سریال سیب ممنوعه قسمت 74

 

در شرکت علیهان، زرین به دیدن او می آید. جانر با دیدن زرین دوباره شروع به حرف زدن با زینب کرده و میخواهد در مورد رابطه او و زرین بداند. زینب از دست کنجکاوی های جانر خسته شده و به او گوش نمی‌دهد. جانر در مورد امیر میگوید :«امیر پیداش نیست فکر کنم باز با لیلا رفته بیرون.» زرین بعد از سر زدن به علیهان، و نیش و کنایه زدن به او بخاطر زینب، از اتاق بیرون آمده و به علیهان میگوید:« یه کافه پایین شرکت هست میرم اونجا قهوه بخورم». جانر با شنیدن این حرف، بخاطر احتمال بودن امیر و لیلا در کافه، سریع به زینب علامت میدهد. زرین به کافه می رود و امیر و لیلا را در آنجا میبنید، او متعجب و عصبی، از لیلا در مورد امیر می پرسد. لیلا امیر را دوست پسر خودش معرفی میکند. همان لحظه جانر و زینب سر می رسند، جانر برای اینکه امیر را از مهلکه نجات دهد، او را به دروغ، یکی از افراد مهم شرکت و فروشنده هواپیما معرفی میکند. همچنین او را از خانواده ای اصل و نسب دار معرفی میکند. زرین با شنیدن تعاریف در مورد امیر، خوشحال شده و میگوید :«خیلی خوشحال شدم. اولین باره با کسی آشنا میشم که در شأن خانوادم هست.» بعد از رفتن زرین، زینب از اینکه جانر چنین دروغی گفته عصبی می شود و آنها را بخاطر کارهایشان شماتت میکند.
ییلدیز که نگران خواسته کمال از او است، با آیسل تماس میگیرد و میخواهد او را ببیند. او به آیسل برای حق السکوت پیشنهاد پول میدهد، اما آیسل با تهدید میگوید :«من پول نمی‌خوام. کارم رو می‌خوام. همه چیز رو تو یه نامه نوشتم و به فامیلمون دادم تا به آقا هالیت بده.» بعد از رفتن آیسل, ییلدیز عصبی شده و با خود میگوید :«بخاطر آیسل محتاج کمال میشم.» او به خانه برمی‌گردد و بعد از کلنجار رفتن با خود، به کمال زنگ میزند. کمال باز هم حاضر نیست به او بگوید که در ازای این خدمت از او چه میخواهد. ییلدیز مجبور می شود بخاطر تهدید آیسل، شرط کمال را چشم بسته قبول کند.
اندر که به ییلدیز شک کرده است، از یکی از دوستانش، آدرس اوستای جواهر سازی که در ساخت بدلیجات معروف است را میگیرد.
زینب در شرکت به اتاق علیهان می رود. او که در این مدت خیلی کم علیهان را می‌بیند، ناراحت است. او به علیهان پیشنهاد می‌دهد که برای شب ،شام بپزد و علیهان به خانه اش بیاید تا با هم فیلم ببینند، اما علیهان باز هم پیشنهاد او را رد میکند و کار زیاد و پروژه سنگین و مهمی را بهانه میکند. زینب با شک میگوید :«علیهان واقعا میخوای کار کنی یا نکنه نمی‌خوای منو ببینی؟» علیهان سر زینب را نوازش کرده و میگوید :«البته که باید کار کنم. چیزی برای نگرانی نیست.» زینب با حالی ناراحت سرکار خودش برمیگردد.
شب در خانه، اندر با خوشحالی در مورد اتفاق جدید خانه هالیت، یعنی گم شدن جواهرات به جانر میگوید. او میگوید که مطمئن است کار ییلدیز است و در حال ثابت کردن این قضیه است. جانر میگوید :«تو که گفتی از ییلدیز دست برداشتی. اتفاق جدید افتاد تونستی صبر کنی؟» اندر میگوید :«این کار رو نه فقط برای رسوا کردن ییلدیز، بلکه برای مشغول کردن هالیت انجام میدم.»
شب، علیهان در خانه سخت مشغول کار روی پرونده شرکت ها است. هاکان با او تماس میگیرد و در مورد سفر مرتبط با کارهای نقشه شان که قرار است برود صحبت میکند.او همچنین در مورد وضعیت رابطه علیهان و زینب اظهار نگرانی کرده و میگوید که در حق زینب اهمال می شود، اما علیهان که فکرش درگیر انتقام از هالیت است، اهمیتی به حرف هاکان نمی‌دهد.
شب در خانه، زهرا از اینکه با کمال تماس میگیرد و او جوابش را نمی‌دهد عصبی می شود. او بخاطر کمال مشروب را کنار گذاشته، و ییلدیز از دیدن این صحنه به او کنایه می زند. زهرا عصبی شده و شروع به خوردن مشروب میکند و مست می شود. هالیت از دیدن زهرا عصبانی می شود و قصد کتک زدن او را دارد اما ییلدیز پادرمیانی میکند. زهرا که مست است، به ییلدیز بد و بیراه میگوید
.او میگوید :«من و کمال همو دوست داریم و قراره با هم ازدواج کنیم.» ییلدیز از شنیدن این حرف عصبی شده و زهرا را به زور به اتاق برده و در را روی او می‌بندد.‌
صبح، کمال به جواهر فروشی می رود و طبق هماهنگی ییلدیز با جواهر فروش، ستی را که فروخته بود میخواهد. او به جواهر فروش میسپارد که در صورت پیگیری کسی در این باره، اظهار بی اطلاعی بکند. همزمان با کمال، اندر نیز به سمت همان مغازه در راه است تا ییلدیز را رسوا کند. بعد از بیرون آمدن کمال، اندر به مغازه می رود و سراغ جواهرات را میگیرد. او به بهانه سرویس جواهر دزدی شده از خانه اش، جواهر فروش را تهدید میکند اما او زیر بار نرفته و چیزی در باره فروش سرویس نمی‌گوید.
در شرکت علیهان، هالیت برای یک جلسه به آنجا می آید. او قبل از شروع جلسه به اتاق علیهان می آید و صحبت آنها به زنها و خوشگذرانی کشیده می شود. هالیت در مورد زنهای متعددی که برای خوشگذرانی با آنها بوده و به عنوان وسیله به آنها نگاه می‌کرده صحبت میکند. علیهان با خشم جلوی خودش را میگیرد تا چیزی نگوید. او یاد پیشنهاد ازدواج اندر می افتد.
در خانه، در غیاب هالیت، ییلدیز شخصی را که کمال فرستاده به خانه راه میدهد تا قفل صندوق را باز کرده و جواهرات را جابجا کند.
FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز