جان و صنم برای عروسی لیلا و امره آماده می شوند. جان روی میز صنم کتابی که ایگیت به صنم داده را باز می کند. ایگیت در صفحه اول کتاب نوشته: امیدوارم این سفرمان که از یک تصادف شروع شد یک عمر ادامه داشته باشد. همیشه کنارت هستم… جان به زور به خودش مسلط می شود.

در عروسی همه زیبا و آراسته حضور دارند. هیما با دیدن ملاحت می گوید: «این غربتی ها می خواهند عروسی پسرم را خراب کنند. » صنم ناراحت می شود و می گوید: «این عروسی فقط مال پسر شما نیست. مال لیلا هم است! » ایگیت نگاهش را از صنم برنمی دارد و این موضوع جان را به شدت عصبانی می کند و با غضب نگاهی به ایگیت می اندازد. صنم متوجه نگاه آن دو می شود و پیش جان می رود. جان قضیه کتاب را تعریف می کند و صنم او را آرام می کند و می گوید: «این را همیشه به من می گوید! چون دلش می خواهد من بنویسم و با هم همکاری کنیم. » جان می گوید: «ولی تو متوجه این که او به تو نظر دارد نیستی! مگر انتشاراتی دیگری وجود ندارد؟! » صنم که از رفتار و حسادت های جان خسته شده از او جدا می شود. جان به سمت او می رود و با هم شروع به رقصیدن می کنند. بالاخره عروس و داماد هم وارد تالار می شوند. لیلا کمی مضطرب است و امره به او می گوید: «وقتی کنارم نیستی نمی توانم حتی نفس بکشم. تو نفس من هستی… » عروس و داماد هم شروع به رقص می کنند و درم و ایگیت هم با هم می رقصند.

گل به جی جی که از نگاه کردن به هیما و ایگیت مضطرب شده می گوید: «به نظرم ایگیت از درم خوشش می آید. » جی جی می گوید: «ایگیت به درم نگاه می کند ولی به آن یکی عاشقانه نگاه می کند! »

نهاد و میتات که نگران هستند نکند محبوبه و هیما با هم درگیری پیدا کنند دست آنها را می گیرند و می رقصند. بعد از بریدن کیک عروسی لیلا به مهمان ها می گوید: « موزیکی که چند لحظه بعد خواهید شنید همانی است که پدر و مادرم 27 ساله پیش در عروسی خودشان با آن رقصیده اند و حالا هم من و امره می خواهیم با همان آهنگ برقصیم. » موزیک تندی پخش می شود و همه وسط می آیند و شروع به پای کوبی می کنند. محبوبه هم دست هیما را می گیرد و با هم می رقصند.

در همین هنگام دوست جان به او خبر می دهد که تحقیق کرده و فهمیده که ایگیت با هیچ انتشاراتی در آمریکا شراکت و قراردادی ندارد! جان به طرف ایگیت می رود و صنم هم به دنبالش. آنها به سالن می روند و جان به او می گوید: «تو دنبال چی هستی؟ تو که قراردادی با هیچ انتشاراتی نداری! » ایگیت به او می گوید: «نکند می خواهی در عروسی برادرت دعوا راه بیندازی. » و ایمیل مربوط به شراکتش با ناشر آمریکایی را به آنها نشان می دهد و صنم ناامیدانه به جان خیره می شود. ایگیت از تالار خارج می شود و جان از صنم عذرخواهی می کند. صنم می گوید: «تو باید از ایگیت معذرت بخواهی. » و ادامه می دهد: «امره و لیلا در یک روز تصمیم گرفتند و ازدواج کردند ولی من و تو حتی نمی توانیم با هم حرف بزنیم.. » جان می گوید: «تو حق داری. هر مشکلی هم پیش بیاید تو بهترین اتفاق زندگی من هستی.»

عروسی به پایان می رسد و نهاد دعای خیرش را نصیب آنها می کند. امره و لیلا کنار جان و صنم می نشینند و به سلامتی هم نوشیدنی می خورند.

آخر شب صنم پشت میزش می نشیند و در دفترش می نویسد: توی هرچیز تو را می بینم. اگر دنیا نابود شود هم من فقط به تو فکر می کنم…

صبح، جان، دم در خانه صنم می آید و او را با خود به خانه کوهستانی می برد. برای او میزی پر از خوردنی و نوشیدنی اماده کرده و از او می خواهد پشت میز بنشیند و داستانش را بنویسد ولی بعد از ساعتی صنم به او می گوید: «وقتی نگاهم به تو میفتد نمی توانم حواسم را جمع کنم. » او را می بوسد و می گوید: «بهتر است به انتشاراتی برویم تا تو هم با ایگیت صحبت کنی.»

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز