سریال دل قسمت 3

آوا هرچیزی را که درمورد گم شدن رستا می داند برای خانواده ی خودش و خانواده ی آرش تعریف می کند. توران می گوید که چنین اتفاقی فقط یک توجیه منطقی دارد آن هم این که رستا زیر همه چیز زده باشد. او مدام به خسرو و ناهید متلک می گوید. خسرو آشفته و عصبی می شود و از تالار بیرون می رود تا دخترش را پیدا کند.
آرش به خانه ای که برای شروع زندگی مشترکش خریده بود می رود و برای لحظاتی تصور می کند که رستا در آنجاست و اینگونه سورپرایزش کرده است. سپس به آگاهی می رود تا برای پیدا کردن رستا کمک بگیرد. جناب سروان به او می گوید: «ما از این موارد داشتیم که عروس قبل تالار خودشو گم و گور کرده باشه… به خاطر ترس، ازدواج اجباری، مشکلات خانوادگی، خاطرخواهی… مطمئنی همه چیزو درموردش میدونی؟ » آرش با درماندگی می گوید: «عقلم نمیرسه. نمی دونم. لطفا کمکم کنید. »
توران از اتابک می خواهد که به تالار برود و به مهمانان بگوید که عروسی به هم خورده و دیگر آرش و رستا کنار هم قرار نخواهند گرفت. اتابک برخلاف میلش این کار را انجام می دهد. مهمانها می روند و مراسم تمام می شود.
آرش سراغ آوا می رود و خیلی جدی می پرسد که رستا کجاست؟ آوا می گوید چیزی نمی داند. آرش التماس می کند و آوا با بغض می گوید: «می ترسم یه چیزی بگم که گفتنش اشتباه باشه… صبح که رفت آرایشگاه، مهران اونجا بود. ولی آرش باور کن مهران به این قضیه ربطی نداره. رستا اصلا اهل این حرفا نیست. » آرش بیشتر به هم می ریزد و آوا را از ماشین پیاده می کند.
بعد از این که آوا از ماشین پیاده می شود رستا که بی حال و سخته با لباس عروس در حال قدم زدن است با او تماس می گیرد و می گوید: «به همه بگو حالم خوبه. فقط… » آوا که تنها او جمله ی دوم را شنیده و از تماس خواهرش جا خورده می گوید: «خودت می فهمی چی داری میگی؟! »
آرش در ماشینش نشسته و شبی که برای خواستگاری به خانه رستا رفته بودند را به خاطر می آورد. رستا می خواست مطمئن شود که آرش واقعا دوستش دارد و به او گفته بود: «چرا من می ترسم انقدر؟ می ترسم از دستت بدم. » در همین حین مهران وارد حیاط خانه ی خسرو شده و روی خودش بنزین ریخته و فریاد زده بود: «رستا بگه آره من خودمو همینجا آتیش می زنم. من عاشق این دخترم! »
توران که در تالار به شخصی زنگ زده و خبر به هم خوردن عروسی را داده بود، در خانه هم بسیار خوشحال است و با اطمینان به اتابک می گوید که بلایی سر رستا نیامده است. اتابک از رفتار او به شک می افتد و به توران می گوید: «اینو فقط من می دونم که تو آرش رو خیلی ترسناک دوست داری.» توران می گوید که به قضیه ی گم شدن رستا ارتباطی ندارد.
آرش همان شب به خانه مهران می رود اما کسی در را باز نمی کند. آرش به یاد می آورد که بعد از شب خواستگاری با مهران قرار گذاشته و به او گفته بود: «بین تو و رستا هیچی نبوده که اون هیچی هم دیگه تموم شده. » مهران گفته بود: «خیلی مطمئن حرف میزنی. اگه تو یه سال تو زندگی رستا بودی من سه ساله می شناسمش. من عاشقش کردم… توی دل آدما یه رازهایی هست که فقط خودشون ازش خبر دارن. » هردوی آنها تصمیم گرفتند که انتخاب را به خود رستا بسپارند… همسایه مهران، به آرش می گوید: «غروب که مهرانو دیدمش چمدون به دست بود. » او شماره آرش را می گیرد تا اگر مهران به خانه برگشت خبر بدهد.
آوا با آرش تماس می گیرد. آرش با شنیدن حرف های او متعجب می شود و زود راه می افتد.
IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز