سریال دل قسمت 2

در آرایشگاه، رستا ماجرای مزاحمت ها و تهدیدهای مهران را برای خواهرش آوا تعریف می کند اما می گوید که هنوز در این باره چیزی به آرش نگفته است.
از طرفی جشن عروسی در تالار برپاست و میهمانها منتظرعروس و داماد هستند. در این میان پدر آرش اتابک، هنگام غذا دادن به پدرزن پیر و بیمارش به یاد می آورد که ساعاتی قبل هنگام پوشاندن لباسهای پیرمرد، درحالی که کراوات او را به شکل طناب دار دور گردنش انداخته بوده به آرامی در گوش او گفته:« نترس. خیلی مراقبتم که زنده بمونی. پدرزن، دخترتو خوب تربیت نکردی. مجبورم خودم آدمش کنم و تو هم باید اینو ببینی. قبل مردنت خیلی چیزا مونده که ببینی!»
آوا جلوی آسانسور با رستا که هنوز نگران و مضطرب است خداحافظی می کند و او را در آغوش می گیرد. سپس با آرش که جلوی ساختمان است تماس می گیرد و زمان پایین آمدن عروس را برای فیلمبرداری هماهنگ می کند. رستا به تنهایی وارد آسانسور می شود. آرش با خوشحالی دسته گلی به دست گرفته و در طبقه ی پایین منتظر رستا است و فیلمبردارها از او و آن صحنه فیلم می گیرند. اما وقتی در آسانسور باز می شود کسی در آن نیست. سری بعد هم آوا از آسانسور بیرون می آید و با تعجب می پرسد:« اِ…پس چرا نرفتین؟!!» آرش جا می خورد و در این خیال است که آوا با او شوخی می کند اما مدتی بعد هر دو متوجه بیخ دار بودن ماجرا می شوند و شروع به گشتن می کنند. آنها چندمرتبه از پله ها بالا و پایین می روند و طبقات را زیر و رو می کنند و حتی به تک تک واحد ها سر می زنند اما خبری از رستا نیست و گوشی اش هم خاموش است. آرش که نمی داند خبر ناپدید شدن رستا را چگونه به دیگران بدهد از آوا می خواهد که به هیچ تماسی پاسخ ندهد. مدت زیادی می گذرد و میهمانها منتظر عروس و داماد هستند. توران از این وضعیت عصبی شده و مدام سر اتابک غر می زند و پسرش را از او صحیح و سالم می خواهد. عاقد مراسم را ترک می کند و بعضی میهمانها دلخور می شوند و بعضی شروع به غیبت کردن می کنند.
یکی از اطرافیان آرش به بقیه ی دوستانش می گوید:« من حدس می زنم عروس فرار کرده باشه. دفعه ی پیشم که قرار بود با آرش ازدواج کنه، پیچیده بود به بازی.» مرد جوانی که از آشناهای خسرو است این حرف را می شنود و با عصبانیت به دوست آرش تذکر می دهد و می گوید:« یه بار دیگه راجبه عروس حرف بزنی همینجا دهنتو گل می گیرم.» او برای گرم کردن مجلس وسط صحنه می رود و می رقصد و مردم را به رقصیدن تشویق می کند. میهمانها هم مدتی با او سرگرم می شوند. خانواده ی رستا هرکدام گوشی ای در دست گرفته و پی در پی تماس می گیرند اما کسی جوابشان را نمی دهد.
اتابک در این فکر است که شاید رستا مثل دفعه ی قبل عروسی را به هم زده باشد. او در باغ سیگاری روشن می کند و در همین موقع زن جوانی به سیگار او چپ چپ نگاه می کند و می گوید:« مگه قول نداده بودی؟!» آنها با هم به گوشه ای می روند و بعد از کمی گفت و گو اتابک می گوید:« تو شرایط سختی که تو زندگیمون پیش اومده خوشبختانه تو سهمی نداری.» آن زن می گوید:« پس تو چی؟ تو سهم منی!» اتابک می گوید:« حتی اگه این عروسی سر نگیره من سر قولم هستم. به زودی آزاد می شم.»
آرش و آوا درمانده و سردرگم شده اند و نمی دانند چه باید کنند. آوا ماجرای مزاحمت های مهران را پنهان می کند. هوا کاملا تاریک می شود و آنها دیگر از جست و جو در ساختمان دست می کشند. آرش آشفته و غمگین در ماشینش می نشیند و به آوا می گوید:« یه خواهشی ازت دارم… من دیگه نمی خوام با کسی روبه رو بشم، دیگه نمی تونم.»
آوا که قرار است اتفاقی که افتاده را برای دیگران تعریف کند تک و تنها به محوطه ی بزرگ و خلوت تالار می رود و به مادرش زنگ می زند و با صدایی لرزان می گوید:« تو محوطه ی تالارم….بیا بیرون.» او بعد از این تماس دو، سه قدمی راه می رود و سپس از حال رفته و روی زمین می افتد.
IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز