Loading Posts...

سریال عطر عشق قسمت 129

جان که با زور صنم را سوار ماشینش کرده در مقابل داد و بیداد او می گوید: ما باید یک جای آرام برویم و با هم صحبت کنیم. پلین و ایگیت که شاهد دزدیده شدن صنم توسط جان بوده اند دنبال ماشین جان راه می افتند. ایگیت نگران است که جان بلایی سر صنم بیاورد. صنم آرام تر شده و به جان می گوید: من از تو عذرخواهی کردم و گفتم دوباره از اول شروع کنیم ولی تو قبول نکردی و پلین را هم وارد ماجرا کردی. بعد من خواستم زندگی جدیدی را شروع کنم ولی تو به آن هم راضی نیستی. حالا هم مثل گونی من را توی ماشینت انداختی و می خواهی حرف بزنیم! من هیچ حرفی با تو ندارم. امره وقتی می فهمد جان صنم را با خود برده پیش لیلا می رود و به او می گوید که جان و صنم با هم رفته اند تا صحبت کنند. جان در ماشین به صنم می گوید: من به تو گفتم عقل از سرم پریده. نیاز به فکر کردن دارم ولی تو خودت برای خرد کردن اعصاب من با ایگیت هم دست شدی. اگر به لج و لجبازی باشد من از تو لجبازترم! در محله، آی سون و محبوبه در کلانتری پس از این که مورد بازجویی قرار گرفتند به محله برمی گردند و نهاد به همه توضیح می دهد که احسان شغال همه را گول زده و محصولات بی کیفیت خود را به شماها فروخته و الان هم فراری است. و مردم را به خانه هایشان می فرستد. جان صنم را به هتلی در بالای کوه می برد. صنم از یک طرف از دست جان عصبانی است و از طرف دیگر از بودن در کنار او خوشحال به نظر می رسد. جان برای او لباس زمستانی خریده و برای به دست آوردن دل او کباب درست می کند ولی صنم مثل بچه ها سکوت می کند وکلمه ای حرف نمی زند. صنم به جان می گوید: تو دوست داری این ها را از من بشنوی که من خیلی دوستت دارم و بیا از اول شروع کنیم و نمی خواهم تو را از دست بدهم! و پوزخندی می زند. جان هم که لج بازی را بهتر از او بلد است می گوید: تو هم می خواهی بشنوی که تو معجزه ی زندگی من هستی و بیشتر از هرکسی در دنیا دوستت دارم. من نمی توانم بعد از این همه اتفاق اینها را به تو بگویم! صنم با خشم از جایش بلند می شود و فریاد می زند: نمی خواهم چیزی بشنوم. من می دانم کار از کار گذشته. و لباسی تنش می کند تا برود. جان می گوید: تا موقعی که رابطه مان را درست نکردیم جایی نمی روی! صنم می گوید: دیگر می خواهی چه چیزی بشنوی؟ تو زنی را که تو را بیشتر از خودش دوست داشت از دست دادی. جان می گوید: من برای تو ارزش قائلم. و از صنم عذرخواهی می کند و می گوید: حق داری. ما هردو اشتباه کردیم ولی باید همه چیز را فراموش کنیم. می توانیم دوستان خوبی برای هم باشیم. تا وقتی به بالکان رفتم عذاب نکشم و غصه نخورم. صنم که انتظار حرف های بهتری از او دارد میوه ها را به طرف او پرت می کند و می گوید: من از اینجا فرار خواهم کرد! جان از دست او کلافه می شود و می رود و صنم قفل در را می شکند و سوار ماشینی می شود و می رود. جان وقتی برمی گردد متوجه رفتن او می شود و به دنبال او می رود. ماشین صنم بنزین تمام می کند و او در جنگل گم می شود و جان او را پیدا می کند و با هم به طرف کمپ حرکت می کنند. در انتشاراتی پلین صنم را مقصر این وضعیت می داند و لیلا می گوید: حواست باشد که جان صنم را فراری داده! و ایگیت هم حرف لیلا را تایید می کند. پلین می گوید: پس بهتر است صحبت کنند و با هم خداحافظی کنند تا همه چیز تمام شود. در قصابی عثمان، جی جی که با شنیدن صدای عثمان بی هوش شده، به هوش می آید. عثمان به او می گوید: من شنیدم که داشتی از آیهان تقاضای ازدواج می کردی. جی جی تا می آید توضیح دهد که سوتفاهم شده آیهان با هیجان جواب مثبت می دهد و با خوشحالی به اهالی محله خبر می دهد که با جی جی می خواهند ازدواج کنند. همه ی اهالی به طرف آنها می آیند و تبریک می گویند و جی جی با بیچارگی دست همه را می بوسد و با ناامیدی به آیهان که از خوشحالی سر از پا نمی شناسد خیره می شود. GunAy

Leave a Comment