محمد با گریه برای فردوس توضیح می دهد که مادرش عقد کرده و نازگل و شوهرش هم به خانه ی او رفته اند. این خبر باعث ناراحتی فردوس می شود. او محمد را نصیحت می کند که ازدواج نکند و اگر هم کرد همان ابتدا گربه را دم حجله بکشد. فردوس برای این که به محمد نشان دهد چگونه می توان از یک زن زهر چشم گرفت، همراه او به بهانه ی خداحافظی به خانه ی خانم بزرگ می رود. او بدون این که بخواهد خانم بزرگ را ببیند به فلاحتی می گوید: «یه پیغوم دارم بهش برسون. برو بهش بگو از این به بعد نه شما مارو میشناسی نه ما شمارو. نه شما با ما شریکی نه ما با شما. شما پرتقالای اندازه ی هندونه ی خودتو بفروش ما هم پرتقالای اندازه ی گردوی خودمونو! برو بگو، جوابشو بیار. » فلاحتی بعد از برگشتن از اتاق خانم بزرگ می گوید: «گفتم، گفتن موفق باشید. » فردوس که انتظار این برخورد را نداشت جا می خورد و با عصبانیت آنجا را ترک می کند. آنها به تهران برمی گردند و فردوس که از دست نازگل شاکی است به دفتر محسن می رود تا وکالتش را پس بگیرد. نازگل دلیل رفتن به خانه ی مادرش را برای پدربزرگش توضیح می دهد و از تنهایی و مظلومیت او حرف می زند و از تصمیم ستایش دفاع می کند. بعد هم چون باور دارد می توانند به زودی اموال فردوس را برگردانند از او خواهش می کند که وکالت را باطل نکند. فردوس قبول می کند اما هنوز به خاطر رفتن او به خانه ی مادرش شاکی است.

نازگل در گوشه ای به محمد خبر می دهد که فردا شب، در خانه ی مادرشان مهمانی است و اگر می خواهد او هم همراه آنها بیاید. محمد به این کار اعتراض می کند و ناراحت می شود.

فردوس همراه محمد به غرفه ی حاج یوسف می رود و بعد از کمی گفت و گو از او می خواهد که به چلوکبابی بروند. اما حاج یوسف می گوید که همسرش باقالی پلو درست کرده است و نمی تواند بیاید. فردوس هم با محمد به رستوران می رود تا باقالی پلو بخورند. او قبل از گذاشتن اولین لقمه در دهانش زن و شوهر پیری را می بیند که با هم خوش و بش می کنند و غذا می خورند. فردوس با ناراحتی مدتی به آنها خیره می شود. او باز هم به یاد خانم بزرگ می افتد و حتی لحظاتی در خیالش با او حرف هم می زند.

فردوس و محمد به مسافرخانه ای می روند و فردوس که بی خواب شده رو به محمد درباره ی خانم بزرگ می گوید: «اون حقش نبود من اون حرفارو بهش بزنم. خیلی پرت و پلا بهش گفتم. اونم به کسی که تو روزای بی کسی کمکمون کرد. باس یجوری از دلش دربیارم. »

آنها فردا صبح به یک طلافروشی می روند و فردوس برای خانم بزرگ یک انگشتر می پسندد و سپس با ذوق و شوق برای خودش یک دست کت و شلوار می خرد. او بعد از برگشتن به مسافرخانه به محمد می فهماند که تنهایی به رامسر خواهد رفت.

محمد هم همان شب به بهانه ی رفتن به سینما با نگرانی و تردید به دم در خانه ی مادرش می رود. اما صدای جشنی که در خانه ی ستایش برپاست او را ناراحت می کند. قبل از اینکه محمد در خانه را بزند متوجه ماشین مهدی می شود و پشت دیواری قایم می شود. او با ناراحتی سلام و احوال پرسی ستایش و مهدی را تماشا می کند.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز