سریال دختر سفیر قسمت 8

ناره بعد از جدا شدن از سنجر به خانه گیدیز می رود و به او می گوید: «سنجر حاضر نیست ملکو به من بده و من ناچارم برای پس گرفتتن دخترم فکری بکنم. » مادر گیدیز به وجود ناره در خانه اش اعتراض می کند و موجب ناراحتی پسرش می شود و ناره دوباره به کلبه جنگلی برمی گردد.

سنجر به اتاق ملک می رود و به او می گوید: «من تابه حال پدر نبودم و بلد نیستم پدری کنم. » ملک می گوید: «اگه با ما زندگی میکردی یاد میگرفتی! » سنجر البوم قدیمی را نشان ملک می دهد و در مورد پدربزرگش مهمت افه اغلو داستان شیرینی تعریف می کند. این که او مرد تفنگداری بوده و همیشه با متجاوزین و دزدها میجنگیده. یک روز زخمی می شود و از پرتگاه بلندی سقوط می کند. بوران آقا، پدر بزرگ گیدیز او را پیدا می کند. و به این عمارت می اورد و با کمک پدربزرگ گاوروک که آرایشگر بوده است، مهمت افه اغلو را درمان می کنند و مدت ها دور از چشم مردم از او پرستاری می کنند. بعد از آن، آن سه نفر دوستان خیلی خوبی برای هم می شوند. و ادامه می دهد: «منم به خاطر پدربزرگم این عمارتو از گیدیز نوه ی بوران آقا خریدم و حالا تو اینجایی. » ملک که از داستان هیجان زده شده است جد خودش را به چشم یک قهرمان می بیند. سنجر از او می پرسد: «چرا مادرت تورو پیش من آورد؟ » ملک که دختر باهوشی است بدون این که جواب او را بدهد از اتاق بیرون می رود. سنجر صبح موهای دخترش را شانه می زند و آن را می بافد و به دخترش هم توضیح می دهد که او و گیدیز شریک هم هستند. کارهای کشاورزی و پروزش زیتون و ماهیگیری برعهده سنجر است و گیدیز کارهای مربوط به توریست و دریا را به عهده دارد. سپس دست دخترش را می گیرد و سر میز صبحانه می برد. خالصه با دیدن او می گوید: «هنوز در کنار همسرت نخوابیدی! باید به زنت هم اهمیت بدی. » ملک سرش را پایین می اندازد و سنجر ناراحت شده و بدون خوردن صبحانه به شرکت می رود.

ناره به عمارت افه اغلو می آید و با دیدن گاوروک او را به گرمی در آغوش می گیرد و از او می خواهد ملک را پیش او بیاورد. گاوروک که ناره را خیلی دوست دارد به او می گوید: «سنجر به شدت مواظب دخترشه. من اجازه این کارو ندارم. ولی میتونم گیدیزو پیشت بفرستم. » ناره به کلبه برمیگردد و منتظر گیدیز می ماند.

منکشه که از توجه سنجر به ملک ناراحت و خشمگین است لباس عروسی اش را پاره می کند و زیر تخت ملک مخفی می کند و گریه کنان به مادرشوهرش می گوید: «یکی لباس عروسیمو از اتاقم برداشته! » هردو دنبال لباس می گردند و منکشه اینطور وانمود می کند که آن را از زیر تخت ملک پیدا کرده است. خالصه به او می گوید: «این بچه درست تربیت نشده و باید تنبیه بشه. »

گاوروک به شرکت می رود و به گیدیز خبر می دهد که ناره در کلبه منتظر اوست و گیدیز هم می رود. سنجر تلاش می کند از زیر زبان گاوروک حرف بکشد ولی او جواب سربالا می دهد.

در عمارت افه اغلو، خالصه دستور می دهد حمام را گرم کنند و همه زن ها به همراه ملک به حمام می روند. خالصه زهرا را دنبال کیسه و لیف حمام می فرستد سپس به ملک می گوید: «چرا لباس عروسی منکشه رو پاره کردی؟ » منکشه هم با پررویی از دختر کوچک می خواهد دلیل کارش را توضیح دهد. الوان هم کنجکاو می شود و کنار انها می آید. ملک که از حرف های آنها سر در نمی اورد شوکه می شود و دست و پایش جمع می شود و شروع به لرزیدن می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز