پری سیما در آشپزخانه از زیور می خواهد که در ازای گرفتن بیست میلیون تومان فردوس را به محلی که او می گوید بکشاند. زیور که تا دقایقی قبل چاپلوسی می کرد با شنیدن این حرف پوزخندی می زند و از این رو به آن رو می شود و ماجراهای جیب بری کردن ها و اتفاقات و بلاهایی که در این مدت سرش آمده را تعریف می کند و می گوید که دیگر آن زیور سابق نیست. او برای این که کاری که پری سیما خواسته را انجام دهد دویست میلیون پول می خواهد. پری سیما هم قبول می کند.

حمید، خانواده اش را برای شام بیرون می برد. پسرش برای بازی کردن به گوشه ای از باغ می رود و او فرصت پیدا می کند تا به همسرش بگوید که قصد دارد او را طلاق بدهد. حمید به عزت می گوید که از فردا به خانه ی پدرش برود و خانه را هم به نامش خواهد کرد تا دستش جلوی کسی دراز نباشد. عزت گریه می کند و می گوید که چیزی نمی خواهد فقط می خواهد دلیل این تصمیم را بداند و بفهمد که چه کار بدی انجام داده است. حمید توضیح می دهد: «تو کاری نکردی. تو خوب بودی من پام لرزید… دلم لرزید. » عزت شدیدتر گریه می کند و می گوید: «خیلی بی انصافی! پول و خونه نمی خوام. اگه همه چی خوب چرخید و دنیات شد بهشت، نفرینت نمی کنم، بابای بچمی. ولی اگه بد چرخید و دوباره رفتی حبس، میام می بینمت. فقط طلاقم نده. بچه ی بی پدر نمی خوام. »

فردوس مدت زیادی به دریا خیره می شود و با محمد که نگران شده و سراغش آمده درد و دل می کند و می گوید که در این سال ها نه خودش زندگی کرده و نه به اطرافیانش اجازه زندگی کردن داده. او با حسرت درمورد قول هایی که به عاطفه داده بود حرف می زند و می گوید که طی بیست و پنج سال زندگی مشترکشان فقط او را یک بار به مشهد برده بود. فردوس با غصه می گوید که دوست دارد که چند روزی در رامسر بماند و دریا را تماشا کند.

لیلا و رعنا که به رفتارهای پری سیما شک دارند اتفاقات عجیب و اوضاع آشفته خانه را با انیس درمیان می گذارند اما او که خام حرف های پری سیما شده از آنها می خواهد که سرشان به کار خودشان باشد. رعنا می گوید که اگر زمان به عقب برمی گشت به جای پری سیما، پدربزرگش را انتخاب می کرد زیرا مطمئن است او دوستشان دارد. این حرف ها انیس را به فکر فرو می برد.

زیور به خواسته ی پری سیما همان شب با فردوس تماس می گیرد و بعد از معرفی خودش با بغض و گریه و ترسی تصنعی به او می گوید که آدم هایی که صابر را کشته اند سراغش رفته اند تا او را هم بکشند. بنابراین از ترس به انبار کارخانه ای پناه برده است. زیور از فردوس می خواهد که بدون اطلاع پلیس به آن کارخانه بیاید تا اطلاعاتی درمورد مرگ صابر به او بدهد. فردوس که هم نگران زیور شده و هم می خواهد قاتل پسرش را پیدا کند قبول می کند.

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز