سریال شخصیت قسمت 20

پدر نورا که در همان آسایشگاهی که فیضا بود، زندگی میکند، با نورا تماس میگیرد و خبر گم شدن نورا در پارک را میدهد. او میگوید :«من مطمئن هستم که فیضا گم نشده و او دزدیده شده. کسی که شوهر او را کشته حالا سراغ فیضا آمده تا او را هم بکشد چون میترسد او حقیقت را بگوید.»‌‌
نورا دوباره به کامبورا رفته، و برای پیدا کردن زن تجاوز شده جلسه میگذارد. او عکس طیار را به همه زنها نشان داده و در مورد تجاوز او صحبت میکند، و باز هم از حضار میخواهد با شماره او تماس بگیرند. هنگام خروج زنها، یکی زیر لب میگوید:« من اگر جای او بودم خودکشی میکردم.» نورا با شنیدن این حرف، ناگهان به خودش می آید و به این نتیجه می‌رسد که درست است، دختر قربانی خودکشی کرده است. او به همراه صفا به اداره برمیگردد و دنبال تمامی پرونده های خودکشی سالهای اخیر میگردد.
آگاه در خانه با فیضا نشتسه است و مدام به او صحبت میکند. او کتابی باز کرده و وقتی آن را نگاه میکند، کم کم آدرس خانه شان را یادش می آید. او فیضا را بلند می‌کند تا به خانه اش ببرد. قبل از رفتن، بخاطر قولی که به فیضا داده بود، آهنگ فلامینگو میگذارد تا فیضا که به رقص علاقه دارد، برقصد. فیضا با خوشحالی شروع به رقصیدن میکند.
کمیسر به یک دیسکو می رود و در آنجا دادستان را میبیند. دادستان از دیدن او و از اینکه کمیسر او را پیدا کرده متعجب می شود. کمیسر، که مطمئن است کسی پشت پرونده کامبورا است، از دادستان در این مورد سوال میکند، اما دادستان قسم میخورد که چیزی در این باره نمی‌داند.
در خانه فیضا سخت مشغول رقصیدن هست و از آن سیر نمی شود. به خواسته او، آگاه چند بار دیگر هم آهنگ را میگذارد . موقع رقصیدن آهنگ آخر، ناگهان حال فیضا بد شده، زمین می افتد و میمیرد. آگاه هراسان بالای سر او می رود، اما هرچه او را صدا می زند بی فایده است. آگاه فیضا را بغل کرده، گریه اش میگیرد و در حال نوازش او میگوید :«من میخواستم تو رو خانه ببرم، برای تو غذا بپزم و ازت مراقبت کنم . نتونستم مراقب ممبوره باشم، اما میخواستم از تو مراقبت کنم. فکر همه چی رو کرده بودم. نباید اینطوری بشه». او بی وقفه بالای سر فیضا گریه میکند.
در خانه، زحل و دوا نشسته اند. دوا که داخل سایت خودشان است، پیامی دریافت میکند و عکسی برای او ارسال می شود که در آن جعبه ای را در پاتوقشان نشان می دهد. او از خانه بیرون آمده و به خانه پاتوقشان می رود . وقتی در جعبه را باز میکند، یک تفنگ داخل آن است.
شب ، نورا با آتش بیرون است. ذهن او درگیر مسأله خودکشی است. او خاطرات محوی که یادش می آمد، ناگهان برایش معنا پیدا میکنند. او پریشان شده و گریه میکند. آتش از او میپرسد:«حالت خوبه ؟ چی شده؟» نورا با گریه میگوید :«ریحان، ریحان خودکشی کرده.»
FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز