یک سال از رفتن جان می گذرد. صنم با کمک ایگیت کتابش را با نام آلباتروس به چاپ رسانده و کتاب مورد استقبال قرار گرفته است. امروز هم روز معرفی کتابش است. ایگیت مثل همیشه در کنار اوست. صنم درمورد داستان کتابش برای خوانندگان صحبت می کند. یکی می پرسد: «چرا اسم کتاب آلباتروس و سیمرغ است؟ فکر کنم سیمرغ خود شما باشید که از خاکستر خود دوباره زاده شدید. » صنم جواب می دهد: «من هرگز خاموش نشدم. هنوز هم دارم می سوزم. » زنی می پرسد: «آخر داستان، زن و مرد کاراکتر داستان به هم می رسند و صاحب سه فرزند می شوند ولی ما از زندگی خود شما چیزی نمی دانیم. آیا این داستان خود شماست؟ » صنم می گوید: «داستان ها هیچ وقت مثل واقعیت نیستند. » کمی بعد جلسه معارفه به پایان می رسد و ایگیت که به ظاهر برا اثر ضربه ای که به سرش خورده دست به عصا راه می رود به صنم می گوید: «چهار ساعت دیگر پرواز داریم. باید به فرودگاه برویم. » صنم به او می گوید: «من می خواهم کمی قدم بزنم توی فرودگاه می بینمت. » و به سینما می رود.

از آن طرف جان که این یک سال را روی دریاها و اقیانوس ها سفر کرده و از همه کس بیزار بوده، دوباره به استانبول برگشته چون می خواهد قایقش را تعمیر کند.

صنم به طرف سینما می رود و جان هم وارد سینما می شود. صنم مشغول دیدن فیلم می شود و جان هم او را تماشا می کند… اما صنم در سایه روشن سینما تصویر محوی از جان را می بیند و از هیجان نفسش در سینه حبس می شود.

عزیز خان حالش بهتر شده و به استانبول برگشته. امره در هتل به دیدن پدرش می رود و به او می گوید: «من باعث خجالت شدم. بعد از رفتن شما شرکت و خانه را از دست دادیم. » عزیز خان به او می گوید: «تنها چیزی که در دنیا برای من مهم است تو و جان هستید. » امره ادامه می دهد: «من و لیلا در خانه بابا نهاد زندگی می کنیم و هردو مشغول کار هستیم. همه چیز خوب است. » و در جواب پدرش که از او می پرسد چرا جان همه چیز را گذاشت و رفت می گوید: «او عاشق صنم شد… » و ماجرا را برای پدرش توضیح می دهد و در آخر اضافه می کند: «جان حالش خوب نیست. برای بهتر شدن حالش باید کنار صنم باشد. »

جان بعد از دیدن صنم در سینما، به قایقش که تعمیر شده برمی گردد تا دوباره عازم سفر شود. خاله حمیده به قایق او می رود و می گوید: «ما تو را تا اقیانوس هند تعقیب کردیم و آنجا گمت کردیم. حالا که برگشتی می خواهم کمی با تو حرف بزنم. » او ادامه می دهد: «پدرت برگشته و حالا توی استانبول است. بعد از رفتن تو امره تلاش کرد شرکت را حفظ کند ولی نتوانست و پدرت برای دادن بدهی ها مجبور شد خانه را بفروشد. » جان از میان حرف های حمیده متوجه می شود که درم در مرغداری کاری می کند و امره هم مشاوره یک شرکت شده. حمیده می گوید: «اگر به خاطر صنم فرار می کنی کار بیهوده ای است. » جان می گوید: «من این اواخر آدم خشنی شده بودم و کم مانده بود یک نفر به دست من کشته شود. صنم حق داشت که به من بگوید برو. من دیگر عشق را باور ندارم. » حمیده موقع رفتن کتابی به او می دهد و می رود. بعد از رفتن خاله حمیده جان به طرف مقصد نامعلومی حرکت می کند و کتاب را به دست می گیرد. نام کتاب آلباتروس است. جان چشمانش پر از اشک می شود و غمگین و افسرده به فکر فرو می رود.

صنم در بیرون از شهر در مزرعه ای زندگی می کند. جای بسیار زیبایی که برای نوشته هایش به او ایده می دهد. دنیز دوست روانشناس اوست که در کنار هم زندگی می کنند. او از صنم مواظبت می کند چون صنم از فکر جان داروی ضد افسردگی و آرامبخش می خورد.

جی جی مشغول دست فروشی است و میوه می فروشد. مظفر کنار او می رود و می گوید که بالاخره موفق شده حق اسم شرکت ایده فوق العاده را بخرد. جی جی او را در آغوش می گیرد. آنها باهم به دیدن صنم می روند و به او می گویند: «ما برای افتتاح شرکت آدرش مزرعه تو را داده ایم. اگر تو موافق باشی شرکت را همینجا به راه بیندازیم. » صنم موافقت می کند و قرارداد را امضا می کند.

جی جی و مظفر هرکدام صاحب یک درصد از سهام شرکت می شوند و از درم هم خواهش می کنند به

انها ملحق شود. درم قبول می کند. دوستان قدیمی از دیدن هم خوشحال و هیجان زده می شوند.

صنم به اسکله می رود و آرزوهایش را توی کاغذی نوشته و در دریا می اندازد…

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز