لیلا و امره به مزرعه می رسند و لیلا به خاطر اذیت هایی که جان در طول یک سال نبودنش بر سر صنم آورده با او سرد برخورد می کند. جان و امره از دیدن هم خیلی خوشحالند و همدیگر را در آغوش می گیرند.

عزیز خان که در خانه ی صنم در حال استراحت است به پسرهایش می گوید: «همینجا برایم خانه ای پیدا کنید تا به شرکتم هم نزدیک باشم. » در همین هنگام هیما به امره زنگ می زند و می خواهد به مزرعه بیاید اما امره او را از این کار به خاطر پدرش منصرف می کند و در عوض هیما با ایگیت تماس می گیرد و به او می گوید که جان برگشته و در مزرعه صنم است. ایگیت بدون معطلی به سمت مزرعه می رود.

لیلا عزیز خان را در آغوش می گیرد و عزیز خان از دیدن او ذوق زده می شود و سپس رو به جان می کند و می گوید: «تو به من گفته بودی عشق زندگی ات را پیدا کرده ای. او را به من نشان بده. » صنم و جان به هم خیره می شوند و صنم از اتاق بیرون می رود و جان هم به دنبال او. جان به او می گوید: «تو به من بی اعتماد شدی. من هنوز هم به خاطر ایگیت عذاب وژدان دارم و با این که هنوز هم قبول دارم که او آدم دروغگویی است و تو باور نکردی. » صنم می گوید: «یعنی می گویی ایگیت داستانی را که می خواست چاپ کند خودش سوزانده است؟ در ضمن وقتی من به تو گفتم برو تو نباید می رفتی و تنهایم میگذاشتی. » جان می گوید: «عشق من را به آدم بدی تبدیل کرده بود. من آن جان را فراموش کرده ام تو هم فراموشش کن. » صنم می گوید که او خیلی وقت است که آن آدم را فراموش کرده است. جان کمی سکوت می کند و بعد می گوید: «پدرم را به زودی از اینجا می برم. » صنم می گوید: «پدرت تا هروقت بخواهد می تواند اینجا بماند. » و می رود.

محبوبه و نهاد از حرف های لیلا متوجه می شوند که جان و عزیز خان در مزرعه هستند. آنها از بازگشت جان خیلی عصبانی می شوند و شب به مزرعه می روند. و با رفتار و حرکاتشان نشان می دهند که از وجود جان در آنجا دلخور هستند. بعد از خوردن شام، نهاد، جان را به گوشه ای می برد و می گوید: «بعد از رفتن تو، صنم چند روز هوشیاری اش را از دست داد و تحت درمان قرار گرفت. می خواهم از او فاصله بگیری. » جان از عذاب هایی که صنم در نبودش کشیده است چشمانش پر از اشک می شود و به قایقش برمی گردد.

ایگیت از راه می رسد و صنم به او می گوید که جان در آنجاست. ایگیت به او می گوید: «تو نباید بگذاری جان اینجا بماند. ممکن است دوباره حالت بد شود. » در همین حال جان که از فکر صنم آرام و قرار ندارد دوباره به آنجا برمی گردد و با ایگیت روبرو می شود و آنها باز هم بگو مگو می کنند و صنم به آنها می گوید می خواهد تنها باشد و گریه اش می گیرد.

صبح روز بعد، جان به دیدن پدرش می آید و صنم و دوستش دنیز را در حال باغبانی می بیند. صنم مترسکی در باغ گذاشته که به جان شباهت دارد و جان از دیدن آن خنده اش می گیرد. عزیز خان به همراه جی جی و درم در باغ نشسته است و می گوید: «من خودم را به مریضی زده ام تا جان را مجبور کنم اینجا بماند و پیش صنم باشد. » و درم هم سعی می کند تا جان مجبور به ماندن شود. از طرفی هم نهاد و محبوبه که از رفتار عزیز خان خوششان آمده تصمیم می گیرند او را برای شام به خانه شان دعوت کنند.

قبلی «
بعدی »

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربیننده‌های امروز