سریال سیب ممنوعه قسمت 12

ییلدیز پیش دوست آرایشگرش ، که از اول تمام ماجرای هالیت را می داند رفته و با او صحبت می کند. او از این میترسد که هالیت دیگر سراغش را نگیرد و فراموشش کند.
راننده هالیت، انگشتر جواهر را از فروشگاه گرفته و برای او می آرود. او همچنین ماجرای تعقیب ییلدیز و کافه رفتن ایندر و تهدید به اخراج کردن او را می گوید.
در شرکت علیهان، همه در مورد ازدواج او صحبت می کنند. زینب حرف ها را شنیده و گیج شده است و در فکر فرو رفته. کمی بعد لاله، دوست دختر تحمیلی علیهان به شرکت می آید. زینب او را به اتاق علیخان راهنمایی می کند. زینب از پشت در می شنود که لاله به علیهان می گوید: «دستیارت آدم باهوشی نیست و به درد نمی‌خورد.». علیهان به او اجازه نمی‌دهد تا مورد کارمندانش نظری بدهد. لاله در مورد عکس ها و خبرهایی که از آن دو پخش شده صحبت می کند، اما علیهان حواسش نیست و به حرف های او اهمیتی نمی دهد و از او می خواهد برود زیرا سرش شلوغ است. بعد از رفتن لاله، زینب به اتاق آمده و به بهانه خوب نبودن حالش مرخصی می گیرد.
ایندر به انجمن خیریه همیشگی که در آن رئیس بوده می رود اما در آنجا متوجه می شود که به جای او زهرا را رئیس کرده اند. زهرا در جمع مدام او را تحقیر می کند.
هالیت به کافه ییلدیز می رود. او با ییلدیز روبرو می شود و از او می خواهد از این به بعد هر اتفاقی افتاد خبر دهد. ییلدیز قبول می کند.
ایندر از اینکه می بیند دیگر هیچکس به او بها نمی‌دهد و از حرف هایش حساب نمی برد، وقتی متوجه می شود که حتی ییلدیز هم به دستور او اخراج نشده، با عصبانیت به سمت کافه می رود. او در آنجا مدیر را بازخواست کرده و به زور اصرار دارد که باید ییلدیز اخراج شود. گارسونی که جاسوس راننده هالیت شده، آمدن ایندر به کافه را خبر می دهد. راننده به همراه هالیت به سمت کافه می آیند. وقتی هالیت وارد کافه می شود، این بار او از مدیر کافه می خواهد که ایندر را بیرون کنند. ایندر عصبانی می شود و چیزی نمی‌تواند بگوید.
خواهر علیهان به او زنگ زده و در مورد اخباری که پخش شده سوال می کند. علیهان تازه به خودش می آید و متوجه می شود که چه شده است. او ناگهان در ذهنش دلیل آمدن لاله و عکس العمل زینب را می فهمد.
زینب در خانه دراز کشیده و در لاک خودش است. علیخان با او تماس می گیرد و از او میخواهد در را باز کند. زینب شوکه می شود و در را باز می کند و علیهان داخل می آید. او به زینب اصرار می کند تا علت رفتن ناگهانی از شرکت و بد شدن حالش را بگوید. زینب از دست اصرار او عصبانی می شود. علیهان به روی او می آورد که حسادت کرده است. زینب می گوید: «بله حسادت کردم».
همان لحظه علیهان او را می بوسد.

FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز