حاج آقا به خانه ی خانم مظفری می رود تا او را برای عقد پسرش دعوت کند. خانم مظفری می گوید که به محضر نخواهد آمد و با بغض احساساتش را از رفتن مهدی بیان می کند. حاج آقا سعی می کند او را راضی کند اما نمی تواند.

مهدی که پایش هم شکسته به همراه سامان به محضر می رود و حاج آقا هم کمی بعد به آنجا می رسد. ستایش هم به تنهایی راه می افتد چون کسی همراهش نیست، به نظر غمگین و مردد می آید اما بالاخره وارد محضرخانه می شود. مهدی به او 14 شاخه گل رز می دهد و ستایش هم لبخند می زند و بعد هم می گوید که فکر می کند دخترش هم به مراسم بیاید. همه منتظر آمدن نازگل می مانند.

از طرفی، آهو و همکارش دکتر ملکی برای رسیدگی به خانم مظفری که تمام شب را ناله می کرد به خانه ی او می روند. آهو متوجه می شود که عمه اش سالم سالم است اما خانم مظفری اصرار دارد که رو به موت است و با شرمندگی حرف مهدی را پیش می کشد و به خاطر کارهای او ابراز تاسف می کند. اما آهو توضیح می دهد که هیچ وقت دلش با مهدی نبوده و چون پدرش برای ازدواج او با مهدی اصرار داشته، نخواسته دلش را بشکند و به همین دل پا روی دل خود گذاشته است. آهو همکارش ملکی را به اتاق می آورد و سپس به خانم مظفری که فکر می کند او از روی ادب و مهربانی احساسش به مهدی را انکار می کند، می گوید: «من و بابک قرار بود ازدواج کنیم تا این که مهدی از مسافرت اومد و شما و بابا… منم نتونستم دل بابارو بشکنم. اما مهدی بود که شجاعتشو داشت. من همه ی عمرم مدیون شجاعتشم. »

نازگل به خانه ی مادرش می رود و از آنجا به ستایش زنگ می زند و می گوید: «من یه دسته گل برات گذاشتم رو میز. فقط همین کارو می تونستم برات انجام بدم. » ستایش ناراحت می شود و از حاج آقا می خواهد خطبه ی عقد را شروع کند. در همین موقع خانم مظفری وارد می شود و همه از دیدنش نگران می شوند. خانم مظفری روبه روی ستایش می ایستد و هدیه اش را به او می دهد و می گوید که قابلی ندارد. ستایش هم اشک می ریزد و او را در آغوش می گیرد. سپس حاج آقا خطبه را می خواند و ستایش که کمی دلش قرص شده راحتتر بله را می گوید.

نازگل در پارک قدم می زند و بی قرار است. محسن به او می گوید که دلیل ناراحتی اش ظلمی است که به مادرش کرده. سپس توضیح می دهد: «مادرت همه عمر به شماها فکر کرده. بعد این همه سختی یه بار به خودش فکر کرده و به نظر من بهترین تصمیم رو گرفته. ما هممون مادرتو تنها گذاشتیم. » نازگل گریه اش می گیرد و با عجله خود را به محضر می رساند. اما مراسم تمام شده و همه رفته اند.

مهدی بعد از عقد برای ادامه ی درمانش به بیمارستان برمی گردد و خانم مظفری هم به خانه ی ستایش می رود. نازگل هم کمی بعد خود را به آنجا می رساند و مادرش را در آغوش می گیرد.

در رامسر، محمد که از عقد مادرش باخبر شده ناراحت است و فردوس او را دلداری می دهد و می گوید: «من عادت کردم غصه ی هر اتفاقی رو یه دفعه بخورم. دیگه داری زیادی غصه می خوری. تموم شد و رفت. »

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز