صنم که طبق گفته ی ایگیت سعی می کند به صدای درونش گوش دهد تا بتواند شروع به نوشتن داستانش کند، به جان می گوید: «صدای درونم به من می گوید که تو می خواهی من را ترک کنی و بروی. » جان به او می گوید: «به صدای درونت بگو که من هرجا بروم با تو می روم. » صنم می گوید: «چرا می خواهی از خودت و خانواده ات فرار کنی؟ » جان به او اطمینان می دهد که کسی جز خود صنم برای او اهمیتی ندارد. صنم ادامه می دهد: «من برای اولین بار دنبال رویاهایم هستم و می خواهم کتابم را بنویسم و دوست دارم تو هم همراهم باشی ولی تو به من اعتماد نداری. این بی اعتمادی همیشه بین ما هست. ما باید درموردش صحبت کنیم. » آنها به خانه نهاد می رسند و امره و لیلا را در حال خارج شدن از خانه می بینند. لیلا می گوید: «چه خوب که آمدید. در جلسه ی خانوادگی جنگی به پا شده و دارند درمورد ما تصمیم های مسخره می گیرند. » همگی داخل خانه می شوند و هیما و محبوبه را در حال بگومگو درمورد حمام عروس و بقچه ی عروسی و رقص عروس و داماد می بینند. نهاد و میتات هم میانجی گری می کنند تا آن دو را آرام کنند اما صدا به صدا نمی رسد. جان و صنم برای همه قهوه درست می کنند و جان پیشنهاد می دهد: «حالا که امره و لیلا ازدواج کرده اند وظیفه ی ما حمایت از آنها است. فقط کافی است یک جشن بگیریم. این را به من بسپارید. من سالن می گیرم و دوستانمان را برای جشن دعوت می کنیم و همه چیز تمام می شود. » همه راضی می شوند و صنم با دلخوری به جان می گوید: «پس اگر بخواهی می توانی در عرض چند دقیقه مشکلات را حل کنی… » سپس ادامه می دهد: «پس چرا نمی توانی مشکل خود ما را حل کنی؟ » در همین حال ایگیت به صنم زنگ می زند و می گوید: «خبر خوشی برایت دارم. » جان به صنم می گوید: «مطمئنی این آدم نقشه ای برایت ندارد؟ » صنم می گوید: «او مرد محترمی است و به استعداد من ارزش قائل است. » جان می گوید: «یادت باشد که من قبل از همه به استعداد تو اعتماد کردم. » و به همراه امره می رود تا کارهای عروسی را روبراه کند.

صنم هم به دیدن ایگیت می رود و ایگیت به او مژده می دهد که با یک انتشاراتی در آمریکا به توافق رسیده و ادامه می دهد: «آنها از ما خواسته اند که یک پک ده کتابی ارائه دهیم من هم قبول کردم. کتاب تو مورد پسندشان واقع شده و احتمالا منتشر خواهد شد. » صنم از این خبر خیلی خوشحال می شود. ایگیت می گوید: «باید در عرض دو سه روز بیست صفحه بنویسی. » و صنم با عجله می رود تا وقت را تلف نکند و شروع به نوشتن کند.

در شرکت، امره از جان به خاطر حمایتش تشکر می کند و می گوید: «قصد دارم پدر را هم به عروسی دعوت کنم. » جان به او می گوید: «پدر برای درمان بیماری خود در خارج به سر می برد و نمی تواند بیاید. » امره از دست برادرش که موضوع به این مهمی را از او پنهان کرده ناراحت می شود و می گوید: «پدر من با مرگ دست و پنجه نرم می کند و آن وقت من بی خبرم؟ اگر از این موضوع خبر داشتم رفتارم را اصلاح می کردم و هرگز پدر را ناراحت نمی کردم. » جان سعی می کند او را آرام کند و می گوید: «من هم از متین شنیده ام. پدر نمی خواست کسی این را بداند. » اما امره از او می خواهد تنهایش بگذارد. جی جی که از پشت شیشه شاهد بگومگوی دو برادر هست پیش جان می رود و می گوید: «من همیشه کنارت هستم. » جان به او می گوید: «به جای این حرف ها برو کمی ایگیت را اذیت کن! » جی جی به انتشاراتی می رود و متوجه می شود صنم از اضطراب زیاد نمی تواند چیزی بنویسد و ایگیت برای آرامش دادن به او بغلش می کند. جی جی با دیدن این رفتار صنم را سرزنش می کند و می گوید: «تو نباید غیر از جان کس دیگری را بغل کنی! » ولی صنم او را مطمئن می کند که آنها فقط دوست هستند و به جی جی می گوید احتمال دارد داستانش در آمریکا چاپ شود. جی جی با خوشحالی به او تبریک می گوید.

جان برای دیدن صنم به انتشاراتی می رود و او را در حال گفت و گو با ایگیت می بیند. دست صنم را می گیرد و به سردی با ایگیت برخورد می کند. صنم به او توضیح می دهد که شاید کتابش در آمریکا منتشر شود چون ایگیت با یک انتشاراتی در آمریکا شریک شده. جان با تردید به صنم نگاه می کند و صنم می گوید: «چرا ما اینطوری شدیم! یک روز خوشحالیم و روز دیگر عصبی و ناراحت. »

مظفر و گلی به پیک نیک می روند و مظفر دوباره به گلی پیشنهاد ازدواج می دهد ولی گلی می گوید: «از کشور گینه نو به من پیشنهاد بازیگری داده اند و قرار است به آنجا بروم. بعد از برگشتن ازدواج می کنیم. » و مظفر حلقه نامزدی را در انگشتش می کند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز