Loading Posts...

سریال سیب ممنوعه قسمت 115

داوود خودش را کنترل میکند تا کاری نکند. قربان او را تحریک می‌کند تا زینب و علیهان را بکشد، اما داوود اهمیتی به حرفهای قربان نمیدهد. آنها از فرودگاه می روند. زینب و علیهان بعد از اینکه با خوشحالی یکدیگر را بغل کرده و اشک شوق می ریزند، سوار ماشین شده و می روند. آنها مقصد مشخصی ندارند. زینب از او میخواهد که فعلا در شهر دور بزنند. او از اینکه ظلم بزرگی در حق داوود کرده ناراحت است و نمی‌داند باید چه کند. هالیت و ییلدیز به سمت خانه می روند. هالیت از بی آبرویی که به بار آمده عصبی است. ییلدیز به خانه زینب می رود و با مادرش هر دو نگران زینب هستند. آنها هرچه با زینب تماس میگیرند گوشی او در دسترس نیست. کمی بعد، زینب با گوشی علیهان با ییلدیز تماس میگیرد و خبر میدهد که حالشان خوب است و شب به خانه می آید. ییلدیز با مادرش بد اخلاق است و به او میگوید که بعد از آمدن زینب باید حقیقت را به او بگوید. آسمان خانم ناراحت و معذب است. او از ییلدیز کمک میخواهد و به او میگوید که از هالیت بخواهد هنگام حرف زدن با زینب حضور داشته باشد. جانر به خانه رفته و برای اندر در مورد به هم خوردن عروسی صحبت میکند. اندر متعجب شده و سعی میکند حرصش را پنهان کند‌. او سپس از نگرانی اش در مورد بودن کایا در شرکت با جانر صحبت کرده و به او میگوید که هیچکس نباید از گذشته او و کایا مطلع شود. او همچنین میگوید غیر از خودشان، تولین، یکی از کارکنان سابق شرکت نیز از این مسأله با خبر است و باید مراقب باشند. در شرکت، تولین که چند روزی را مرخصی بوده به اتاق کایا آمده و به او خوشآمد میگوید. او ما بین حرفهایش، در مورد اندر به کایا کنایه می زند اما کایا میگوید که اندر دیگر هیچ اهمیتی برای او ندارد. زینب شب به خانه برمی‌گردد و با ناراحتی از مادرش عذرخواهی کرده و میگوید که خودش صبح با داوود حرف می زند. صبح در خانه هالیت سر میز صبحانه، ییلدیز میگوید که تصمیم دارد برای سالگرد ازدواجشان جشن بگیرد. او به عمد میگوید که میخواهد کایا را نیز دعوت کند. هنگامی که هالیت به شرکت می رود، ییلدیز نیز همراه او به شرکت رفته و سعی میکند با کایا صحبت کند و از او در مورد رابطه اش با اندر چیزی دستگیرش شود. زینب به نمایشگاه داوود می رود. داوود همچنان در شوک به سر می برد و عصبی است اما حرفی نمی زند. زینب از او معذرت خواهی میکند. داوود از او علت اینکار را میپرسد و به او میگوید که چرا از قبل به خودش نگفته بود. زینب میگوید که فکر می‌کرده میتواند کس دیگری را دوست بدارد اما اشتباه کرده بود. او از داوود میخواهد که او را ببخشد اما داوود قبول نمیکند. زینب با ناراحتی بیرون می رود. مصطفی آدرس شرکت هالیت را پیدا کرده ‌و به استانبول می رود. او به شرکت رفته و از هالیت پول بیشتری میخواهد. هالیت از دست او عصبی شده و به او باج نمی‌دهد. مصطفی با تهدید از اتاق بیرون می آید. هالیت حرفهای او را جدی نمیگیرد و به کارش ادامه میدهد‌. جانر و امیر که نگران داوود هستند به او سر می زنند و وقتی او را کمی آرام می بینند، از او میخواهد که در صورت نیاز روی کمکشان حساب کند.

Leave a Comment