بعد از رفتن ایگیت، جان به صنم می گوید: «من دلم می خواهد فقط برای من بخندی. با هیچ مرد دیگری بگو بخند نکنی. » صنم او را کنارش می نشاند و برایش توضیح می دهد: « که ایگیت به درم علاقمند شده و برایش نامه عاشقانه نوشته و به نظرم درم هم از ایگیت خوشش می آید. من می خواهم کاری کنم آنها به همدیگر نزدیک شوند. به نظرم بهتر است جلسه ی چهار نفری تشکیل دهیم و درمورد تبلیغ برای انتشاراتی صحبت کنیم. » جان علیرغم این که به وجود علاقه بین ایگیت و درم باور ندارد، ولی پیشنهاد صنم را قبول می کند.

صنم در اتاق جلسه، به ایگیت می گوید: «خوب است که اسم انتشاراتی مان را تبلیغ کنیم. اگر جان این پروژه را به عهده بگیرد خیلی عالی خواهد شد. » جان و درم هم به آنها ملحق می شوند. صنم، درم را پیش ایگیت می نشاند و بحث تبلیغ انتشارات را دوباره مطرح می کند. ایگیت می گوید: «به نظرم برای تبلیغ کمی زود است بهتر است اول چند کتاب چاپ کنیم و بعد کار تبلیغ را انجام دهیم. » اما جان می گوید: «همان نامه ای که نوشته ای، برای تبلیغ انتشاراتی کافی است. » ایگیت که کنایه جان شده نگاهی به صنم می اندازد و صنم هم زود می گوید: «درم خانم درمورد انتشارات ایده جالبی دارد و می گوید اگر شخصیت رنگارنگ ایگیت روی انتشاراتی پخش شود همه چیز عالی خواهد شد. » درم که یادش می افتد چند روز پیش در مورد هاله ی اطراف ایگیت و خودش برای صنم گفته بود حرف صنم را تعریف می کند. ایگیت می پرسد: «نمی فهمم چرا انقدر برای من تلاش می کنید؟ » صنم دوباره جواب می دهد: «اگر چیزی را متوجه نشدید با درم مشورت کنید. شما تیم خوبی می شوید. شاید هم در آخر دست همدیگر را گرفتید! » جان در ادامه می گوید: «به نظر من هم این با هم بودن ارزش امتحان کردن را دارد. » ایگیت که منظور آنها را به خوبی متوجه شده با آوردن بهانه ای جلسه را ترک می کند.

میتات خان با عذرخواهی فراوان هیما را به رستوران دعوت می کند. و غذای مورد علاقه او را سفارش می دهد و هیما را بیشتر مجذوب خود می کند.

لیلا و امره هم اتفاقی وارد همان رستوران می شوند و با دیدن هیما و میتات از آنجا فرار می کنند و به کنار ساحل رفته و غذا می خورند و از بودن در کنار هم لذت می برند. امره می گوید: «من دوست دارم که کنار هم باشیم و ازدواج کنیم. » اما لیلا عجله را کار درستی نمی داند ولی وقتی اشتیاق امره را برای ازدواج می بیند سکوت می کند.

میتات خان، هیما را به شرکت برمی گرداند و به صنم که منتظر اوست می گوید: «هیما از من خوشش آمده. » و رو به جان می کند و می گوید: «شب در خانه ی نهاد جمع می شویم و تاریخ عقد را مشخص می کنیم. »

شب دور هم جمع می شوند ولی هیما که هرگز نمی خواهد صنم را به عنوان عروسش بپذیرد باز هم تکرار می کند که آنها با هم مدتی زندگی کنند تا همدیگر را بهتر بشناسند. نهاد و محبوبه مخالفت می کنند. دوباره دعوا بالا می گیرد و هیما خانه نهاد را ترک می کند. جان به همه می گوید: «ما می خواستیم در شادی ما سهیم شوید ولی شما حتی نمی خواهید حرف ما را بشنوید. » جان به صنم می گوید که بهتر است برای خاتمه دادن به این همه جار و جنجال، بدون این که به کسی بگویند ازدواج کنند. در همین هنگام امره و لیلا زنگ می زنند و از آن دو می خواهند به عنوان شاهد به سالن عقد بروند و شاهد عقد آنها باشند! جان و صنم با ناباوری به سالن عقد می روند. جی جی که متوجه حرف های آنها شده از ترس هیما به او گزارش عقد لیلا و امره را می دهد و هیما هم همراه میتات به مغازه محبوبه می رود و همه با هم به طرف سالن عقد حرکت می کنند. محبوبه که هرگز از دخترش این رفتار را انتظار ندارد با دیدن کاغذ عقد دخترش از حال می رود.

جی جی هم به تقلید از میتات خان، آیهان را به شام دو نفره دعوت می کند ولی بین راه بهانه می آورد و از آیهان عذرخواهی می کند و می گوید: «الان کار دارم بعدا برای شام می رویم. » ولی آیهان با لنگ کفش حساب او را می رسد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز