Loading Posts...

سریال دل قسمت 10

وقتی آرش و رابی در حیاط خانه با هم روبرو می شوند، آرش در نگاه اول یکی از خاطرات بد و تلخشان را به یاد می آورد… حدود دو سال پیش آرش روزی تصمیم میگیرد که سر قرار با رستا برود. و رابی که متوجه این موضوع شده آرش را به خیانت کردن متهم می کند و می گوید: «تو چرا منو نمیبینی؟ یادت رفته شب تولدم روی تراس گفتی عاشقمی؟ » آرش با تعجب می گوید: «توهم زدی؟! من کی گفتم عاشقتم؟ من گفتم دوستت دارم چون دختر خالمی. از طرفی حسی که بین ما بود یه حسیه شبیه عادت. فامیل بودن و دوست داشتن، یه حسی مثل وابستگی. » رابی عصبانی می شود و می گوید: «به خاطر وابستگی انقدر رو لباس پوشیدن من حساس بودی؟ دو بار به خاطر من دعوا کردی با مشت زدی تو صورت یارو؟ هرشب با من درد و دل میکردی و هر هفته واسم کادو میخریدی؟ این اسمش عشقه! من به خاطر تو رفتم پیانو یاد گرفتم. انگیزه همه شعرهای من تو بودی. » آرش هیچ کدام از این چیزها را عشق نمی داند و هنگامی که می خواهد از خانه خارج شود رابی جلوی در می ایستد و تهدید می کند که اگر برود خودش را می کشد! آرش که اعصابش حسابی به هم ریخته او را هل می دهد و بیرون می رود. رابی با چشمان گریان به اتاق آرش می رود، قاب عکس رستا را می شکند و با شیشه خرده ها رگش را می زند. …. آرش بعد از یاداوری این خاطره که مربوط به گذشته است، با لبخند به رابی نگاه می کند و از دیدنش خوشحال می شود. خانواده آرش به همراه رابی مشغول صرف شام هستند و چون توران خدمتکار ها را مرخص کرده پختن شام گردن خود رابی افتاده است. آرش از دستپخت او تعریف می کند. او لا به لای صحبت هایش می گوید که قصد دارد پس فردا در روز تولد رستا سورپرایزش کند و چند پیشنهاد برای این کار مطرح می کند. چهره رابی در هم می رود اما زود خودش را جمع و جور می کند و به آرش می گوید که اگر بخواهد او هم می تواند کمک کند و در برنامه ریزی برای تولد رستا نقشی داشته باشد. آرش قبول می کند و آنها بعد از شام کمی در این باره با هم صحبت می کنند. سپس آرش می پرسد: «تو که دختری به نظرت چطور میشه یه دختر شب عروسی بزنه زیر همه چی؟ » رابی که خودش چنین چیزی را تجبه کرده من و من کنان جواب می دهد: «میتونه… دلایل مختلفی داشته باشه. مثلا حضور عشق قدیمی آدم. » آرش مطمئن است که چنین چیزی امکان ندارد و خودش را تنها عشق زندگی رستا می داند. رابی پیشنهاد می دهد که برای حل مشکل آرش، خودش با رستا صحبت کند. آرش این پیشنهاد را خوب نمی داند اما به رابی می گوید: «مرسی که اینو گفتی. » رابی می گوید: «به هر حال من دختر خاله تم. هرکاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم. » آرش لبخند می زند و می گوید: «چقدر عوض شدی… آروم شدی… خانم شدی…  تو نمی خوای درباره سیاوش بگی؟ چه اتفاقی بینتون افتاد؟ » رابی می گوید که فعلا فرصت می خواهد تا با خودش کنار بیاید و بعد صحبت کند. صبح روز بعد، اتابک یکی از سنگ های گران قیمتی که در گاو صندوق اتاق توران هست را مخفیانه برمی دارد و آن را پیش شخصی که کارش ساخت سنگ ها و جواهرات بدلی است می برد. او سنگ اصلی را می فروشد. پول آن را به همراه سنگ بدلی می گیرد تا جایگزین سنگ گرانبها کند تا توران را گول بزند. اتابک یکی از با ارزش ترین سرویس جواهرات توران را هم به ان مرد می دهد تا بدلش را بسازد. مرد می گوید که این کار دو ماه وقت می برد. این زمان به نظر اتابک زیاد است. او بارها این کار را کرده و قصد دارد در آینده ای نزدیک با دلارهای توران هم همین کار را کند. وقتی رستا می خواهد سر کار برود، خسرو در گوشه ای با او صحبت می کند و حمایت های همیشگی از دخترش را یادآوری می کند و می پرسد: «قضیه مهران چیه؟ دیشب تو خواب جیغ زدی و اسم مهرانو اوردی. » رستا جواب سر بالا می دهد و می گوید که شاید خسرو اشتباه شنیده است. خسرو می گوید: «امیدوارم انقدر حالت خوب بشه که یه روز ماجرای شب عروسی رو تعریف کنی. شاید بخوای سی سال دیگه حرف بزنی. من صبرم زیاده. » بعد از رفتن رستا، خسرو و ناهید تصمیم می گیرند برای تولد رستا مهمانی ای ترتیب دهند. رستا در حال رانندگی به سمت محل کارش است. در نزدیکی های خانه هنگامی که رستا در ترافیک گیر کرده، مهران با دسته گلی سوار ماشین او می شود و تولدش را تبریک می گوید. رستا جا می خورد و رفتار سردی نشان می دهد. او از مهران می خواهد که زود پیاده شود تا کسی انها را نبیند. مهران گل ها را به او تقدیم می کند و می گوید: «هرکس، هر ادمی با یه وظیفه ای به دنیا میاد. منم به دنیا اومدم که عاشقت باشم. » رستا لبخندی می زند و مهران قبل از پیاده شدن، برای شب در کافه ای با رستا قرار می گذارد. او رستا را تا محل کارش تعقیب می کند و متوجه می شود که رستا هنوز هم در گالری کار می کند. آرش چند شاخه گل و یک یادداشت و نامه روی میز رستا می گذارد. روی یادداشت نوشته: تو پاکت یه نامه هست شامل، سوالاتم، احوالاتم، احساساتم و دلتنگیام. اگه خواستی بخونش. تولدت مبارک. رستا نامه را بدون این که بخواند پاره می کند و گل ها و پاره های کاغذ را در سطل زباله می اندازد. در زندان، دوست فاراب به او می گوید: «یادته همون موقع که دیگه نیومد ملاقاتت گفتم برنامه هایی داره؟! ولی تو گفتی عاشقمه دوسم داره؟ الان دستت به جایی بند نیست. دیگه مطمئن شدم اینجا بودنتم کار خودشه. وگرنه پلیس چرا باید بین اون همه ماشین دست بذاره رو ماشین تو؟ داداش یه دلیل بیشتر نمیتونه داشته باشه. زیر سرش بلند شده! » فاراب بعد از شنیدن جمله آخر عصبی می شود. دوستش به او پیشنهاد می دهد که برای خلاص شدن از زندان از عادل کمک بگیرد. فاراب با شنیدن اسم عادل بلافاصله می گوید: «اسم اون عوضیو نیار! اون خلاف میخواد. من نیستم. » دو سال پیش. …. فاراب که می خواهد برای دزدی کردن بیرون برود، از همسرش مرضیه می خواهد که همراهش بیاید تا پلیس به او مشکوک نشود. مرضیه قبول نمی کند و می گوید: «من دیگه نیستم. نمیخوام خلاف! این زندگی ایه که بهم قولشو داده بودی؟ » فاراب می گوید که بار آخر است اما مرضیه که این حرف را بارها شنیده زیر بار نمی رود. فاراب اصرار دارد که همه این کارها را به خاطر مرضیه انجام می دهد. هنگامی که او می خواهد از خانه بیرون برود مرضیه می گوید: «طلاقمو میگیرم! میخوام ازت جدا شم. » فاراب نگاه خشمگینی به او می اندازد و می گوید: «این حرفتو نشنیده میگیرم. تو فقط زمانی میتونی جدا شی که من جنازتو بذارم تو قبرم. » مرضیه بعد از این که لباس هایش را می پوشد و اماده می شود، پنهانی به پلیس زنگ می زند و می گوید: «میخوام گزارش یه سرقتو بدم! »

Leave a Comment