سریال دستم را رها نکن قسمت 149


زرین خانم به دفنه میگوید که جنک تحت فشار فریده خانم با آزرا ازدواج کرده و در واقع او را نمیخواهد.او سپس میگوید اگر قبل از این ماجراها با دفنه آشنا شده بود،ماجرا طور دیگری پیش میرفت. دفنه از حرفهای زرین خانم خوشش نمی آید و غیر مستقیم او را بیرون میکند، ولی فکرش درگیر می شود. در کافه، جانسو و فاروک (قاتل کمال) با یکدیگر نشسته و در مورد درس و کار صحبت میکنند. کمی بعد فاروک بلند شده تا برود. او دم در مسعود را میبیند و سریع عینک می زند تا مسعود او را نبیند. مسعود مشکوک شده و هنگامی که داخل می آید، از هولیا در مورد مردی که رفت سوال میکند.هولیا میگوید او از دوستان جانسو است ، و از اینکه مسعود جدیدا رفتارهای مشکوکی دارد متعجب می شود. در رستوران، جنک همه کارکنان را جمع کرده و میگوید که مشخص شده است پخش فیلم از طریق یکی از افراد رستوران بوده است. او میگوید هرکس این کار را انجام داده خودش اعتراف کند، وگرنه هنگام مواجه با پلیس ماجرا سخت تر خواهد شد. هیچکس چیزی نمی‌گوید. جنک از همه میخواهد که گوشی هایشان را تحویل دهند تا شناسه گوشی ها را چک کنند. همه گوشی را تحویل می‌دهند و از اینکه کار چه کسی میتواند باشد در فکر هستند. هنگامی که جنک میخواهد برود، آزرا پیش او رفته و میگوید که باورش نمی‌شود کسی از رستوران این کار را کرده باشد. جنک که گوشی آزرا را نیز گرفته است، پنهانی به او پس میدهد. او در مورد تماس قاتل از آزرا سوال میکند اما آزرا میگوید که او تماسی نگرفته است. در شرکت، فریده خانم با نمایندگان شرکتی که قرار بود قرارداد ببندند در حال صحبت است. او سعی دارد آنها را متقاعد کند که بخاطر پخش یک فیلم شرکت آنها زیر سوال نرفته و آنها اشتباه می‌کنند. او میخواهد که برای فردا ترتیب جلسه ای بدهند تا آنها حرفهای فریده خانم را بشنوند و سپس تصمیم نهایی را بگیرند. در رستوران، از طرف بانک با آزرا تماس گرفته و میگویند مبلغی از وامی که میخواهد را به او میدهند. آزرا خوشحال می شود. همان لحظه دسته گلی برای آزرا می‌آید. او ابتدا تصور میکند گل از طرف جنک است، اما یادداشت روی گل نوشته شده که شب قاتل به خانه می آید تا پول را از او بگیرد. قدیر به اتاق جنک می آید و میگوید پخش کننده فیلم را پیدا کرده اند و جنک از شنیدن اسم او خوشش نخواهد آمد. آزرا به بانک رفته و سپس به خانه می رود. او طلاهایش با ناراحتی برداشته و به سمت بازار طلافروشان می رود. برهان به کافه می رود . او ابتدا تصور میکند که جانسو تولد او را فراموش کرده است، اما هنگام ورود با سوپرایز مواجه شده و خوشحال می شود. آزرا وارد یکی از مغازه ها شده و با ناراحتی، طلاهایش را برای فروش تحویل میدهد. همان لحظه زرین خانم که در همان بازار است، آزرا را دیده و وارد مغازه میشود. آزرا با نگاهش از فروشنده میخواهد که موضوع را نگوید، و به زرین خانم میگوید برای درست کردن سایز طلاهایش آمده است. فروشنده حرف او را تأیید کرده و آزرا طلاها را برداشته و سریع بیرون می آید. او منتظر میماند تا بعد از رفتن زرین خانم دوباره به مغازه برود.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز