سریال دختر سفیر قسمت 25


ناره دوباره برای دیدن پدرش به هتل می رود و از او می پرسد که برای چه آمده است؟ سفیر به او اطمینان می دهد که دلش برای او و نوه اش تنگ شده و می خواهد برای استراحت به خانه آکین برود. اما ناره اتاقی در هتل برای او رزرو می کند و می گوید: «حالا که دلت برای من تنگ شده همین جا توی هتل بمان و به خانه آکین که دشمن من است نرو. » سفیر حرف دخترش را می پذیرد اما ناره هرگز پدرش را باور نمی کند.

الوان به ناره پیغام می دهد: ملک وقتی فهمید پدرش او را برای دیدن تو خواهد آورد همی نقشه را به باد داد. ناره با دریافت این پیغام به طرف عمارت افه اغلو می رود و در اصطبل منتظر سنجر می ماند. سنجر هم به همراه ملک به دیدن ناره می رود. مادر و دختر همدیگر را در آغوش می گیرند.

منکشه که قول پول بیشتری را به نجرت داده است به او پیغام می دهد که در اصطبل همدیگر را ببینند. ولی وقتی به اصطبل می رسد ناره و سنجر را در حال صحبت می بیند. ناره می گوید: «میدانم از امدن پدرم خبر داری. مطمئنم نقشه ای دارد. من پیشنهادی برایت دارم. تو برایم خانه ای تهیه می کنی و خرجم را هم می دهی و هفته ای دوبار هم دخترم را خواهم دید. در عوض تو هم فردا به جشن برو و با گیدیز آشتی کن. » سنجر که از پیشنهاد ناره خوشحال شده است می گوید: «مثل گذشته با گیدیز دوستی نمی کنم ولی شراکتمان را با او ادامه خواهم داد. » و هردو با هم دست می دهند. منکشه که حرف های آنها را شنیده به دیدن برادرش می رود و با خشم می گوید: «حرفم را پس می گیرم. به حرف مادر شوهرم را گوش کن و حق ناره را کف دستش بگذار. »

فردا صبح، ناره به پیش گیدیز می رود و به او خبر می دهد: «سنجر قبول کرده با تو آشتی کند و برقصد. » گیدیز با کنجکاوی می گوید: «اگر دلیل آشتی اش را نگویی من به جشن نخواهم آمد. » ناره می گوید: «من به ظاهر قبول کردم که خرجم را بدهد و برایم خانه ای بگیرد. » گیدیز که می داند ناره همه این کارها را به خاطر شراکت دوباره آنها انجام می دهد، می پرسد: «اگر سنجر از تو بخواهد که سر قولت باشی چه خواهی کرد؟ » ناره جواب می دهد: «دخترم را برمیدارم و خودم را گم و گور می کنم طوری که انگار وجود نداشته ام. »

بالاخره جشن شروع می شود و سنجر و گیدیز به همراه خانواده هایشان شرکت می کنند. آنها روبروی هم می ایستند و گیدیز می گوید: «میدانم شراکت من سر جایش، ولی دوستی مان دیگر تمام است. » سنجر می گوید: «از این به بعد دختر سفیر با تو کار نمی کند و در خانه ات هم نمی ماند. ولی این را هم میدانم که او به من به ظاهر قول داده است. کنجکاوم بدانم که او چطور از زیر این دروغی که گفته در خواهد آمد! و کنجکاوم بدانم شریک مثل برادرم هم از پشت به من خنجر خواهد زد یا نه! » گیدیز به او می گوید: «میدانی که من اهل خیانت نیستم. هشت سال است که شریک جرمت هم هستم! » در همین حال کاتسو میسا می آید و هردو به او خوش آمد می گویند. کاتسو از این که آنها را کنار هم می بیند اظهار خوشحالی می کند.

ناره در گوشه ای از هتل منتظر است. به محض این که پدرش سوار ماشین شده و می رود، به کمک مامور پذیرش هتل وارد اتاق پدرش می شود و پرونده ای را که در ان درمورد جرم مالی گیدیز و سنجر شکایت شده پیدا می کند. پرونده را می خواند و از هتل خارج می شود و به سمت جشن می رود. راننده ی تاکسی که از اوباش شهر و از آدم های نجرت است او را از بیراهه به جنگل می برد و به همراه دو مرد دیگر از مردم بیرونش می کشند. اما ناره در یک فرصت مناسب از دست آنها فرار می کند و سوار تاکسی شده و به سرعت راه می افتد و یک نفر از آنها را زیر می گیرد و بعد هم به طرف روستا که در ان جشن برپاست حرکت می کند.

جشن شروع شده و گیدیز و سنجر به همراه جوانان روستا در حال اجرای رقص زیبک هستند. ناره خودش را هرجور شده به آنها می رساند و با پای زخمی خودش را به کنار سنجر می کشاند و می گوید: «فرار کنید! پلیس در راه است و می خواهد شما را دستگیر کند. پدرم از شما به خاطر جرم مالی شکایت کرده. » گیدیز و سنجر به هم نگاه می کنند… ولی پلیس سر می رسد و آنها فرصتی برای فرار پیدا نمی کنند. رِئیس شعبه به آنها می گوید که باید به اداره پلیس بروند چون شواهدی وجود دارد که نشان می دهد هشت سال پیش از شهرداری مدارکی دزدیده شده است. ناره به انها نگاه می کند و می پرسد: «شما که این کار را نکرده اید؟!»

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز