Loading Posts...

سریال عطر عشق قسمت ۹۴

فایل شنیداری این قسمت صنم به جان می گوید: «دوست ندارم تو را تحت فشار بگذارم که ازدواج کنیم. » جاان می گوید: «وقتی تو کنارم نیستی آن وقت من تحت فشار قرار می گیرم. دیگر هیچ وقت نگو که از شرکت می روی. » و صنم را در آغوش می گیرد و می گوید: «رسما به تو پیشنهاد ازدواج دادم. » عثمان برای دیدن لیلا به خانه شان می رود و می گوید: «می دانم ناراحتی. گفتم باهم ساحل برویم و صحبت کنیم. م لیلا که احساس تنهایی می کند او را همراهی می کند. آیلین به امره زننگ می زند و درمورد رابطه ش با لیلا می پرسد. امره می گوید: «من از لیلا جدا شدم و دلم نمی خواهد تو هم توی زندگی من باشی. » و گوشی را قطع می کند. جان و صنم وارد شرکت می شوند. صنم به جان می گوید: «لازم نیست کارمندها از رابطه ما خبر داشته باشند. » ولی جان لبخندی می زند و دست او را می گیرد و به کارمندها که با حیرت به انها خیره شده اند می گوید: «منو صنم با هم دوست هستیم. » درم با شنیدن این خبر دچار لکنت زبان می شود و بی حال می افتد! جی جی کمکش می کند حالش بهتر شود. جان به صنم می گوید: «میزت را به اتاق من بیاور تا باهم کار کنیم. » صنم وقتی می خواهد جایی در اتاق جان برای خودش درست کند، سنگ ماه جان را به زمین می اندازد و سنگ می شکند که این باعث نگرانی جان می شود. چون ان سنگ برای جان شانس می آورد. امره به شرکت می آید و سراغ لیلا را می گیرد. گلی می گوید: «او مریض شده. » امره فورا به لیلا زنگ می زند و لیلا جواب نمی دهد و به عثمان می گوید: «او با من خیلی فرق دارد. به زودی فراموشش می کنم. » جیدا و مک کنیان آمریکایی برای دیدن جان به شرکت می آیند و در اتاق جان با هم صحبت می کنند. وقتی آنها می روند جان بین کارمندها می آید و با صدای بلند اعلام می کند: «مک کنیان مشاور یک شرکت معتبر لوازم آرایشی به نام ادموند است و از کار ما خوشش امده و از ما خواسته طرح تبلیغاتی آنها را ما آماده کنیم. از فردا باید مثل بمب روی طرح انها کار کنیم. » امره، صنم را به اتاقش صدا می کند و حال لیلا را می پرسد. صنم با ناراحتی می گوید: «اگر ذره ای به او ارزش قائل بودی آن رفتار را با او نمی کردی. » امره به دیدن لیلا می رود ولی او را می بیند که در ساحل با عثمان قدم می زند. از ماشین پیاده می شود و از لیلا می خواهد به شرکت برگردد و می گوید: «از من فرار نکن. من نمی خواهم تو را از دست بدهم. » اما لیلا توجهی به حرف او نمی کند و می گوید: «منشی های بهتر از من هم وجود دارد. » عثمان به امره اعتراض می کند و می گوید:: «بهتر است از اینجا بروی. » امره می گوید: «تو کی هستی که این حرف ها را می زنی. بعدا به حساب تو خواهم رسید! » لیلا آنها را آرام می کند و امره، سرخورده به شرکت برمی گردد. GUN AY

Leave a Comment