سریال عطر عشق قسمت 108

مظفر دختری به نام مارال را به مغازه نهاد آورده و مردم را آنجا جمع کرده تا مارال به عنوان کارشناس تغذیه در مورد فایده های مواد و محصولات ارگانیک صحبت کند. نهاد که از اول مخالف محصولات ارگانیک است، به این کار محبوبه اعتراض می کند و مردم را از مغازه اش بیرون می کند. هیما در شرکت دارد به آیلین می گوید: “پسرهای من خیلی از خودشان ضعف نشان می دهند. من باید کاری کنم آنها جدی و محکم رفتار کنند.” که چشمش به لیلا می افتد و با خشم به او می گوید: “این دختر خیلی دست و پاچلفتی است.” لیلا از این حرف او خیلی ناراحت می شود و به خودش لعنت می فرستد که این رفتارها را تحمل می کند و تصمیم می گیرد از شرکت برود. به عثمان زنگ می زند و با او قرار می گذارد.
جان و درم که به دیدن مک کینان رفته بودند وارد شرکت می شوند. جان به همه مژده می دهد که از مک کینان تاییدیه گرفته است تا پروژه تبلیغاتیشان را شروع کنند. صنم از اینکه جان به کلی او را نادیده گرفته دلگیر است با این حال به اتاق او می رود و خواهش می کند بعد از ساعت کاری، جایی بروند. اما جان بهانه تراشی می کند و برای او وقت ندارد. صنم از اتاق خارج می شود و به امره می گوید که نمی تواند تحمل کند. “انگار جان اصلا من را نمی بیند.” امره به برادرش می گوید با صنم بدرفتاری نکند. جان جواب می دهد: “او دارد موضوعی را از من پنهان می کند. در مقابل پیشنهاد ازدواج من چرت و پرت تحویل می دهد.” امره به او گوشزد می کند: “تو آدمی هستی که در لحظه زندگی می کنی و همیشه برعکس جریان شنا کرده ای. حالا چرا باید اینقدر عوض شوی؟” جان کمی فکر می کند و متوجه می شود که حق با امره است. بنابراین به صنم می گوید: “من نمی خواهم خودم را به تو تحمیل کنم. به تصمیم تو احترام می گذارم.” صنم با چشمانی اشک آلود می گوید: “تو کاری نمی کنی. این من هستم که هرچه به تو نزدیک تر می شوم اضطرابم بیشتر می شود چون تا به حال کسی را اینطور دوست نداشته ام.” جان دست او را می گیرد و می گوید: “ما مثل دو رود هستیم که وقتی به هم می رسند خرابی به بار می آورند. ولی کمی جلوتر به آرامش می رسند.” و دست های صنم را می بوسد. صنم با احساس خوبی از او جدا می شود.
صنم متوجه ناراحتی لیلا می شود. لیلا به او می گوید: “آیلین و امره دوباره با هم هستند. من دیگر تحمل اینجا را ندارم. باید کار دیگری پیدا کنم.” آیلین درم را در گوشه ای پیدا می کند و به او می گوید: “هیچ کس غیر از تو لیاقت مدیریت این شرکت را ندارد. ما دوتایی می توانیم این آژانس را بچرخانیم.” درم خام حرف های او می شود و به درخواست آیلین اطلاعات مربوط به پروژه شرکت ردموند را به آیلین می دهد.
لیلا به دیدن عثمان می رود و به او می گوید: “قبول می کنم دوست دخترت باشم.” عثمان از خوشحالی می گوید: “امشب به خواستگاری ات خواهم آمد. تو همه چیز من هستی.” و لیلا را در آغوش می گیرد. صنم وقتی موضوع خواستگاری عثمان را می شنود می گوید عجله نکنید ولی لیلا جواب می دهد: “ما با عثمان هم سطح هستیم. در ضمن هیما خانم هیچ وقت اجازه ازدواج من و امره را نخواهد داد. دیگر از بلاتکلیفی خسته شده ام.” صنم می گوید: “هر کاری کنی در کنارت هستم.” صنم و لیلا به پدر و مادرشان این خبر را می دهند. نهاد از شنیدن آن جا می خورد و جدا شدن از دخترش برایش سخت است. از آن طرف عثمان به آیهان می گوید برای خواستگاری یک بزرگ تر باید همراهشان باشد و تصمیم می گیرند ملاحت را با خودشان به خواستگاری ببرند. صنم هم به جان زنگ می زند و به او خبر خواستگاری را می دهد. جان هم سعی می کند با امره تماس بگیرد اما گوشی امره خاموش است…
GUN AY

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز