Loading Posts...

سریال عشق میگریاند قسمت 4

دکتر به مریم و دایی میگه:[نگران نباشین. از استرس تنگی نفس گرفته و نمیتونست نفس بکشه الان خوبه. فقط خانواده درجه یک میتونن ببیننش] وقتی مریم میخواست بره توی اتاق زندایی، دایی اسماعیل جلوشو میگیره:[ مگه نشنیدی؟ گفت خانواده درجه یک. مگه تو کی هستی. جز یه پناهنده] مریم با دلی شکسته از بیمارستان میره بیرون. یوسف رو میبینه و ازش میخواد برای یک ساعت هم که شده اونو از روستا ببره بیرون. مریم تاحالا هیچوقت از روستا بیرون نرفته بود. یوسف اونو بیرون میبره. توی رستوران بین راهی میشینن و پیتزا سفارش میدن. مریم میخواست حساب کنه ولی یوسف اجازه نداد. مریم:[ تو دوس دختر داری؟] یوسف:[ دارم‌] مریم:[ باهم شبا میرین بیرون؟ دوتاتونم کار میکنین؟] یوسف:[ نه بیرون نمیریم اون کار داره. توی شرکت] مریم با ذوق گفت:[ حتما از اون کفش پاشنه بلندا میپوشه. ولی منم استایل خودمو دارم. ببین کتونی مو. خودم گل زدم روش] یوسف خندید. شب بارون شدید بود یوسف آدا رو تا نزدیک خونه رسوند. دختر گفت:[ دیگه جلوتر نرو مارو ببینن بد میشه…تو دیگه میری استانبول…اگه من میگفتم که نمیخوام ازدواج کنم.. تو چیکارمیکردی؟ منو فراری میدادی؟] یوسف:[ دوس داری فراریت بدم؟] آدا ساکت میشه. خداحافظی میکنه و میره. توی بارون بدو بدو میره خونه که یهو مصطفی جلوش در میاد. مرد گفت:[ تو فکر کردی من پخمه ام؟ با من عروسی کنی فامیلی منو بگیری بعدش بری دنبال عیاشی؟] دخترو به دیوار میکوبه و فریاد میزنه :[ به من گفتن دختره سادست. سر به زیره ولی توام مثل مادرتی. تلافی اینکارو سرت درمیارم] مریم با گریه داخل خونه میره. دایی میاد بیرون مصطفی گفت:[ برو دخترتو ادب کن. وگرنه آخرش مثل مادرش میشه] دایی میره خونه. مریم میوه:[بخدا من هیچکاری نکردم] دایی موهای مادر آدا رو از جعبه در میاره و جلوی چشم دخترک توی توالت میندازه و آب میبره. دختر بیچاره میشینه زمین گریه میکنه و مادرش رو صدا میزنه… مصطفی به آدم ها‌ش گفته تا راننده کامیون رو توی پمپ بنزین معطل کنن. مصطفی با ماشینش سر میرسه.خطاب به یوسف میگه:[ های پسر ییا اینجا] یوسف :[ بله کاری داشتین؟] مصطفی:[ توی استانبول زن و دختر تموم شده بود که اومدی اینجا؟ دیدی دختره سادست، یتیمه، صاحب نداره اومدی بازیش بدی؟ ببین اون دختر صاحاب داره. مال مصطفی یالچینه یعنی من. فهمیدی؟ من 50هزار لیر بابتش پول دادم. تو کل زندگیت 50هزارلیر نیست] یوسف رو هل میده. یوسف :[ اون دختر جنس نیست که تو بخریش] و یه مشت محکم تو صورت مصطفی میزنه. آدم های مصطفی میان جلو ولی اونارم میزنه. مصطفی از توی ماشینش یه میله میاره تا یوسف رو بزنه ولی یوسف پرتش میکنه مصطفی میوفته سرش میخوره به جایگاه بنزین خونی میشه بازم بلند میشه این دفعه یوسف با میله میزنه تو سرش. مرد بیهوش میشه. مصطفی کامیونو روشن میکنه و میره. مرد پمپ بنزینی به آمبولانس خبر میده بیان. آدا نشسته بود گریه میکرد که زندایی خودشو از تخت انداخت پایین. خودشو به آدا رسوند و گفت:[ دخترم فرارکن. برو از اینجا فرار کن. برو یه جای دیگه خوشبخت شو..] مریم گفت:[ چشم زندایی چشم] آروم پامیشه بره بیرون. دایی داد میزنه:[ کجا؟ مگه اینجا طویله ست که هروقت دلت خواست میری بیرون.] زن دایی اومد:[ ولش کن دختره رو. ولش کن بزار بره] آدا به سختی از دست دایی خلاص شد و پا برهنه بیرون دوید. دایی فریاد میزد:[ مریم. برگرد. مریم] آدا سر خیابون جلوی کامیون دراومد. یوسف وایستاد. آدا سوار شد گفت:[ منو از اینجا ببر] یوسف به سمت استانبول روند. آدا نامه مادرش رو دید و از اینکه یوسف اونو دور ننداخته بود تشکر کرد.. یه بار دیگه نامه رو خوند.. گریه کرد. اونها صبح موقع طلوع آفتاب به استانبول رسیدن. یوسف گفت:[ درست همزمان با طلوع خورشید ما به استانبول رسیدیم. این حتما یه نشونست برای شروع تازه] آدا هم نظر بود. یوسف که بخاطر بیهوش شدن مصطفی نگران بود تو قیافه بود. آدا گفت :[ چیزی شده؟ نگران نباش من 19 سالمه بخاطر دزدیدن من نمیوفتی زندان] یوسف گفت:[ تو کفش نداری بریم کفش بگیر] آدا:[ نه لازم نیست] یوسف :[ من برات میخرم، بهت قرض میدم هروقت کارپیدا کردی بهم پولشو بده] جلوی بازار پیاده شدن. یوسف گفت:[ تو برو کفش انتخاب کن تا من ماشینو پارک کنم بیام، جای دور نرو گمت میکنم] آدا رفت. یوسف میخواست بره که پلیس میرسه میگه چرا اینجا پارک کردی. میفهمن که اون پلاک تهت تعقیب ه. یوسف رو میگیرن. هرچی التماس میکنه که یه دختر منتظرمنه و گوشی نداره گمش میکنم. پلیسها گوش ندادن و سوار ماشین پلیس کردند و بردنش…. آدا موند و شلوغی شهر و تنهایی. ArtemisS

Leave a Comment