سریال شخصیت قسمت 25


پلیس می آید و آن دختر که ‌دوست دوا است و اسلحه را از دوا گرفته است، دستگیر می شود.
روز بعد، دوا و زحل آماده رفتن می شوند. دوا بابت حادثه روز قبل ناراحت است و میگوید:« تقصیر من بود.» آگاه میگوید:« تو تقصیری نداشتی اسلحه رو که تو نداده بودی دستش. »آگاه از زحل و دوا خداحافظی میکند. بعد از رفتنشان، آگاه با خودش می‌گوید:«سالها از دخترت دور بودی، فرستادی مدرسه شبانه روزی که از دست جمیل دور بمونه. اونوقت دخترت بیاد بعد اینهمه سال تو استانبول به این بزرگی صاف بره سراغ جمیل.»
در خانه نورا، او افسرده شده و گوشه ای خوابیده است. مادرش در خانه او مانده است. بسته ای برای نورا می آید و مادرش آن را روی میز برای نورا میگذارد. نورا از روی مبل با کلافگی بلند شده و بسته را باز می‌کند. داخل بسته ، یک کلاه لباس گربه ای است و یک آدرس . نورا حاضر شده و به سمت آدرس می رود. آدرس، خانه آگاه است که در آن همه نقشه های قتل ها را در آن میکشد و عکس مقتولین را به دیوار زده بود. نورا وارد خانه می شود و مبهوت به همه جا نگاه میکند. او روی میز، دفتر خاطرات ریحان را میبیند. آن را باز کرده و میخواند. داخل آن نوشته شده : «امروز نورا اینا از کامبورا رفتن. منم میخواستم نورا با وورال کسی که دوستش داشتم آشنا بشه.من و نورا با هم رفتیم جنگل. ولی اونجا وورال حرف بدی زد. گفت جمیل گفته حالا که ریحان با تو دوسته، باید با منم دوست بشه». نورا با خواندن اینها به یکباره همه چیز یادش می آید. جمیل به همراه وورال به جنگل آمدند. نورا پشت درخت قایم شد اما جمیل او را می‌بینید و به سمتش می رود . او از نورا خوشش آمده و دست او را میگیرد و با خودش به انتهای جنگل می برد. نورا با یادآوری این خاطره ناگهان حالش بد شده و به هم می‌ریزد. او اسلحه را با خشم و نفرت برمیدارد. روی کاغذی نوشته شده «امشب ساعت نه برای کشتن جمیل زمان مناسبیه».
صحنه آکواریومی که آگاه و یک نفر با لباس گربه ای مسلح ایستاده است، دوباره می آید. آگاه از نورا میخواهد که کلاهش را بردارد. نورا کلاه را برمیدارد و می‌گوید« همه چیز یادم اومد». آگاه میگوید :«حالا که تو به خاطر آوردی من میتونم با خیال راحت فراموش کنم.» نورا می‌پرسد :«اینجا چرا انقد خلوته؟ آگاه میگوید اینجا مال جمیله. جمیل داره اینجا رو میسازه. به من گفت بیا بریم ماهی ها رو ببینی». کمی بعد، آگاه نورا را به سمتی می برد که در آنجا جمیل با دست و دهانی بسته نشانده شده است. نورا با دیدن او عصبی می شود. آگاه از او میخواهد که حمیل را بکشد. نورا ابتدا اسلحه را به سمت او می‌گیرد، اما بعد با گریه میگوید :«نمیتونم آدم بکشم. من تا دیروز پلیس بودم. ما باید اونو به پلیس تحویل بدیم. باید دادگاهی بشه و زندانی بکشه.» آگاه میگوید :«حقوق و عدالت فرق می‌کنه. این که تو میگی حقوقه البته اگه وجود داشته باشه». سپس اسلحه را روی سر جمیل میگذارد و میگوید:« عدالت یعنی این». او به نورا میگوید که اگر جمیل را نکشد، خودش او را میکشد.او باید انتقام ریحان و خودش را بگیرد. و نورا باید بین کشتن خودش که ده ها نفر را کشته، و جمیل که باعث اینهمه اتفاق بوده یکی را برای کشتن انتخاب کند. او تا سه شماره می شمارد تا نورا تصمیمش را بگیرد. صدای اسلحه می آید و معلوم نمیشود کدام یک جمیل را می کشند.
یک سال بعد، نورا با بچه ای نوزاد به خانه سالمندان به دیدن پدرش می رود. اسم نوزاد او، آتش است. او در همان سالن، به دیدن آگاه نیز می رود که حافظه اش را از دست داده است.
شب، نورا با لباس گربه ای بیرون آمده و به کشتن افراد دست اندر کار بازمانده، ادامه میدهد.
FaFa

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز