ظهر، فردوس به آدرس آن کارخانه ی متروک می رود و نگاهی به آنجا می اندازد و چون حرف های انیس و زیور در سرش می چرخد، از اهالی آن منطقه در مورد کارخانه سوالاتی می پرسد.

از سویی صفایی با سردردهای شدید اخیرش برای استراحت به خانه می رود. پری سیما هم نگران پدرش می شود و می گوید که از فردا بیشتر به او توجه خواهد کرد.

حمید، زینل و اسد را هم سوار ماشینش می کند و بعد دنبال زیور می رود تا از او هم به عنوان طعمه برای کشاندن فردوس به داخل کارخانه استفاده کند. پری سیما هم با خیال راحت در خانه می نشیند و در تلوزیون به مستند شکار دسته جمعی گرگ ها در حیات وحش نگاه می کند.

فردوس سر قرار حاضر می شود و به طرف زیور که داخل کارخانه ایستاده حرکت می کند. ناگهان درها بسته می شود و حمید و اسد و زینل چاقوهایشان را بیرون می آورند. حمید با دیدن زنجیر کلفت و بلندی که فردوس با خود آورده می گوید: «اونقدر ها هم هالو نیستی. » او خودش را به عنوان قاتل صابر معرفی می کند و توضیح می دهد: «دنیا جای اونجور آدما نیست. ترسو و بچه ننه! » فردوس با خشم و نفرت به او نگاه می کند و زنجیرش را به سمت او پرتاپ می کند. زنجیر در دست حمید چند دور تاب می خورد و وقتی فردوس آن را می کشد، حمید به گوشه ای پرتاپ می شود. اسد و زینل به فردوس حمله می کنند و درست زمانی که می خواهند به او چاقو بزنند، پلیس ها از همه طرف وارد کارخانه می شوند. پای حمید تیر میخورد و او لنگ لنگان خود را به گوشه ای می کشد و با پری سیما تماس می گیرد و خبر شکستشان را می دهد و می گوید هرگز او را لو نخواهد داد. پری سیما بسیار عصبانی می شود و به حیاط می رود و با نفرت رو به انیس می گوید: «تو خبر دادی. چرا؟ آخه چرا؟ » او گلوی انیس را فشار می دهد و و صفایی از صدای فریادهایش بیدار می شود و با اسلحه به طرف حیاط می رود. صفایی اسلحه را روی سرش می گذارد و فریاد می زند: «گفته بودم خودم رو میکشم. » اما پری سیما آنقدر گرم خفه کردن انیس است که اصلا به پدرش توجهی نمی کند. در این گیر و دار گلوله ای از اسلحه شلیک می شود و به قلب پری سیما می خورد و او را روی زمین می اندازد.

حمید در اتاق بازجویی می گوید که چیزی برای گفتن ندارد. سرگرد عکس جنازه ی پری سیما را به او نشان می دهد. حمید ابتدا باور نمی کند و می گوید که فتوشاپ است! اما کم کم باورش می شود و اشک می ریزد. سرگرد به حمید می گوید که طبق اعترافات صفایی، پری سیما او را دوست نداشته و فقط بازی اش می داده. حمید ابتدا اصرار دارد که پری سیما دوستش داشته اما طولی نمی کشد که از سیر تا پیاز همه چیز را تعریف می کند. عزت در سالن آگاهی او را می بیند و هردو گریه می کنند.

فردوس که بعد از این اتفاقات بسیار آشفته شده، کلمه ای از حرفهای جناب سرهنگ را نمی شنود و فقط می گوید که حرفی برای گفتن ندارد. او به نازگل که برای شکایت از حمید و صفایی و زیور شکایت نامه آماده کرده می گوید:« من از کسی شکایتی ندارم. مخصوصا صفایی و زیور. هر کاری کردن خودشون می دونن و خدای خودشون و دولت. ببین مراسم دختر صفایی کیه و بهم خبر بده.l

IC1

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز