Loading Posts...

سریال ستایش 3 قسمت 39

شب، فردوس ماشین علیمراد را قرض می گیرد و به طرف تهران حرکت می کند. او چنان نگاه جدی و بی احساسی دارد که محمد را نگران می کند. از سویی، پری سیما همان شب بعد از تماس زیور، ویلچر انیس را با خوشحالی جابجا می کند و می گوید: «هرجای دنیا بود باید به من و تو جایزه می دادن. فردا این موقع فردوس داره از خاطراتش برای عزرائیل میگه! » انیس تا صبح خوابش نمی برد و درگیر عذاب وژدان است. صبح، رعنا با ذوق به او می گوید: «خواب بابابزرگو دیدم. یه روسری قشنگ بهم داد. بعد، گردنش خیلی خونی بود خواستم با همون روسری گردنشو پاک کنم اما نذاشت و گفت تو هنوز دختر منی. » انیس با شنیدن این خواب گریه اش می گیرد و به یاد می آورد که فردوس مدت ها بعد از فلج شدنش، روزی با گریه به او گفته بود: تو عروس منی. دختر منی. حاضرم هرچی دارمو بدم و تو یه بار روی پاهات وایسی. به ارواح خاک عاطی راس میگم.» انیس مضطرب و نگران از رعنا می خواهد که با پدربزرگش تماس بگیرد و گوشی را در دست او بگذارد و از اتاق خارج شود. رعنا همین کار را می کند. انیس به فردوس می گوید که امشب به آن قرار نرود چون می خواهند او را بکشند. فردوس ابتدا فکر می کند سرکاری است اما بعد از شنیدن نشانی های او می فهمد که انیس زبان باز کرده. فردوس بعد از این تماس با بهت به گوشه ای خیره می شود و حرف های انیس و زیور مدام در سرش می چرخد و نمی داند کدام را باور کند. او بعد از رسیدن به تهران به تنهایی به دفتر وکالت می رود و جریان این دو تماس را برای محسن و نازگل تعریف می کند. آنها از او می خواهند که سر قرار نرود و به خاطر حرف های انیس هم که شده کمی احتیاط کند. اما فردوس می گوید که زیور زن دست و پا چلفتی ای است و به او نمی خورد که بخواهد در گوشه ای دخلش را بیاورد. بنابراین برای فهمیدن واقعیت های پشت مرگ صابر تصمیم می گیرد بدون توجه به حرف های آنها سر قرار حاضر شود. فردوس راه می افتد و از طرفی حمید هم ماشینی از کنار خیابان می دزدد و حرکت می کند. IC1

Leave a Comment