سریال عشق میگریاند قسمت 1

دختر بچه ای کوچک بنام آدا با مادر خود تنها در یک روستا زندگی میکند. پدرش آنها را ترک کرده است. مادر آدا میمیرد. همسایه ها برایش قرآن میخوانند. دختر بچه هیچکس را ندارد. دایی اش اسماییل سر میرسد و دختر را میبیند. آقا اسماییل مردی خشن و تندخو ست. نام دختربچه را مسخره میکند و میگوید:[ از این به بعد اسم تو مریمه فهمیدی؟ من دایی تو هستم من نذاشتم تورو به یتیم خونه بفرستن. مامانت مرد تو دیگه با من میمونی] و به او دستور میدهد تا وسایلش را زودتر جمع کند.. آدا یا همان مریم نامه ای که مادرش نوشته و چند تار موی مادرش را برمیدارد.
آنها با اتوبوس به روستای دایی اش میروند. زن دایی اش میگوید:[ این بچه خورد و خوراک دارد مدرسه و هزینه دارد ما چطور از پس هزینه هایش برمیایم؟] اسماییل سر مریم داد میزند:[ از این به بعد باقی مونده ی غذای مارو تو میخوری. تو این خونه شاهزاده نیستی برای ما کار میکنی. هرچی بهت گفتم همونکارو میکنی] دختربچه بی نوا گریه میکند و میگوید‌:[خدایا مامانمو پس بده. قول میدم دیگه آبنبات نخورم. قول میدم بچه ی خوبی باشم. من مامانمو میخوام] دایی اسماییل دعوایش میکند و میگوید انقدر سرو صدا نکن.
                                      ~~~~
سالها میگذرند. مریم دختر بزرگ و زیبایی شده. زن دایی استخوانهایش گرفته و توان راه رفتن ندارد. مریم تمام کارهای خانه را میکند. در یک سوپرمارکت کارمیکند و دایی اش تمام حقوق او را میگیرد. یک روز وقتی سرکار میرفت کیف پولش را گم میکند. داخل کیف پول نامه ی مادرش را نگه میداشت خیلی برایش ناراحت میشود و گریه میکند.
پسر جوانی بنام فیرات که کیف پول او را روی زمین پیدا کرده بود با خود به استانبول میبرد…فیرات در خانه ی زنی یک اتاق اجاره کرده بود.  در اتاق بغلی دوستش یوسف زندگی میکند. یوسف شب گذشته با دختری بود که دوستش ندارد و فقط بااو میخوابد. او شبها خواب میبیند و گریه میکند. هرچه دختر میپرسد چه خوابی میبینی جوابی نمیدهد. وقتی دختر رفت فیرات آمد کیف پول مریم از کوله ش افتاد. پوسف کیف رو نگاه کرد و گفت:[ تو این کیف زنونه رو دزدیدی؟ حالا دیگه دزدی هم میکنی] فیرات گفت:[ والا به خدا دزدی نکردم توی روستا زمین افتاده بود برداشتم تا به صاحبش بدم ولی همون لحظه ماشین اومد سوارم کرد اومدم] پوسف گفت:[ پس پولهاش کو؟ پولاشو دزدیدی] فیرات:[ چیزی نبود بابا کلا پنجاه لیر داشت]
                                       ~~~~
زنی از اهالی روستا با مریم که ناراحت بود حرف میزند:[ آخه دختر تو چرا بازم حقوقت رو به داییت میدی؟ تو جوونی بعدا میخوای ازدواج کنی جهیزیه میخوای پولتو جمع کن.] مریم:[ من ازدواج نمیکنم، واسه یچیز دیگه ناراحتم…] برای نامه مادرش ناراحت بود. زن غر زد :[هروقت میام روستا احساس خفگی میکنم. همه همدیگرو میشناسن. باید زود برگردم استانبول. مریم تو چرا از اینجا نمیری؟] مریم:[ آخه کجا رو دارم؟ تازه رفتن به ما نمیوفته.. مامانم با بابا‌ش دعوا کرد و ازاینجا رفت… بقیه شو که میدونی.. ]
بعد از کمی خداحافظی کردند و مریم به سمت خانه رفت. جلوی خانه ماشین مشکی مدل بالایی پارک شده بود. مریم آروم رفت پشت در. حرف ها دایی اسماعیل و آقا مصطفی رو گوش داد. انگار که داشتن معامله ای میکردن. دایی 50هزار لیر پول میخواست و با چونه زدن مصطفی راضی شد و گفت:[ هرزمان بخوای پولت آمادست.] مریم وارد خونه شد و آروم سلام کرد. مصطفی با چشماش سز تا پای مریم رو نگاه میکرد و سلام داد.
شب وقت شام دایی گفت:[ نمیپرسی چرا مصطفی اومده بود خونمون؟] مریم:[ تو ازش پول قرض کردی؟] دایی:[ نخیر، ازش شیر بها گرفتم. اومده بود خواستگاری تو. بزودی باهاش ازدواج میکنی] مریم شوکه شد و با حالت التماس گفت:[ چی؟نه من نمیخوام. من اونو دوس ندارم. توروخدا] دایی عصبانی شد و سینی شام رو پرت کرد روی زمین :[ یعنی چی که نمیخوای ها؟ مگه دست توعه؟ نکنه میخوای مثل مادرت عاشق یکی دیگه بشی باهاش فرار کنی. آخرش تو و بچه تو از خونه بندازه بیرون. من بیام شمارو نگه دارم؟ همین که گفتم. کیف پولتو گم کردی فردا میری کارت شناسایی جدید میگیری. قراره عقد کنی] آن شب مریم با گریه از پنجره بیرون را نگاه میکرد…
پوسف هم در استانبول کیف پول دختر را دوباره باز کرد و نامه مادرش رو خوند و احساساتی شد. تصمیم گرفت صبح به روستا بره و کیف پول دختر رو بهش بده….
ArtemisS

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز