محمد وقتی ستایش و مهدی را کنار هم می بیند منصرف می شود و به مهمانی نمی رود. او با غصه دوباره به مسافرخانه برمی گردد. فردوس جلوی مسافرخانه به مرد بلال فروشی کمک می کند. محمد که احساس تنها شدن دارد به او می گوید: «اگه شما با خانم بزرگ ازدواج کنی من باید به فکر یه جایی برای خودم باشم. » فردوس وقتی بغض و ناراحتی محمد را می بیند چند قدم به او نزدیک می شود و  می گوید: «اگه همین حالا یه نفر از طرف خدا پیغوم بیاره که یه قصر برام ساختن و طاهر و پدر و مادر و تمام کسایی که دوست دارم اونجان، من بهش میگم بدون محمد بهشتم نمیرم. » محمد گریه می کند و پدربزرگش را در آغوش می گیرد. صبح روز بعد آنها به طرف رامسر حرکت می کنند.

پری سیما وقتی می فهمد که به خاطر درخواست تامین نازگل نمی تواند اموالش را بفروشد به هم می ریزد و با نگرانی از وکیل می پرسد که راهی وجود دارد؟ وکیل می گوید که اگر تا روز دادگاه و مشخص شدن تکلیف اموال، شاکی بمیرد فرصتی برای فروش همه چیز فراهم خواهد شد. پری سیما به فکر فرو می رود و سکوت می کند.

در رامسر، فردوس کت و شلوارش را می پوشد و از ادکلن محمد هم به خودش می زند و به باغ خانم بزرگ می رود. او ابتدا معذرت خواهی می کند و بعد انگشتری که خریده را به خانم بزرگ نشان می دهد و بدون مقدمه می گوید: «سجلدت رو وردار بریم! » خانم بزرگ به نحوه ی خواستگاری او اعتراض می کند و می گوید که اول باید بپرسد که او قصد ازدواج دارد یا نه! فردوس هم همین کار را می کند. اما خانم بزرگ می گوید که قصد دارد ازدواج کند اما نه با او! فردوس جا می خورد و عصبی می شود و دلیل این جواب منفی را می پرسد. خانم بزرگ می گوید: «چون همه ی آدم ها نوکر و کنیز شمان و هرکاری شما بخواید همونه! دنیا، دنیای شماست. شما خودخواه ترین و بی منطق ترین و بی ادب ترین آدمی هستید که… » فردوس عصبانی می شود و می گوید که دیگر نمی خواهد قیافه ی از خود راضی او را ببیند و سپس آنجا را ترک می کند. فلاحتی به خانم بزرگ می گوید: «اینجوری که رفت فکر نمی کنم دیگه برگرده. » خانم بزرگ با لبخند می گوید: «میاد! این از اون مردایی نیست که به راحتی جا بزنه. میاد! »

فردوس در خانه، عصبانیتش را سر محمد خالی می کند و با ناراحتی می رود تا کمی دراز بکشد.

پری سیما به همراه حمید به گلخانه می رود تا نقشه ی جدیدی بکشد. اما این بار با گریه و نگرانی می گوید که فردوس همه چیز را از او خواهد گرفت و او را به گدایی خواهد انداخت. حمید می گوید: «مگه من میذارم؟ مگه حمید مرده؟ میکشمش! طاقت دیدن اشکاتو ندارم خانم. » او قول می دهد که چهار روزه جنازه فردوس را تحویل بدهد.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز