حمیده به دیدن عزیز خان می رود و می گوید که جان را پیدا کرده است و امیدوار است حرف هایش باعث شود جان در استانبول بماند. و ادامه می دهد: «وکیل قبلی شرکت، متین، به من گفت که حق اسم شرکتت را فروخته ای! » و با لحن سرزنش آمیزی می گوید: «این مسافرت عقل تو را زایل کرده است. » عزیز خان می گوید: «من اسم شرکت را به کسانی فروختم که این شرکت برایشان با ارزش بود. » سپس هردو با هم تصمیم می گیرند به دیدن کسانی که اسم شرکت را خریده اند بروند. آنها به طرف آدرس مورد نظر به راه می افتند و در همین حال جان هم به پدرش زنگ می زند و می گوید که می خواهد او را ببیند و عزیز خان آدرس مزرعه صنم را به او می دهد.

در مزرعه، همه از دیدن عزیز خان متعجب می شوند و جی جی توضیح می دهد: «من و مظفر هرکدام یک درصد از سهام کشور را داریم و 98 درصد بقیه مال صنم است. » درم به خاطر جسارت بچه ها که اسم شرکت را خریده اند از عزیز خان عذر خواهی می کند اما عزیز خان می گوید: «از این که آژانس دست شماست خوشحالم.. » صنم هم به آنها ملحق می شود و از دیدن عزیز خان و حمیده که او را یاد جان می اندازند شوکه می شود. عزیز خان به خاطر کتاب و موفقیت های اخیر صنم به او تبریک می گوید. عزیز خان پیشنهاد می دهد که 49درصد شرکت هم به نام او باشد و صنم هم با خوشحالی قبول می کند و از آنها جدا می شود. جان از راه می رسد و پدرش را در آغوش می گیرد و از دیدن مظفر و جی جی و درم در آنجا حسابی تعجب می کند. مظفر توضیح می دهد که اینجا مال صنم است و خودش هم الان پیدایش می شود. جان کمی سکوت می کند و به پدرش می گوید که نمی تواند آنجا بماند و به طرف قایقش به راه می افتد. صنم هم در اسکله به دور دست ها خیره شده است. جان او را از پشت می بیند و به آرامی به طرف او گام برمی دارد. صنم سرش را می چرخاند و با دیدن جان به سرعت از آنجا دور می شود ولی جان صدایش می کند و به طرف او می رود و دستش را به طرفش دراز می کند. صنم با چشمان اشک آلود می پرسد: «چرا آمدی؟ باز هم برو. » جان می گوید: «خبر نداشتم تو هم اینجایی. » صنم می گوید: «پس جوری رفتار کن انگار که من اینجا نیستم. » و به سرعت از آنجا دور می شود. جی جی فورا به سمت جان می رود و می گوید که حال عزیز خان بد شده و جان دوباره به مزرعه برمی گردد و عزیز خان که با جی جی هماهنگ شده خود را به بد حالی می زند. جان با دیدن پدرش از او عذرخواهی می کند… عزیز خان به او قول می دهد که همه چیز روبراه خواهد شد. صنم برای عزیز خان چای گیاهی می آورد و از او می خواهد تا موقعی که حالش بهتر شود در مزرعه بماند. جان هم به پدرش می گوید: «من در قایق هستم هروقت به من احتیاج داشتی اینجا خواهم بود. » جان و صنم با نگاه هایشان به هم می فهمانند که بدون هم مثل کالبد بدون روح هستند.

از آن طرف امره بیکار است و به همه اینطور نشان می دهد که به سر کار می رود. لیلا می گوید: « بهتر است به بقیه بگویی که بیکار هستی . » و امره می گوید بالاخره کار مناسبی پیدا خواهد کرد. کمی بعد صنم و جان همزمان با آنها تماس می گیرند و احساسشان را از دیدن همدیگر بیان می کنند. جان به امره می گوید که پدر حالش خوب نیست و امره و لیلا هم با عجله به طرف مزرعه به راه می افتند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز