فردوس در رامسر قراردادهای تازه ای را با باغدارهای دیگری می بندد. او و محمد به خاطر تصمیم ستایش هنوز ناراحتند و در دل خود او را سرزنش می کنند. فردوس شب، برای شام به خانه خانم بزرگ می رود در حالی که مدام در فکر فرو رفته و دمق است. خانم بزرگ وقتی تصمیم ستایش برای ازدواج را می فهمد از او حمایت می کند و یادآوری می کند که خود فردوس هم دو بار ازدواج کرده است. فردوس به حرف های خانم بزرگ توجهی نمی کند و می گوید که حساب مرد و زن جداست و ادامه می دهد: «آسمون به زمین بیاد میگم این کار خجالت آوره. تموم شد و رفت، افتاد؟! » خانم بزرگ از فلاحتی می خواهد کنارشان بنشیند و سپس به فردوس توضیح می دهد: «یادتونه این آقارو چطور وادار کردید برای دیدن من باهاتون قرار بذاره؟ منم به فلاحتی گفتم که شما داری یه دستی میزنی ولی همه اون حرف هایی که گفتید درست بود. تو زندگی فلاحتی یه زن دیگه هم هست. » فردوس تعجب می کند و خانم بزرگ ادامه می دهد: «خودم ترتیب این کارو دادم. دختر من سال هاست که مریضه. از عوارض بیماریش هم اینه که بچه دار نمیشه. فلاحتی سال هاست که پاش وایستاده و من باور دارم که دوسشم داره اما مثل هر مرد دیگه ای دلش بچه می خواست. باید چیکار می کردم؟ اجازه میدادم دخترم طلاق بگیره و دامادم کج بره و گیر یه ناتویی بیفته؟ پس خودم یه زنی رو براش انتخاب کردم. زن خوبیه. برام خیلی سخت بود. برای یه مادر خیلی سخته ولی دلم نمی خواست دخترم تا آخر عمر تنها بمونه. اگه دخترم طلاق می گرفت هیچ مردی حاضر نبود با زنی که مریضه و نصف روز تو تخت خوابه زندگی کنه. حالا این عروس شما بیست ساله تنها مونده، فوقش تا چند وقت دیگه می فرستادنش خونه سالمندان. » فردوس باز هم حرف خودش را می زند و صدایش را بالا می برد و معتقد است کاری که ستایش می خواهد انجام دهد کثیف است. او بعد از مدتی جر و بحث با دلخوری از خانه ی خانم بزرگ بیرون می رود.

گوشی ستایش زنگ می خورد و مهدی با صدایی خسته و مریض می گوید که تازه از اتاق عمل بیرون  آمده و می خواهد جواب سوالی که پرسیده بود را بداند. ستایش زود بله را می گوید و مهدی از او می خواهد به ملاقاتش برود. ستایش به بیمارستان می رود و مهدی که از دیدن او خوشحال شده درمورد خواستگاری صحبت می کند. ستایش هم می گوید که خودش با خانواده اش حرف زده است. او عکس العمل بچه ها و فردوس را نسبت به تصمیمش تعریف می کند. مهدی همانجا با حاج آقا تماس می گیرد و قرار محضر را برای روز دوشنبه می گذارد. ستایش هم قول می دهد که این قرار را فراموش نکند. ناگهان خانم مظفری وارد اتاق می شود و با دیدن ستایش ماتش می برد. او که خیلی عصبی است موقع رفتن به ستایش می گوید: «باشه تو بردی! » ستایش هم ناراحت می شود و می گوید به این وضعیت عادت دارد.

ستایش در خانه با نازگل تماس می گیرد و روز عقد و آدرس محضر را به او می گوید. نازگل مات و مبهوت این خبر را به محسن می دهد. او هم می پرسد که چه کار خواهد کرد. اما نازگل هنوز تصمیمی نگرفته است.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز