نازگل به دفتر کار مهدی می رود و بدون این که به او اجازه توضیح دادن بدهد، می گوید که دیگر مزاحم مادرش نشود و او را راحت بگذارد.

مهدی به مسجد می رود و ماجرای آمدن نازگل به گالری را برای حاج آقا تعریف می کند و می گوید که قصد دارد به سفر برود. حاج آقا با حرف هایش به او انرژی می دهد و می گوید که دیدن معشوق قیمت دارد. مهدی هم تصمیم می گیرد تسلیم نشود و همان شب شروع به کشیدن نقاشی دیگری می کند.

مهدی ستایش را تعقیب می کند و وقتی ستایش وارد میوه فروشی می شود با او تماس می گیرد و پنج دقیقه برای حرف زدن وقت می خواهد. اما ستایش باز هم جواب منفی اش را یادآوری می کند و نمی خواهد او را ببیند. ستایش وقتی می فهمد که مهدی روبرویش و درست آن طرف خیابان ایستاده با عصبانیت به راهش ادامه می دهد اما پایش گیر می کند و زمین می خورد. مهدی که آن صحنه را می بیند بی هوا به طرفش گام برمی دارد و در همین موقع تصادف می کند. تابلوی او به گوشه ای پرت می شود و خودش هم بیهوش و زخمی روی زمین می افتد. مردم دور او جمع می شوند و ستایش بالای سرش گریه می کند و مدام با او حرف می زند تا خوابش نبرد. مهدی لحظاتی چشمانش را باز می کند و از ستایش می خواهد اگر زنده ماند با او ازدواج کند.

در بیمارستان، ستایش، حاج آقا را در جریان این اتفاق می گذارد. او هم زود خودش را به آنجا می رساند. حاج آقا از ستایش می خواهد که به خانه برگردد چون که خبر تصادف مهدی را به خانم مظفری داده است. سپس وقتی چشمش به تابلویی که مهدی کشیده بود می افتد کاغذ دور آن را باز می کند. روی تابلو تصویر ستایش لا به لای گل و بوته نقش بسته است. ستایش تحت تاثیر این نقاشی و حرف های حاج آقا قرار می گیرد. او در خانه هم غمگین و ناراحت است و مدام با بیمارستان تماس می گیرد تا درباره عمل سختی که مهدی دارد خبر بگیرد.

شب، همه در خانه جمع اند و فردوس و محمد می خواهند دوباره به رامسر سفر کنند. نازگل هم درباره ی پرونده با پدربزرگش صحبت می کند و حدس می زند که پری سیما قصد فرار داشته باشد و بخواهد همه چیز را بفروشد. محسن می گوید که می توانند به دادگاه درخواستی دهند که به خاطر این مال و اموالی که بر سرش ادعا وجود دارد، پری سیما نتواند چیزی را بفروشد. فردوس هم کمی امیدوار می شود و به هوش نازگل افتخار می کند. ستایش که خودش آن شب همه را جمع کرده، پیش از شروع شام حرفش را می زند و می گوید: «یه آقایی از من خواستگاری کرده، منم می خوام قبول کنم. » سپس زیرلب با ناراحتی ادامه می دهد: «البته اگه زنده بمونه. » همه متعجب می شوند و محمد با فریاد به این حرف اعتراض می کند. فردوس هم با غصه رو به ستایش می گوید که خیلی بی معرفت است و سپس به همراه محمد خانه را ترک می کند. نازگل هم بدون گفتن کلمه ای از خانه خارج می شود. او در ماشین با ناراحتی می گوید: «اصلا باورم نمیشه. ماسنا چطور این کارو کردی؟ مثل خوابه. مثل کابوسه. » محسن از ستایش دفاع می کند و می گوید: «وقتی یکی از سال ها از حقی که داره استفاده نکنه، مردم باورشون میشه که اون اصلا حقی نداره. » اما نازگل حرف های او را قبول ندارد.

ستایش ناراحت و غمگین و تنها سر میز شام نشسته است و ناگهان یاد مهدی می افتد و با بغض با خدا حرف می زند و می گوید: «اگه هنوزم می خوای امتحانم کنی… با هر بلایی که می خوای امتحانم کنی، سر خودم بیار. » درست زمانی که ستایش گریه می کند حاج آقا با او تماس می گیرد و خبر به هوش آمدن مهدی را می دهد.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز