Loading Posts...

سریال دختر سفیر قسمت 37

سفیر چلبی به چند نفر از دوستانش زنگ می زند تا لیست مسافران پرواز را بگیرد. سنجر و گیدیز هم او را همراهی می کنند و به کارگاه روغن کشی می برند. زهرا با دیدن سنجر به او می گوید: «مطمئنم ملک را به زودی پیدا خواهی کرد. » سنجر، یحیا و زهرا را از کارگاه بیرون می فرستد تا با سفیر صحبت کند و به او می گوید: «همانطور که از اسم و اعتبارت استفاده کردی و مامور مالی را به جان ما انداختی همانطور هم دخترت را پیدا کن! » سفیر می گوید که باید کمی منتظر بمانند. گیدیز می پرسد: «مدارکی که علیه ما در شهرداری به دست آوردی را چه کسی در اختیارت گذاشت؟ در مورد شرکت ما اطلاعات زیادی در پرونده بود، بگو این اطلاعات را از کجا به دست آوردی؟ » اما سفیر زیر بار نمی رود و سکوت می کند. موگه به دیدن آکین می رود و به او می گوید: «سنجر و گیدیز هشت سال پیش پول شهرداری را دزدیده اند ولی نمی دانم چطور شده که همه چیز به نام تو تمام شد. » آکین با درماندگی می گوید: «پلیس دنبالم است و پول هایم بلوکه شده. پاسپورتم باطل شده. باید پاسپورت و شناسنامه جدید برای خودم جور کنم. به صد هزار دلار احتیاج دارم. » موگه می گوید: «من برایت جور میکنم. » بعد به گیدیز زنگ می زند و از او صد هزار دلار برای خرید ماشین می خواهد. گیدیز که وسط حرف کشیدن از سفیر است به او می گوید از شرکت برایش یک ماشین خواهد فرستاد تا از آن استفاده کند و گوشی را قطع می کند. و رو به سفیر می گوید: «سنجر برای به حرف کشیدن از کسانی که به ناره حمله کرده بودند از آب جوش استفاده کرد. » سفیر می ترسد و به سنجر می گوید: «من پدربزرگ دخترت هستم. نمی توانی با من این کار را بکنی. » سنجر می گوید: «تو پدر نوه ات را به زندان انداختی. من مادرم را به خاطر این که پول داده بود تا ناره را کتک بزنند از خانه ام بیرون کردم تو که چیزی نیستی. » سفیر با دیدن آب جوش در دست سنجر به حرف می آید و می گوید که اطلاعات را آکین به او داده است. و ادامه می دهد: «من به خاطر تو از کارم عزل شدم و از آکین کمک خواستم. او هم به من کمک کرد. » در همین حال الوان به سنجر زنگ می زند تا از ناره و ملک خبری بگیرد. الوان به سنجر می گوید: «از یحیا کمک بگیر تا روی موبایلت برنامه ای نصب کند که حتی اگر گوشی ناره خاموش هم باشد بتوانی پیدایش کنی. » گیدیز به سنجر می گوید: «ناره گوشی شرکت را همراه دارد که برنامه رویش نصب شده است. » بالاخره با کمک یحیا آنها می فهمند که ناره در اسپانیا و شهر بارسلونا است. سنجر که هرگز باور نمی کرد ناره او را ترک کند به یحیا می گوید که برایش بلیط بارسلونا را جور کند. یحیا می گوید: «عجله نکن. اگر ناره گوشی اش را در آن شهر دور انداخته باشد اواره می شوی. » سنجر با غم بسیار می گوید: «سرنوشت من هم این است که همیشه دنبالش بدوم و پیدایش نکنم. »

از طرفی ناره گوشی اش را در فرودگاه به مسافری که به بارسلونا می رود می دهد و از او می خواهد در مقابل دریافت حق الزحمه آن را به دست یکی از دوستانش در آن شهر اروپایی برساند و خودش در موغلا می ماند.

Leave a Comment