سریال سیب ممنوعه قسمت 77


علیهان دوباره به بیمارستان برای دیدن زرین می رود. زرین به او میگوید :«تا امروز هرکاری که سرخود انجام دادی رو به یه شکلی قبول کردم. اما این کارتو نمیشه قبول کرد. حالا که بدون فکر کردن به من تصمیمی میگیری، به سلامت.» علیهان با ناراحتی میگوید :«دلیل موجه دارم. موقعش که برسه بهم حق میدید.» او از اتاق بیرون می آید. لیلا نیز با ناراحتی از علیهان بابت این کار گله میکند. علیهان از او میخواهد که درکش کند. او میگوید :«وقتی این کار تموم بشه همه میبینن که حق با منه.»
صدقی به دنبال اریم می رود. اریم از کمال تشکر میکند و کمال نیز او را نصیحت و راهی میکند.
در خانه هالیت، سر میز صبحانه، هالیت به زهرا میگوید که دیگر حق ندارد با اندر دیدار داشته باشد. زهرا نسبت به وضعیت ازدواج اندر و علیهان متعجب است. هالیت میگوید :«امروز در این مورد صحبت میکنم و اصل ماجرا رو میفهمیم». او ابتدا تصمیم دارد به زرین سر بزند. ییلدیز نیز به دیدن زینب می رود.
در خانه اندر، جانر همچنان با او سرسنگین است. اندر از او میخواهد که ناراحت نباشد. او میگوید:« روزی که هالیت منو از خونه انداخت بیرون رو یادم میاد. اولش تو محله قدیمی مون زندگی میکردیم. حالا شدم زن کسی که از هالیت قدرتمندتر و جوون تر و خوشتیپ تره. تو دیگه الان خواهر اندر تاش دمیر هستی.» جانر یا تاسف میگوید:« این ازدواج رو کاغذه. وقتی کارش باهات تموم شد میزازتت دم در». اندر میگوید:« تا اون روز خیلی مونده.» جانر نگران وضعیت خودش بخاطر نقل مکان کردن اندر به خانه علیهان است. اندر به او میگوید که به علیهان میگوید برای او خانه ای تهیه کند.
وقتی ییلدیز به خانه زینب می رود، او همچنان با لباسهای روز قبل روی مبل نشسته است. ییلدیز برای وضعیت او خیلی ناراحت شده و سعی میکند حواس او را پرت کند. زینب تصمیم دارد به خانه علیهان برود تا وسایلش را از آنجا بیاورد. ییلدیز او را به حمام میفرستد و صبحانه آماده میکند تا حال او کمی بهتر شود.
علیهان به دیدن هالیت می رود. هالیت به او میگوید که حتما علت ازدواج او با اندر، بخاطر ورشکست کردن اوست. علیهان با تمسخر میگوید«« هدف من ورشکست کردنت نیست. تو ورشکست شدی.» او با عصبانیت به هالیت میفهماند که برای اهداف خود احتیاج به تهدید ندارد و خودش خواسته که با اندر ازدواج کند. او برای اینکه هالیت را حرص دهد ،میگوید:« من و اندر از خیلی وقت پیش با هم رابطه داشتیم». او به هالیت میفهماند که بلایی که سر خانواده های دیگر آورده و آنها را از هم پاشیده، سر خودش آمده است. هالیت از دست او عصبانی شده و او را از دفتر بیرون میکند. علیهان با غرور از دفتر بیرون می رود.
کمال برای دیدن زینب به خانه او می رود. او دوباره با ییلدیز روبرو می شود. وقتی زینب در حمام است، او و ییلدیز نگاه های معناداری به یکدیگر میکنند.
اندر و زهرا بیرون می روند. زهرا از اینکه اندر از او این مسأله را پنهان کرده بود گله میکند. اندر سعی دارد به همه بفهماند که علیهان واقعا عاشق او شده است. او خودش را یک ماجراجوی جسور دانسته و زهرا را دختری ترسو میخواند‌ که به جایی نمی‌رسد.
بعد از رفتن کمال، زینب به خانه علیهان می رود تا وسایلش را بردارد. او به ییلدیز میگوید که میخواهد تنهایی به آنجا برود.
هنگامی که زینب وسایلش را از اتاق خواب جمع میکند، یاد خاطراتشان می افتد. او قاب عکس خودش و علیهان را روی میز میبیند و آن را برنمی‌دارد. خدمتکار علیهان از اتفاقی که افتاده خیلی ناراحت است و زینب را دوست دارد. هنگامی که زینب می خواهد برود، اندر با وسایلش به خانه علیهان می آید. او شروع به زخم زبان زدن به زینب می کند. زینب با خونسردی جواب او را داده و می رود. اندر به اتاق خواب می‌رود و با دیدن قاب عکس، او را به خدمتکار داده تا از آنجا بردارد.
در شرکت، هاکان که ماجرا را میداند، پیش علیهان رفته و در مورد وضعیت زینب سوال میکند. علیهان میگوید :«امروز شرکت نیومد و احتمالا فردا هم نخواهد اومد.» هاکان میگوید ««از برگه قراردادی که امضا کرده استفاده کنیم؟» علیهان تایید میکند.
ییلدیز به همراه دوستش به کافه ای می رود که زهرا و کمال نیز در آنجا قرار دارند. او از دیدن آنها حرصش گرفته و حسادت میکند. تمام مدت نگاه ییلدیز به میز کمال و زهرا است. کمی بعد، کمال به سمت دستشویی می رود، ییلدیز نیز پشت سر او به دستشویی می رود. کمال که به عمد به دستشویی رفته تا ییلدیز دنبالش بیاید، او را کنار کشیده و در مورد نگاه هایش سوال میکند. ییلدیز چنین چیزی را انکار میکند. کمال به او میگوید :«اگه بگی به من و زهرا حسادت میکنی، دیگه نمیبینمش». ییلدیز با غرور چنین چیزی را انکار میکند و میگوید :«به من ارتباطی نداره». کمال به ییلدیز نزدیک می شود تا او را ببوسد، زهرا به دستشویی دنبال کمال می آید و ییلدیز سریع پنهان می شود. بعد از رفتشان، ییلدیز با خودش می‌گوید :«زهرا رو ببین احمق تا دست‌شویی تعقیب کرده. البته که حسودیم میشه. نمیخوام ببینیش، حرفی داری؟» او به سمت میز خودشان برمیگردد.
زینب با دسته گلی به عیادت زرین در بیمارستان می رود. زرین که تازه متوجه خوب بودن زینب شده است، مقابل او شرمنده است و میگوید:« تو این شرایط هم سعی داری بهم روحیه بدی. من چه کارهایی که در حقت نکردم. بابت کارهایی که باهات کردم خیلی خجالت میکشم» . زینب او را آرام می‌کند و سعی میکند نسبت به آینده و رابطه زرین و علیهان امیدوار کند‌. کمی بعد وقتی او از اتاق بیرون می آید تا برود، علیهان را در راهرو می بیند. علیهان پیش او آمده و از او میخواهد که به شرکت برگردد، زیرا قرارداد امضا کرده است. زینب که از دیدن او عصبی شده میگوید :«علیه من شکایت کن چون من خیلی وقته دیگه از شرکت رفتم.» علیهان دوباره عاجزانه از او یک مهلت کوتاه برای درست کردن اوضاع میخواهد. زینب به او میگوید:« یه صفحه جدید برای زندگی خودت باز کن، چون من یه دفتر جدید گرفتم». و می رود.
FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز