هیما و محبوبه در سالن عقد با دیدن امره و لیلا که لباس داماد و عروس پوشیده اند بیهوش می شوند و به بیمارستان انتقال داده می شوند. ولی وقتی به هوش می آیند به هم می پرند و هر کدام آن یکی را متهم به دزدی فرزندش می کند. به طوری که پرستار مجبور می شود به هردو آرام بخش بزند.

میتات به همه تبریک می گوید و جان در عین حال که شوکه شده امره را هم تحسین می کند. ولی صنم نگران این است که چطور به پدرش این خبر را بدهد. جان و صنم به گوشه ای می روند و صنم می گوید: «من از این شرایط خیلی می ترسم. خانواده های ما خیلی درگیرند و درمیان امره و لیلا هم ازدواج کردند و وضعیت پیچیده تر شد. » جان به او می گوید: «من به تو اطمینان می دهم که حرف هیچ کس برای من اهمیت ندارد. ولی بهتر است فعلا درمورد ازدواج حرف نزنیم تا اوضاع آرامتر شود. » صنم قبول می کند ولی هردو غمگین و نگران به هم چشم می دوزند.

هیما از بیمارستان مرخص می شود و به سردی با لیلا برخورد می کند. امره مادرش را در رفتن به خانه همراهی می کند و لیلا هنوز در اضطراب دادن خبر ازدواجش به نهاد است. ولی عمو میتات به مغازه نهاد می رود و به هر طریقی شده موضوع را به نهاد اطلاع می دهد. نهاد با عجله به خانه می رود و محبوبه با دیدن شوهرش دستپاچه به طرف او می رود. نهاد روبروی لیلا می ایستد و می گوید: «سال ها منتظر عروسی تو بودیم تو حتی نخواستی ما در مراسم عقدت حضور داشته باشیم. » لیلا با شرمندگی گریه می کند و عذر می خواهد. میتات سعی می کند نهاد را آرام  کند و نهاد با دلخوری به اتاقش می رود.

در خانه جان هم وضعیت خوب نیست. هیما به جان می گوید: «تو به عنوان برادر بزرگتر باید جلوی امره را می گرفتی. » جان جواب می دهد: «من خوشبختی برادرم را می خواهم ولی تو فقط به فکر خودت هستی. اگر تو مخالفت نمی کردی امروز همه ی ما در سالن عقد کنار امره بودیم. » هیما خودش را ناراحت نشان می دهد و می گوید: «اگر من مزاحم شما هستم پس از اینجا خواهم رفت. » اما خودش را به مریضی می زند و از رفتن منصرف می شود.

لیلا در اتاقش گریه می کند و می گوید: «یاد حرف های بابا که میفتم دلم آتش می گیرد. » صنم او را در آغوش می گیرد و می گوید: «من با دیدن این وضعیت ترجیح می دهم طبق سنت هایمان ازدواج کنم و کسی را ناراحت نکنم. »

جی جی به آیهان خبر ازدواج امره و لیلا را می دهد و آیهان به شدت عصبی می شود. و وقتی اهالی محله به او می گویند که شنیده ایم لیلا با یک پسر فرار کرده، خونش به جوش می آید و همه را از مغازه بیرون می کند.

هیما به دیدن ایگیت می رود و ایگیت به او می گوید: «از صنم شنیدم که جان فعلا از ازدواج منصرف شده و شاید هم به زودی خسته شود و به دنیای آزاد خودش برگردد. » هیما با شنیدن این حرف ها از این که تلاش هایش بالاخره در حال نتیجه دادن است به وجد می آید و می گوید: «صنم به زودی متوجه خواهد شد که مناسب جان نیست. وقتی رفتار من را با لیلا ببیند از ازدواج با جان پشیمان خواهد شد. تا من زنده هستم نمی گذارم این ازدواج سر بگیرد. » ایگیت از حرف های هیما کمی امیدوار می شود.

جان و امره به مغازه نهاد می روند و امره از نهاد عذرخواهی می کند. نهاد می گوید: «اگر آدم کسی را دوست داشته باشد باید خانواده و آداب و رسوم او را هم دوست داشته باشد. » امره به او قول می دهد که لیلا را خوشبخت خواهد کرد و دست نهاد را می بوسد. جان می گوید: «امره به خاطر رفتار مادرم ترسیده که مبادا هرگز نتواند به لیلا برسد برای همین با عجله ازدواج کرده. »

هیما به امره می گوید که شب دوباره در خانه نهاد جمع بشوند و تصمیماتی بگیرند. موقع شب، هیما می گوید: «حالا که بچه ها ازدواج کرده اند باید به آینده فکر کنیم. به نظر من خوب نیست آنها جدا از هم باشند. بهتر است لیلا بیاید و با من و امره زندگی کند. » ولی محبوبه که یک زندگی مستقل برای دخترش آرزو داشته با این حرف مخالفت می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز