Loading Posts...

سریال سیب ممنوعه قسمت 112

اندر که از دیدن کایا متعجب شده، هنگام استقبال از اریم کمی ذهنش مشغول است. اریم از اینکه مادرش از دیدن او ذوق زده نشده است متعجب می شود. کایا جلو آمده و بعد از سلام با هالیت، با اندر نیز احوالپرسی میکند. هالیت به آنها میگوید :« فکر کنم شما قبلا با هم تو شرکت کار می‌کردید.» اندر تایید میکند و دیگر چیزی نمی‌گوید. هالیت به مناسبت برگشتن اریم، از اندر و کایا میخواهد که به خانه آنها بروند. کایا سریع قبول میکند و اندر معذب می شود. در مسیر برگشت به خانه، ییلدیز با گریه با هالیت تماس گرفته و به او توضیح میدهد که مادرش کسی را با چاقو زده است. هالیت متعجب شده و سریع خبر میدهد تا هلیکوپتر را آماده کنند تا آنها به بورسا بروند. او به اریم میگوید که مشکلی برای مادر ییلدیز به وجود آمده و مهمانی شب، به فردا شب موکول می شود. در خانه، اندر و جانر در حال صحبت در مورد کایا هستند.از صحبتهای آنها مشخص می شود که کایا و اندر قبلا با یکدیگر دوست بوده اند. کایا، اندر را برای کار به شرکت هالیت می آورد. آنها نمی‌توانند با یکدیگر ازدواج کنند و اندر که فرصت هالیت را مناسب تر میبیند، سراغ او رفته و با او ازدواج میکند.‌ هالیت از رابطه سابق کایا و اندر بی خبر است. هالیت به همراه ییلدیز به کلانتری می روند. آنها متوجه می شوند که شخصی که چاقو خورده در بیمارستان است. هالیت به بیمارستان می رود و ییلدیز نیز در کلانتری مادرش را که بازداشت شده است میبیند. او با مادرش صبحت میکند و وقتی که پیگیر ماجرا می شود، آسمان خانم ناچار می شود به ییلدیز بگوید که آن مرد پدر اوست‌. ییلدیز وقتی میفهمد که مادرش تمامی این سالها به آنها دروغ گفته و پدرشان نمرده بود، با او بحث میکند و به شدت از دست او عصبانی می شود. او که شوکه شده است، از مادرش میخواهد که این ماجرا را فعلا به زینب نگوید تا عروسی اش بگذرد. او حاضر نیست به هیچ وجه مادرش را ببخشد. در بیمارستان، هالیت پدر ییلدیز را میبیند. مصطفی به هالیت میگوید که او پدر ییلدیز است. هالیت شوکه می شود. او که حس میکند مصطفی آدم خطرناک و دردسر سازی است، کسی را برای مراقبت از او به بیمارستان میفرستد تا بعد در مورد وضعیت او تصمیم‌گیری کند. او از مصطفی میخواهد که برای مادر ییلدیز رضایت بدهد. مصطفی که برای پول هالیت طمع دارد، قبول میکند. در کافه، جانر با امیر قرار گذاشته و به او میگوید که برای زندگی پیش اندر خواهد رفت. امیر از اینکه تنها می شود ناراحت است. شب، هالیت و ییلدیز به خانه برمیگردند. زهرا کنجکاو علت نبودن آنها شده و ییلدیز با بی حوصلگی میگوید که حال مادرش خوب نبوده. هالیت در اتاق کارش با ییلدیز صحبت میکند و از اینکه میداند مصطفی قرار است برای آنها دردسر شود و این برای آبروی او خوب نیست عصبی است. ییلدیز از اینکه تازه متوجه شده است که پدر دارد خیلی ناراحت است‌، و به هالیت میگوید که خودش مقصر این ماجرا نیست. هالیت که ناراحتی او را میبیند سعی میکند ییلدیز را دلداری دهد. در شرکت، زینب تنها مانده و کارهای عقب افتاده را انجام میدهد. علیهان نیز به شرکت می آید. آنها برای شام بیرون رفته و ساندویچ میگیرند. زینب از اینکه علیهان میخواهد برود ناراحت است و هر دویشان از اینکه دیگر امیدی به این رابطه نیست، به هم ریخته هستند. علیهان زینب را دم در خانه می رساند. او غیر مستقیم به زینب میگوید که او را دوست دارد و هرگز فراموشش نمیکند. زینب نیز از او میخواهد که نرود، اما علیهان این رفتن را لازم میداند. آنها با ناراحتی خداحافظی میکنند.

Leave a Comment