صفایی و انیس و دخترها در مراسم خاکسپاری پری سیما شرکت می کنند. فردوس هم همراه محمد سر خاک می رود. صفایی با دیدن او می گوید: «لابد اومدی حال و روز آدمایی که با حشمت فردوس در میفتن رو ببینی! » اما فردوس با او همدردی می کند و می گوید برای تسلیت گفتن به پدری که داغ بچه اش را دیده آمده است. فردوس همانجا روی نیمکتی کنار صفایی می نشیند و می گوید که از ماجرا باخبر شده است. صفایی هم با بغض می گوید که نمی خواسته به دخترش آسیبی بزند. فردوس او را دلداری می دهد و می گوید: «معلومه که نمی خواستی. کدوم پدریه که بخواد یا بتونه این کارو بکنه. » او به صفایی پیشنهاد می دهد که دختر طاهر و شوهرش یا هر وکیل درجه یک دیگری را که خواست برایش بگیرد. صفایی هم قبول می کند.

محمد و فردوس بعد از خواندن فاتحه، سر خاک طاهر می روند و در آنجا با ستایش و مهدی روبرو می شوند. آنها به هم سلام می دهند و فردوس اسم مهدی را می پرسد. او وقتی می بیند مهدی با عصا راه می رود می پرسد: «پات مادرزاده؟! » مهدی می گوید که تصادف کرده است. همه مدتی سکوت می کنند و فردوس که به اندازه کافی با مهدی آشنا شده(!) از ستایش می خواهد که تنها با هم صحبت کنند.

محمد و مهدی هم به گوشه ای می روند و مهدی از محمد می خواهد که برای پایان دادن به سختی هایی که ستایش کشیده کمکش کند و با آنها آشتی کند.

فردوس ناراحت و غمگین کنارستایش نشسته و بعد از مدتی سکوت می پرسد: «چرا؟ چرا آدما از من خوششون نمیاد؟ » ستایش می گوید که چنین چیزی نیست اما فردوس باز حرف خودش را می زند. ستایش می گوید: «شما شاید زبونتون تلخ باشه اما دل و زبونتون یکیه. این خیلی خوبه. » فردوس اصل حرفش را نمی زند و فقط می گوید که کسی حرف هایش را نمی فهمد. ستایش هم خودش حدس می زند و با خنده می گوید: «چی گفتین که خانم بزرگ حرفتونو نفهمیده؟ خواستگاری کردین؟ اونم گفته نه؟! باورم نمیشه! چطوری گفت نه؟! » فردوس با عصبانیت می گوید: «گفت این خواستگاری نیست کنیز خریدنه. خواستگاری، خواستگاریه دیگه! » ستایش به خندیدن ادامه می دهد و فردوس از او می خواهد نیشش را ببندد.

محمد و ستایش به خانه ی خانم بزرگ می روند تا او را برای ازدواج راضی کنند. خانم بزرگ هم لباس زیبایی می پوشد و به آنها خوش آمد می گوید. ستایش که تا به حال برای خواستگاری نرفته زبانش می گیرد اما محمد پشت سر هم از خوبی ها و حسن های پدربزرگش تعریف می کند. خانم بزرگ از آنها می خواهد فردوس را هم برای خواستگاری بیاورند. محمد سراغ پدربزرگش که خانه ی عیلمراد بود می رود و همراه او برمی گردد. خانم بزرگ جواب مثبت می دهد و فردوس جا می خورد و خوشحال می شود. اما خانم بزرگ شرط می گذارد که او دیگر بازنشسته شود و زندگی کند و کارها را به محمد بسپارد. فردوس ابتدا اعتراض می کند اما به شرط این که حساب و کتاب های غرفه دست ستایش باشد قبول می کند. شرط دوم خانم بزرگ این است که مراسم عروسی بگیرند. فردوس کمی عصبی می شود اما می گوید که اگر این آخرین شرط او باشد قبول می کند.

مدت ها بعد فردوس به غرفه اش سر می زند و از این که محمد را مشغول کار می بیند کیف می کند. ستایش هم مشغول رسیدگی به حساب و کتاب هاست و درمورد طرح جدید محمد با فردوس صحبت می کند. فردوس که از طرح خوشش آمده رو به محمد می گوید: «بالاخره یه جو عقل تو کله ی تو جوونه زد. » او به غرفه ی حاج یوسف می رود و با هیجان و حرارت زیاد درمورد صادرات میوه و کار صحبت می کند. ستایش مچ او را می گیرد و فردوس در توجیه کار خود می گوید: «به اینور میوه نمیفرستم که. به اونور میفرستم. پرتقال هم نیست، میوه های دیگه ست!! » ستایش قولی که به خانم بزرگ داده بود را یادآوری می کند و او را تهدید می کند که اگر قولش را بشکند همه چیز را به خانم بزرگ خواهد گفت. اما فردوس قولی را که داده گردن نمی گیرد و با ستایش بحث می کند و می گوید: «خر ما از پل گذشته… قولی که به عیالت میدی، نصفه قوله! »

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز