سریال عطر عشق قسمت 144


در جلسه خانوادگی بالاخره نهاد بعد از کمی فکر کردن شروع به صحبت می کند و به لیلا می گوید: «حالا که ازدواج کردی باید پیش شوهرت زندگی کنی. آماده شود و با مادرشوهرت برو. » هیما از پیروزی خودش شادمان می شود.

در شرکت، جی جی که از ازدواج لیلا و امره به هیجان آمده به درم می گوید: «شاید به زودی من و آیهان هم ازدواج کنیم. شاید ایگیت هم به تو پیشنهاد ازدواج بدهد. » درم از حرف او خوشش می آید و می گوید: «این روزها برای ازدواج مناسب است! و حتی ستاره ها و انرژی کائنات هم به کمک می آیند و انرژی مثبت می دهند. »

در محله، زن ها دور آی سون جمع شده اند. او می گوید: «لیلا با عثمان نامزد کرد و با امره هم ازدواج کرد. خوب شد عثمان اینجا نیست و این چیزها را ندید. » آیهان که حرف های او را شنیده با خشم داد می زند: «من از خیلی وقت پیش فهمیده بودم که از دست حرف های شما نمی شود دیگر توی این محله زندگی کرد. »

محبوبه و نهاد، لیلا را راهی خانه ی بخت می کنند. محبوبه گریه می کند و لیستی از جهیزیه عروس و وسایل حنابندان را تهیه کرده و دست لیلا می دهد تا آنها را آماده کند. امره به نهاد و محبوبه قول می دهد که مراقب لیلا باشد. امره و لیلا و هیما سوار ماشین جان می شوند و صنم و جان هم سوار ماشین امره، به دنبال عروس می روند. در ماشین لیلا از هیما به خاطر این که فرصتی پیش آورد تا آن دو کنار هم باشند تشکر می کند. امره به لیلا قول می دهد در اولین فرصت خانه ی جدیدی می گیرد. هیما هم مثل محبوبه لیست بلندی از کارهایی که عروس و داماد باید انجام بدهند دست لیلا می دهد… یاد گرفتن زبان آلمانی و انگلیسی و یاد گرفتن رقص هم جزو لیست او است!!

در اتومبیل اسپورت امره، صنم کمی ناراحت است و از این که ازدواج آنها به تعویق افتاده با کنایه به جان می گوید: «تو ماشین خانوادگی خودت را به امره دادی و خودت اسپورت سوار شدی! » جان که اصلا به این چیزها فکر نکرده بود می گوید: «ولی برای من فرقی ندارد. ماشین، ماشین است. » و صنم را با شوخی و خنده مجبور می کند حرفش را پس بگیرد.

مظفر هم با دسته گلی به شرکت می رود و جلوی گلی زانو می زند و به او پیشنهاد ازدواج می دهد و می گوید: «از کل عمر انسان فقط 35 روز به عشق ورزی می گذرد. پس بهتر است از این فرصت کوتاه استفاده کنیم. » گلی می گوید: «حرف های مظفر من را قانع کرد!! »

بالاخره عروس و داماد و همراهان به خانه ی جان می رسند و لیلا چمدان هایش را در اتاق امره قرار می دهد و امره دوباره به او می گوید که نگران نباشد. به زودی به خانه جدیدشان خواهند رفت. ولی هیما به لیلا و صنم می گوید: «امره باید از بالای شهر که در شان اوست خانه بگیرد. نه از محله سطح پایین و بی فرهنگی مثل محله شما! » این حرف به صنم می خورد و می گوید: «ولی محله ما از محله های قدیمی است. »

هیما با ایگیت قرار گذاشته تا هرچه می توانند کار سر امره و لیلا بریزند که جان و صنم مجبور شوند کارهای عروسی آنها را انجام دهند تا شاید از ازدواج منصرفشان کنند.

ایگیت به صنم زنگ می زند و می گوید: «از وقتی شما دو خواهر سرتان گرم شده همه چیز در انتشاراتی به هم ریخته. امیدوارم لیلا وقت کند و کارهای اینجا را انجام دهد. » و هیما هم همین حرف ها را به امره می زند و لیلا و امره از جان و صنم خواهش می کنند که کار اجاره کردن خانه و خرید عروسی را انجام دهند و صنم و جان هم قبول می کنند.

درم با دو فنجان قهوه به انتشاراتی می رود و کنار ایگیت می نشیند و می گوید: «این روزها ازدواج های فوری باب شده! شاید کار درست همین باشد! شاید فقط باید خودمان را به جریان زندگی بسپاریم… همین قهوه خوردن ما نشانه خوبی است. » ایگیت که متوجه منظور او شده حرف را عوض می کند و از او فاصله می گیرد. درم از رفتار او ناراحت می شود و می گوید: «این هم شانس من است که آدم های بی احساسی مثل تو جلویم سبز می شوند. » و آنجا را ترک می کند.

جان و صنم به بنگاهی می روند ولی سر انتخاب خانه و وسایل خانه اختلاف نظر پیدا می کنند. و صنم احساس می کند جان اهل ازدواج نیست و از ازدواج واهمه دارد. آنها حتی برای انتخاب مکان مناسب برای ماه عسل به مشکل برمی خورند.

لیلا و امره به جان و صنم می گویند: «همین که ما کنار هم باشیم برای ما کافی است. بقیه مسائل حل خواهد شد. » صنم موقع برگشتن به خانه با آیهان روبرو می شود او که از رفتن خواهرش از خانه دلش حسابی گرفته آیهان را در آغوش می کشد و می گوید: «ببخش که نتوانستم که درمورد عروسی لیلا و امره چیزی به تو بگویم. » آیهان می گوید: «من ناراحت نیستم ولی دیگر به عشق باور ندارم. » صنم به او اطمینان می دهد که هر تصمیمی بگیرد در کنارش خواهد بود و آیهان گریه اش می گیرد.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز