Loading Posts...

سریال سیب ممنوعه قسمت 69

صبح،وقتی که علیهان با هالیت تماس میگیرد تا در مورد وضعیت امیر در شرکت باخبر شود، متوجه می شود که لیلا نیز در شرکت مشغول به کار شده است. هالیت میگوید :«این روزا لیلا از صبح تا شب میاد تو دفتر کار می‌کنه.اینجوری ادامه بده در آینده یه زن موفق میشه». علیهان علت این کار لیلا را متوجه می شود. زینب به اتاق علیهان می آید و علیهان در مورد این مسأله با او صحبت میکند. زینب از او میخواهد که سختگیری نکند و شاید امیر نسبت به لیلا احساس متفاوتی داشته باشد. با این حال، علیهان تصمیم می‌گیرد امیر را دوباره به شرکت خودش برگرداند تا لیلا زیاد او را نبیند. ایرم به شرکت علیهان می رود و دنبال هاکان می گردد. او کیف پول هاکان را که شب گذشته در بار جا مانده بود، برای او می آورد. هنگامی که میخواهد برود، هاکان او را به کافه پایین شرکت برای صرف قهوه دعوت میکند. ییلدیز با مادرش تماس میگیرد تا خبر حاملگی اش را به او بدهد. مادر ییلدیز خوشحال شده و میگوید :«با اومدن بچه جا پات محکم میشه.» او تصمیم می‌گیرد بخاطر بارداری ییلدیز به استانبول برود. ییلدیز با زینب تماس میگیرد و به او میگوید که شب به ترمینال، برای استقبال مادرشان بروند. او تصمیم دارد مادرش را به خانه زینب بفرستد، اما وقتی مادرش می رسد و ییلدیز از او میخواهد به خانه زینب برود، به او برمیخورد. ییلدیز شلوغی خانه خودش را بهانه میکند، اما با این حال مادرش به همراه او به خانه هالیت می رود. شب در رستوران، هالیت سر یک قرار کاری است که اندر نیز سر رسیده و روی میز دیگری منتظر قرار خودش نشسته است. او منتظر عکس العمل هالیت است. هالیت پیش او می آید و اندر طبق معمول در مورد ییلدیز به او کنایه می زند. سپس میگوید:« برای تولد اریم می‌خوام یه جشن مفصل تو خونه بگیرم. به ییلدیز هم هشدار بده، از دیدن من تو خونه ناراحت نشه و برای اریم قیافه نگیره.» ییلدیز و مادرش به خانه می روند.‌ مادر او شگفت زده، تمام خانه را برانداز میکند. ییلدیز او را به اتاق مهمان برده و میگوید:« من یه مقدار پول لازم داشتم، ولی به هالیت گفتم مامانم لازم داره. یه وقت منو لو ندی.» آسمان خانم، مادر ییلدیز، قبول میکند. صبح، ییلدیز که هنوز به هالیت در مورد آمدن مادرش خبری نداده بود، با او صحبت میکند و از او میخواهد که مادرش برای مدتی پیش آنها بماند. سر میز صبحانه، آسمان خانم صبحانه ای محلی درست کرده ولی بچه ها استقبال نمی‌کنند. ییلدیز از رفتارهای مادرش که به فرهنگ و کلاس خانه هالیت نمیخورد معذب است. اریم دوباره ناراحت شده و بعد از صبحانه وقتی هالیت پیش او می رود ،میگوید:« تو گفته بودی با اومدن بچه هیچی تغییر نمیکنه ولی هنوز نیومده همش حرف او هست. حتی مادر ییلدیز هم اومده». هالیت به او اطمینان میدهد که مادر ییلدیز برای مدت کوتاهی آمده است . اما اریم همچنان ناراحت است و می رود. در شرکت، زینب در اتاق علیهان است. علیهان از زینب میخواهد حالا که مادرشان آمده، یک شب بیرون بروند. او میگوید :« بد نیست شوهر آینده ت رو با مادرت آشنا کنی .» و بعد با کنایه میگوید «هرچند هنوز معلوم نیست کی قراره ازدواج کنیم.» زینب بی توجه به کنایه علیهان، تصمیم دارد که از ییلدیز نیز دعوت کند. ییلدیز و مادرش به شرکت هالیت می روند. مادر ییلدیز از دیدن شرکت نیز متحیر شده و مثل ندیده ها برخورد میکند. ییلدیز از رفتارهای او عصبی می شود، اما نمی‌تواند جلوی او را بگیرد. او به هالیت میگوید:« من و مامان برای چکاپ پیش دکتر میریم». او از هالیت انتظار دارد همراهش برود اما هالیت میگوید که جلسه مهمی دارد. همچنین به ییلدیز میگوید:« خوشحال میشم به مادرت یکی آنقدر راحت برخورد نکنه. اریم ناراحت میشه». ییلدیز با ناراحتی میگوید :«اریم ناراحت نشه ولی ییلدیز و بچه اش ناراحت بشن؟» هالیت عصبی می شود و میگوید این مسأله ربطی به هم ندارند. ییلدیز میگوید:« من خیلی تنها هستم و مامانم بخاطر بارداری پیشم اومده. درضمن اجازه نمیدم کسی لهش کنه.» مادر ییلدیز در راهرو، کمال را می‌بینید. او شوکه شده و با ترس از کمال میخواهد که از آنجا برود ، اما وقتی متوجه می شود که کمال در آن شرکت کار میکند و آدم پولداری شده، بیشتر شوکه می شود. ییلدیز پیش آنها آمده و با حرص مادرش را می‌برد، و در مقابل کنجکاوی های مادرش میگوید:« بعدا برات تعریف میکنم.» آنها به مطب دکتر می روند. هنگام سونوگرافی، دکتر بعد از کمی بررسی میگوید:« بچه تون نتونسته رشد کنه ایست قلبی کرده .» ییلدیز با شنیدن این حرف شوکه شده و زیر گریه می زند. دکتر او را دلداری میدهد که هنوز جوان است و این اتفاق طبیعی است، اما ییلدیز خودش را تمام شده تصور میکند. او عمل انجام داده و بچه را سقط میکند. هنگامی که در مسیر خانه است، هالیت با او تماس میگیرد اما ییلدیز واقعیت را نمی‌گوید و به دروغ میگوید بچه خوب و سالم است. علیهان به شرکت هالیت می رود تا در جلسه مشترکی که دارند شرکت کنند. هالیت جعبه ساعتی را در آورده و به علیهان نشان میدهد و میگوید:« این کادوی تولد اریمه. این ساعت خودم بوده که با اولین حقوقم خریده بودم.» علیهان به محض دیدن ساعت، بهت زده یاد خاطره دوران کودکی خود می افتد که روزی که از مدرسه به خانه آمده بود، در اتاق مادرش را با مرد دیگری دیده بود. او یادش آمد که دقیقا همین ساعت با تاریخ حک شده، همان ساعت هالیت است. FaFa

Leave a Comment