Loading Posts...

سریال عطرعشق قسمت 39

آیلین به پلین می گوید: «نمی دانم چرا جان را انقدر آزاد گذاشته ای! » پلین می گوید: «جان بچه نیست و می داند چه کار کند. » آیلین ادامه می دهد: «ولی اطراف او پر از دختر است و جان هرجا باشد صنم هم همان جاست. » پلین که از خودش مطمئن است می گوید: «جان هرجا باشد بالاخره به طرف من برمی گردد. » ولی آیلین آنقدر از صنم می گوید که پلین حسابی نگران می شود و برای قدم زدن می رود. وقتی امره علت ناراحتی پلین را می پرسد آیلین می گوید که پلین فهمیده که صنم عاشق جان است و می خواهد جان شرکت را کنار بگذارد و پیش او برگردد. هم امره و هم آیلین معتقدند که جان باید شانس دیگری به پلین بدهد. عثمان و مظفر غذاهایی را که شرکت سفارش داده درست کرده اند. و آنها را توی ماشین می گذارند و به طرف کمپ حرکت می کنند. محبوبه وقتی می فهمد صنم قرار است شب را آنجا بماند نگران می شود. و وقتی می فهمد که آیهان و عثمان و مظفر و البته آقای جان با او هستند خیالش کمی راحت می شود. موقع خوردن شام جان و صنم چشم از هم برنمی دارند. و وقتی همه به چادرهایشان می روند جان به طرف چادر صنم می رود تا با او کمی قدم بزند. ولی مظفر که خودش را نگهبان صنم می داند از او می خواهد که حریم دخترها را رعایت کند. کمی بعد آنها قدم می زنند و با صدای درم به خود می آیند که با جیع و فریاد می گوید که از سوسک می ترسد و مزاحم آنها می شود. به خاطر همین صنم از قدم زدن منصرف شده به چادر برمی گردد. ولی بعد از ساعتی که همه جا در سکوت فرو رفته صنم مظفر را دنبال نخودسیاه می فرستد و پیش جان که کنار ساحل است می رود. آنها روی ننو دراز می کشند و جان به او می گوید: «تو مثل باد هستی. می ترسم چیزی بگویم که ناراحت شوی و از دستم فرار کنی. » صنم از ستاره اش به جان می گوید که نامش “اوریون” است. و داستان پشت آن را تعریف می کند. اوریون مردی است که معشوقه ی او به تحریک برادر اوریون دلش را می شکند و او معشوقه اش را رها می کند. بعد از آن هردو خوابشان می برد و وقتی صنم صبح زود با صبح بخیر جان بیدار می شود با نگرانی و عجله به طرف کمپ می دود. آیهان او را می بیند و می گوید که پدر مادرت اینجا هستند و جی جی هم خبر می دهد که گروه فیلم برداری در راه هستند. صنم پدر و مادرش را در آغوش می گیرد و محبوبه از نگاه های صنم و جان به همدیگر، به دخترش چشم غره می رود. صنم از خوشحالی زیادش به آیهان می گوید که بالاخره یک روز در گالاپاگوس صبحانه خواهد خورد. درم همه را تشویق می کند که امروز کارشان را خوب و باانرژی انجام دهند. در این هنگام آیلین و پلین از راه می رسند. پلین با دیدن صنم سراغ جان را از او می گیرد. و به صنم می گوید: «دلم برایش تنگ شده است. » و موقع رفتن به طرف جان به صنم هم می گوید برایش قهوه بیاورد. جان با دیدن پلین به او می گوید که هوا گرم است و بهتر بود در خانه می ماند. ولی پلین او را به گوشه ای از جنگل می برد و می گوید: «می خواهم با تو صحبت کنم. » صنم فنجان قهوه در دست سراغ پلین را از آیلین می گیرد و آیلین می گوید که بهتر است مزاحم آنها نشوی چون حرف های عاشقانه می زنند. ولی صنم بی توجه به متلک او به طرف آن دو می رود و از پشت درخت ها حرف های او را می شنود. پلین به جان می گوید: «می دانم که صنم همش دور و برت است. ولی آن دختر پایین شهری در حد تو نیست. این دختر حتی مناسب رابطه ی یک روزه هم نیست. » جان با دلخوری به او نگاه می کند و جوابی نمی دهد. پلین ادامه می دهد: «خوب فکرهایت را بکن و جواب قطعی به من بده. » صنم که از شدت عصبانیت در حال منفجر شدن است آنجا را ترک می کند. و حرف های جان را که در جواب پلین می گوید: «رابطه ی ما دیگر تمام شده است. به لندن برگرد. چون من نمی خواهم که خودم و تو را بیشتر از این اذیت کنم. » نمی شنود و بعد از این حرف برای فیلم برداری برمی گردد. عثمان که صنم را ناراحت می بیند علت را از او می پرسد و صنم با عصبانیت می گوید: «جنگ بین صنم بقال و پلین استخوانی شروع شده است! من می دانم که در حد جان نیستم. ولی اگر جان مال من نشود مال پلین هم نخواهد شد! » GUN AY

Leave a Comment