Loading Posts...

سریال سیب ممنوعه قسمت 73

هالیت بعد از چک کردن لبتاپ، متوجه می شود که فیلمهای دوربین ثبت نشده اند. او با شرکت تماس میگیرد تا برای درست کردن برنامه دوربین بیایند. ییلدیز که نمیخواهد این اتفاق بیفتد، میگوید :«شاید همه فیلمها پاک شدن». هالیت میگوید :«چنین چیزی امکان نداره. من درستش میکنم و رو میکنم کی این کار رو کرده.» در شرکت، علیهان بعد از شنیدن پیشنهاد ازدواج اندر، زیر خنده می زند. اندر با جدیت ادامه میدهد:« هم شریکت هم،هم زنت می شم.» علیهان میفهمد که اندر شوخی نمیکند. جانر با استرس منتظر بیرون آمدن اندر است. وقتی اندر بیرون می آید، نگاه معناداری به زینب میکند. جانر از او در مورد صحبت با علیهان می پرسد، اندر تایید می‌کند که عکسها را او فرستاده، اما چیزی از پیشنهاد خودش به جانر نمی‌گوید و میگوید:« علیهان بدون من نمیتونه کاری کنه.باید ببینیم چه فکری میتونیم بکنیم. » در خانه هالیت، تعمیرکار بعد از چک کردن دوربین ها، میگوید که برنامه جاسوسی روی دوربینها نصب شده که باعث می شود فیلمی ضبط نشود. ذهن هالیت درگیر می شود و میخواهد با پرسنل خانه صحبت کند. ییلدیز با خودش فکر میکند:« نکنه کار کمال باشه.» در شرکت، هاکان که از ایرم خوشش آمده، به زینب پیشنهاد می‌دهد که برای شام چهارتایی به همراه علیعان بیرون بروند. زینب استقبال میکند اما بخاطر رفتارهای اخیر علیهان فکر میکند که او همراهشان نیاید. هاکان میگوید علیهان هم حتما میاد. پس من برای شب جا رزرو میکنم. هالیت در خانه همه خدمتکاران را جمع کرده و به یک باره آنها را اخراج می‌کند. ییلدیز از این تصمیم هالیت متعجب می شود.او پیش هالیت می رود و از او میخواهد که تر و خشک را با هم نسوزاند، اما هالیت میگوید :«تو خونه من جواهرات عوض میشه و دوربین از کار میفته. نمیتونم به کسی اعتماد کنم. همه شون باید برن.» آیسل که از دست ییلدیز عصبانی است و او را مقصر میداند، به ییلدیز میگوید :«من یه عمر تو این خونه زحمت کشیدم. نمیزارم کسی بهم تهمت دزدی بزنه. یا شما درستش میکنید تا من سرکارم بمونم یا هرچی که ازتون می‌دونم رو به آقا هالیت میگم.» زینب به اتاق علیهان می رود و در مورد برنامه شب به او میگوید. علیهان میگوید :«من رو به پروژه کار میکنم که باید تا شب تمومش کنم. شما برید من اگه کارم تموم شد به شما ملحق می شم». زینب باز هم ناراحت می شود اما چیزی نمی‌گوید و قبول میکند. زینب با ییلدیز تماس میگیرد تا برای شب به او نیز تعارف کند. ییلدیز بخاطر نبود خدمه مشغول آشپزی است. جانر که کنار زینب است، گوش‌هایش را تیز کرده و از مکالمات آنها متوجه می شود که بچه ییلدیز سقط شده است. او وقتی به خانه می رود با خوشحالی این خبر را به گوش اندر می رساند، اما اندر با خونسردی و بی‌اهمیت به این خبر برخورد میکند. جانر از اینهمه تغییر اندر متعجب است. اندر میگوید :«من که گفتم ییلدیز دیگه برام اهمیتی نداره.» جانر با حرص میگوید :«تو یه چیزی رو داری ازم پنهون می‌کنی.» اندر بی تفاوت بحث را عوض میکند. شب در رستوران، ایرم و هاکان و زینب دور هم جمع شده اند، بعد از مدتی خبری از علیهان نمی شود. زینب از اینکه او نیامده ناراحت می شود. هاکان سعی میکند با بهانه کارهای سنگین شرکت این رفتار علیهان را مقابل زینب توجیه کند. ییلدیز میز شام را می‌چیند، اما وقتی همه غذای او را می‌بینند از خوردن آن منصرف شده و غذا سفارش می‌دهند. ییلدیز خود نیز وقتی از غذای خود میچشد از خوردن آن پشیمان می شود. قبل از خواب، از آنجایی که ذهن ییلدیز درگیر دوربین است، به کمال پیام میدهد و برای فردا با او قرار میگذارد. زهرا از اینکه کمال با او تماس نمیگیرد کلافه است.او خودش با کمال تماس گرفته و میخواهد فردا در شرکت او را ببیند، اما کمال میگوید که فردا به شرکت نمی رود و به زمان بعدی موکول می کند. صبح، ییلدیز با هالیت حرف می زند و تمام سعی اش را میکند تا هالیت به برگشتن آیسل راضی بشود اما هالیت قبول نمیکند. در شرکت علیهان، هاکان برگه ی قراردادی را بین همه کارکنان پخش میکند تا امضا کنند. طبق این قرارداد کسی نمی‌تواند هر زمان که میخواهد شغلش را ترک کند. وقتی زینب به شرکت می آید متوجه می شود که جز او همه این قرارداد را امضا کرده اند. او به اتاق علیهان می رود و خودش داوطلبانه میخواهد این برگه را امضا کند. بعد از امضا کردن برگه و رفتن زینب از اتاق، هاکان به اتاق می آید. علیهان میگوید:« نقشه مون به درد خورد. خودش اومد و امضا کرد». هاکان برگه امضای بقیه کارکنان را به علیهان میدهد. علیهان همه برگه ها را پاره کرده و دور میریزد. ییلدیز به خانه کمال می رود، و از او در مورد دستکاری کردن دوربین سوال میکند. کمال می‌خندد و می‌گوید :«خوشم میاد من رو خوب شناختی. من دیدم که تو جواهر رو برداشتی.با پاک کردن فیلم زندگیت رو نجات دادم.» کمال متوجه می شود که ییلدیز در دردسر افتاده است. ییلدیز به کمال میگوید :«به کمک احتیاج دارم.» او ماجرای تهدید آیسل را برای کمال تعریف میکند. او به کمال میگوید :«من ازت می‌خوام که جواهر اصل رو بخری. ولی من هیچوقت نمیتونم پولش رو بهت پس بدم. اما مشکل دیگه اینه که رمز گاوصندوق رو هم بلد نیستم که جواهر رو عوض کنم.» کمال میگوید :«من این مسأله رو حل میکنم اما در ازاش ازت چیزی می‌خوام.» ییلدیز میگوید:« این مشکل حل بشه هر چی دوست داری بگو. حالا چی میخوای ؟» کمال به ییلدیز خواسته اش را نمی‌گوید . FaFa

Show 2 comments

Leave a Comment