران شده و دلیلش را می پرسد ولی ناره از او دوری می کند. موگه و گیدیز با شنیدن صدای آن دو به حیاط می آیند. موگه به سنجر می گوید: «انقدر به این دختر زور نگو! ناره دیروز امده و ما هنوز با او احوال پرسی هم نکردیم. » سنجر می گوید: «پس تمام شب را چه کار می کردید! » گیدیز به سمت او می رود و با خشم می گوید: «مگر ما از تو می پرسیم دیشب را چه کار کرده ای؟ اگر بیشتر از این ناره را اذیت کنی به من طرفی. » سننجر می گوید: «اینجا جایش نیست! ولی بعدا به حساب هم می رسیم. »

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز