پست‌های بیشتر ...

سریال سیب ممنوعه قسمت 9


ایندر دائم در خانه است و کسل و کلافه شده. جانر ، برادرش، پیش او آمده و از او می خواهد مثل سابق به خودش برسد و میدان را خالی نکند و شوهر پولدار دیگری پیدا کند. ایندر تصمیم می گیرد در مهمانی ها حاضر شده و با بالا کشیدن دوباره خودش از همه انتقام بگیرد.
زینب شب در حال دوختن دستمال جیبی است و نمی خواهد ییلدیز این را بفهمد. او صبح دستمال را به اتاق علیهان برده و آن را به عنوان هدیه ای بابت تشکر از پیدا کردن کار برای دستیارش به او می دهد. علیهان اهمیتی به دستمال نمی‌دهد و تشکری خشک می کند. به زینب بر می خورد و از اتاق می رود.
او شب با دوستش امیر قرار دارد و به کنسرتی می روند که بلیطش را ، یکی از همکاران شرکت که دوست علیهان است به او داده است.
ایندر حاضر شده و به همراه جانر به یک مهمانی می رود. در آنجا همه خانم ها از زیر زبانش در مورد طلاق حرف می کشند و یا با زخم زبان او را زیر سوال می برند. او خودش را نمی بازد و به دروغ می گوید این مدت ایتالیا بوده و در حال بازسازی یکی از خانه هایش است تا در آنجا زندگی کند.
شب زینب حاضر شده و می خواهد به کنسرت برود. راننده هالیت اینبار با یک جعبه کادوی بزرگ دم در آمده و سراغ ییلدیز را می گیرد. زینب در را باز کرده و به تندی جواب می دهد. امیر دنبال ییلدیز می آید و آن دو به سمت کنسرت می روند. هالیت که دم در داخل ماشین بوده، وقتی رفتن زینب را می بیند، پیاده شده و به خانه ییلدیز می رود. ییلدیز او را راه می دهد اما به هالیت می گوید که حاضر به ایجاد رابطه ای که به ازدواج ختم نمی شود نیست. هالیت اصراری به او نمی کند. موقع خروج از خانه ، ییلدیز به عمد صورت او را می‌بوسد تا تحت تاثیرش قرار دهد.
علیهان که فهمیده زینب به کنسرت رفته است، تصمیم می گیرد با بلیطی که همان دوستش به او نیز داده، برود. او در سالن اجرا، زینب را در بغل امیر می بیند و شوکه می شود. زینب نیز از حضور او غافلگیر می شود.
وقتی زینب برای صحبت سمت علیهان می آید، امیر باعث یک دعوا شده و چندین نفر درگیر می شوند. پلیس آمده و همه از جمله زینب و علیهان را نیز به کلانتری می برند. در آنجا وقتی علیهان را می شناسند او را آزاد کرده و علیهان نیز خواهان آزادی زینب می شود.
زینب در راه برگشت به خانه از علیهان تشکر می کند و شرمنده است. علیهان با عصبانیت از او می خواهد که از امیر فاصله بگیرد زیرا او آدم درستی نیست. زینب ناراحت شده و از ماشین پیاده می شود. بعد از کمی بحث زینب به او می گوید که امیر فقط دوست بچگی های اوست. خیال علیهان راحت می شود.
زینب دستمال جیبی را داخل جیب علیهان می بیند. علیهان دستش را روی قلب زینب گذاشته و لبخند می زند….

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

دیدگاه شما چیست؟