Loading Posts...

سریال دل قسمت اول

آرش نامزدش رستا را به خانه ی شیک و زیبایی که با گلبرگهای سرخ تزیین شده می برد و کلید خانه را به او می دهد و می گوید که آنجا خانه شان خواهد بود. رستا هیجان زده می شود و جا می خورد و می گوید:« مگه می شه؟! مگه نگفتی یه آپارتمان اجاره می کنی؟» آرش می گوید:« یه دروغ عاشقانه گفتم!» سپس با ذوق و شوق همه جای خانه را به او نشان می دهد. در همین موقع پیام ناشناسی برای رستا فرستاده می شود که در آن نوشته شده:”باید باهات حرف بزنم رستا… خواهش می کنم…دارم دیوونه می شم.” رستا ناراحت و کمی هول می شود و سعی می کند نگرانی اش را از آرش پنهان کند. روز عروسی است و آرش رستا را به آرایشگاه می رساند. آنها در ماشین با هم صحبت می کنند و رستا می گوید که بخاطر نارضایتی پدر و مادر و خانواده ی آرش ناراحت است. آرش می گوید:« پدرم دیگه الان رضایت کامل داره و مادرم هم فقط بخاطر اون سکوت کرده بود. اگه منظورت دخترخالمه، وقتی یکی تمومه دیگه تمومه.» آرش پس از بردن رستا به آرایشگاه، به خانه ی پدرش می رود و با او صحبت می کند و مودبانه خواهش می کند که دیگر مخالفتی با ازدواجش نداشته باشد. هم چنین می گوید که رستا و خانواده اش را با هم می خواهد و دوست دارد که مشکلات بینشان حل شود. آقای سپنتا می گوید:« کسی که فاصله بینمون انداخت داره می شه عروس این خونه. هنوز یادم نرفته که چطور وارد زندگیت شد.» آرش می گوید:« شما خوب می دونید که اون نمی تونست انتخاب من باشه، حتی اگه رستا وارد زندگیم نمی شد.» و در ادامه توضیح می دهد:« باور کنید رستا به مال و اموال ما چشم ندوخته نشونش هم همون یه سکهییه که مهرشه و پیشنهاد خودشم بود.» سپنتا می گوید:« اگه اون ثابت کرد قلبا تو رو دوست داره منم می تونم قلبا دوسش داشته باشم. ولی فعلا می تونم واست آرزوی خوشبختی کنم.» او قبول می کند که گردن بندی را به عنون کادوی عروسی به رستا هدیه کند و ادامه می دهد:« شاید رستا بهترین دختر دنیا باشه اما از خانوادش دوری کن. مخصوصا از پدرش.» مهمانها یکی یکی وارد تالار بزرگ و مجلل عروسی می شوند. پدر رستا خسرو، به طور ناگهانی صحنه ی اعدام شدن خود را در ذهن مرور می کند و آشفته می شود. همسرش ناهید با دیدن حال گرفته ی او می گوید:« چت شده؟ تو همچین وضعیتی عذاب وجدان اومد سراغت؟ .. لطفا امشب اگه آقای سپنتا حرفی زد عصبانی نشو. بذار بگذره.» آنها در لابه لای صحبتهایشان می گویند که رستا امانتی مادر مرحومش است و خسرو از ناهید بخاطر زحماتی که برای دخترش کشیده تشکر می کند. خسرو نگران و مظطرب است زیرا صبح همان روز پسر مردی که به دست او کشته شده بود به محل کار او رفته و جلوی کارگرهایش داد و بیداد کرده و قصد باج گرفتن داشته است و چون تمام پولی که می خواسته را نگرفته او را تهدید کرده و گفته:« امشب عروسیه دخترته یا تمام پولو امشب می یاری یا عروسیشو عزا می کنم.» مادر آرش توران، با خوشرویی به ناهید و خسرو خوش آمد گرمی می گوید. ساعاتی قبل و صبح همان روز، توران در حال غذا دادن به پدر پیر و بیمارش به او می گوید:« شنیدن صدات شده حسرت زندگیم. هر مشکلی رو حل می کردی. کی می تونست رو حرفت حرف بزنه. فراموش کردم مثل تو بشم تنها امیدم به آرش بود که اونم مثل باباش خوب یاد گرفت آدمو نا امید کنه. انگار به دنیا اومدم که همه ی آرزوهام به باد بره.» همسرش که چند دقیقه پیش با تلفن با کسی بگو و بخند می کرد وارد اتاق می شود و توران به همین دلیل به او متلک می گوید. بحث ازدواج آرش پیش می آید و سپنتا می گوید:« از اول هم تو مخالف بودی نه من. ولی همیشه تو آدم خوبه شدی و من آدم بده.» توران با حرص می گوید:« اگه جلوی بقیه عزیزم و جانم صدات می کنم فکر نکن کسی شدی، واسه اینه که آدم حسابت کنن و تف سر بالا نشی. وای به حالت اگه دهن باز کنی. مو به مو چیزایی که بهت گفتمو به آرش می گی.» در آرایشگاه شماره ی ناشناسی به گوشی رستا زنگ می زند. خواهر رستا نگران می شود و به او می گوید:« نکنه باز مهرانه و داره اذیتت می کنه؟» رستا چیزی نمی گوید اما به یاد می آورد که صبح وقتی به آرایشگاه آمده مهران جلوی او را گرفته و گفته:« من کلی حرف باهات دارم. نمی خوام یه روز حسرت بخورم که چرا اینا رو بهت نگفتم…من پشیمونم. یه دانشگاه به عشق ما حسادت می کرد.» رستا او را تحویل نگرفته و جواب داده:« یه دانشگاه به ما حسودی نمی کرد. تو یه آدم دیوونه ی روان پریش بودی.» همچنین گفته که برای این حرفها خیلی دیر شده و به پلیس زنگ خواهد زد اما مهران با بی خیالی همانجا روی پله ها نشسته و گفته بوده که اجازه نمی دهد عروسی ای سر بگیرد. IC1

Leave a Comment